X
تبلیغات
جامعه شناسی

جامعه شناسی

جامعه شناسی ومردم شناسی وانسان شناسی

 

din3.jpg

در راستای سلسله جلسات گروه جامعه‌شناسی دین انجمن که با موضوع عرفی شدن در ایران صورت می‌گیرد، نشستی در روز دوازدهم آذر ماه سال 86 برگزار شد که طی آن، دکتر تقی آزاد ارمکی استاد دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران، سخنرانی خود را با عنوان "از دینداری جمع‌گرایانه تا دینداری فردگرایانه: تجربه دینی در ایران معاصر" ارائه داد.

وی در آغاز بحث خود در این گروه به اهمیت جامعه‌شناسی دین در ایران و جهان اشاره کرد و در این باره گفت: به دلیل حساسیتی که همواره در جوامع گوناگون در مورد دین وجود داشته، بسیاری علوم اجتماعی و جامعه‌شناسی را به جامعه‌شناسی دین تقلیل داده‌اند. این امر حاکی از آن است که حوزه دین حوزه بسیار قدرتمندی بوده و جامعه‌شناس نمی‌تواند بدون فهم آن، در عرصه شناخت مسائل اجتماعی گام بردارد. از سوی دیگر، دینی بودن جامعه ایرانی به یک معنا و تقارن این مسأله با مدرنیته، شرایطی را ایجاب کرده که لزوم پرداختن به این مسأله را برای ما جامعه‌شناسان مهم‌تر می‌کند. این در حالی است که طی چند سال اخیر، اصلی‌ترین افرادی که در حوزه مسائل دینی جامعه ایران صحبت کرده‌اند،‌ روشنفکران،‌ سیاستمداران و مدیران بوده‌اند و بدیهی است که تأمل این سه گروه در باب جنبه اجتماعی مسأله متفاوت از تأمل عالمانه است. این امر ایجاب می‌کند که در شرایط فعلی، جامعه‌شناس مواضع این سه گروه را شناخته و با نگاهی انتقاد آمیز به مسأله بنگرد.

وی بر اساس این مقدمه، مسأله عرفی‌شدن را نیز جزء آن دسته مباحثی دانست که سه گروه روشنفکران، سیاستمداران و مدیران بیشتر آن را در فضایی وهم‌آلود مطرح کرده‌ و در عین حال شرایطی را ایجاد کرده‌اند که فردی که به این عرصه می‌پردازد،‌ درگیر مسأله دیندار بودن یا سکولار بودن شخصی شود و بر اساس آن،‌ خود را طرفدار یکی از این دو رویه معرفی کند.

آزاد در ادامه،‌ با تأکید بر اینکه می‌توان از تحولات دینی جامعه صحبت کرد ولی لزوماً دیندار یا سکولار نبود؛ گفت: با توجه به ملاحظات نظری جامعه‌شناختی، در شناسایی وضعیت اجتماعی، باید از یکی از دو روش معمول این معرفت تبعیت کنیم. یعنی یا کار خود را بر مباحث نظری و مفهومی متمرکز کنیم و یا اینکه بررسی واقعیت اجتماعی را در دستور کار خود قرار دهیم.

بنا بر عقیده آزاد ارمکی، جامعه‌شناسی دین تاکنون بیشتر درگیر روش نخست بوده است. حال آن‌که به نظر می‌رسد معرفت حاصل از این روش، به طرق مختلف قابل دستکاری بوده و ابهامات عمده‌ای در باب آن وجود دارد و در نتیجه این ابهام مفهومی، بحث‌های متناقضی تولید شده که باعث می‌شود به این روش با نگاهی انتقادی نگریسته شود. به همین دلیل، او معتقد است که برای مطالعه در این حوزه، باید به واقعیت اجتماعی مراجعه کرد و این روش را برای بررسی واقعیت اجتماعی دین انتخاب کرد.

وی در بخش دیگری از سخنان خود، گفت: من فکر می‌کنم که ما در بحث‌های جامعه ایرانی تا حد زیادی از فهم ایرانیان در تولید نظام‌های دینی و هویت بخشی به ادیان غافل شده‌ایم. از سوی دیگر، از آنجا که سهم ایرانیان در سامان‌دهی و توسعه اسلام و سر و سامان دادن به آن، در معنای عام، برای ما آشناتر است؛ کمتر این مهم را در فهم یهودیت و مسیحیت مورد بررسی قرار داده‌ایم. حال آن‌که به عنوان مثال، من در مطالعات خود به این نتیجه رسیده‌ام که ما اولین اقوامی هستیم که نقش مهمی در تاریخ یهودیت ایجاد کرده‌ایم.

آزاد ارمکی تأکید کرد: از سوی دیگر، به عقیده من، در سطح دوم و درون حوزه تمدنی نیز همواره تلاش ‌شده معنای خاصی از دین ایرانی ارائه شود و مصادیق و شواهد آن به خصوص در مورد زرتشت، اسلام و بعد هم شیعه وجود دارد. من فکر می‌کنم در معنای دیگر، نظام اجتماعی ایران یک نظام تعاملی در عرصه دولت، خانواده و دین بوده و مدعی هستم که در آن، حوزه دینی باعث شده خانواده ایرانی تبدیل به خانواده دینی شده و دولت ایرانی نیز نوعی دولت دینی شود. به عنوان مثال، در خانواده یک سری ارزش‌های دینی برای ما بسیار مهم شده و حتی تناسبی که در این راستا تلاش می‌شود با خانواده امام علی (ع) برقرار شود، می‌تواند باعث گرایش عمیق‌تر ایرانیان به نظام شیعه شده باشد. در عین حال، دین و نظام سیاسی نیز تا حد زیادی از این مناسبات پیروی می‌کنند. گرچه در این زمینه شواهد نقیضی هم دیده می‌شود، اما پیوستگی‌ای که در این حوزه به لحاظ تاریخی به وجود آمده باعث شده که در مناسبات اجتماعی و زندگی ایرانی، دین امری کانونی شود.

وی افزود: در یک بررسی تاریخی، مشاهده می‌شود که به یک تعبیر در جامعه ایران از سال‌ها پیش، لایه‌های حکومتی در بیشتر دولت‌ها تا حد زیادی متأثر از فضای مذهبی بوده اند؛ تا حدی که مشخصاً از صفویه به بعد، همواره شاهد حضور دولت‌های دینی بوده‌ایم و دولت جمهوری اسلامی نیز یکی از این دولت‌هاست.

استاد جامعه‌شناسی دانشگاه تهران، با تأکید بر غیر تصادفی بودن این امر و لزوم بررسی و شناخت دلایل پیدایش آن، گفت: من برای توضیح این مسأْله، از مفهوم «مدرنیته ایرانی» استفاده می‌کنم که تا حد زیادی رنگ و بوی دینی داشته و تفاوت‌های زیادی هم با تجربه مدرنیته غربی دارد؛ چنان چه به عنوان مثال، در شرایطی که مدرنیته غربی یک نوع بیگانگی اجتماعی را در پی دارد، مدرنیته ایرانی به یک نوع بیگانگی دینی می‌انجامد. علاوه بر این، فراغت ایرانی هم در مورد عرصه دین، فراغت چندان مدرنی نیست. مثلاً‌ ما سریال‌های دینی را به نوعی فراغت نگاه می‌کنیم. در واقع در چنین شرایطی، می‌توان گفت که در جامعه ایرانی تجربه مدرن خاصی در بستر و متن دین در حال وقوع بوده و این امر،‌ باعث پیدایش شرایط دوگانه‌ای شده است. نکته دیگر اینکه در بحث تجربه متن دین به عنوان تجربه مدرن ایرانی، توجه به سازمان‌ها و نهادهایی که در این حوزه فعالیت می‌کنند، ضروری است. به عنوان مثال،‌ مساجد و حوزه‌های علمیه یا روحانیون و شخصیت‌ها و ارزش‌های دینی حتی در گفت‌وگوهای روزمره مردم و طنزها نیز به شکل دوگانه‌ای ظاهر می‌شوند؛ چنان‌چه مثلاً کسی که فلان امامزاده را به نوعی مورد انتقاد قرار می‌دهد، خود پس از برخورد با کوچک‌ترین مشکل به سراغ آن رفته و به آن پناه می‌برد. به تعبیر من، این همان تجربه مدرن ایرانی در متن دین است.

وی در ادامه گفت: من فکر می‌کنم که ما در شرایط فعلی، در حوزه فهم دین، زندگی دینی و نظام معنایی دینی، فضای بسیار تعارض‌گونه‌ای داریم. مثلاً در عین‌حال که دین برایمان خیلی مهم‌ است،‌ مهم نیست.‌ ائمه،‌ روحانیت، مسجد و دیگر عوامل نیز همین‌طور.

سخنران این جلسه گروه جامعه‌شناسی دین، با اشاره به پژوهشی که به تازگی برای بررسی بیشتر این موضوع انجام داده، گفت: در نتایج این تحقیق،‌ دین یکی از اصلی‌ترین عرصه‌های اجتماعی جامعه ایرانی شناخته شده است. اما در مورد میزان کارآیی دین در عرصه‌های مختلف زندگی، مشخص می‌شود که افراد به صورت فردی، دین را بسیار مهم می‌شناسند ولی در عمل به آن، به خصوص در حوزه‌های جمعی، در میان آنها تناقضات زیادی وجود دارد. چنان‌چه به عنوان مثال، در مورد به این سؤال که مذهب چقدر به حل مشکلات شما کمک می‌کند، پاسخ‌ها دوقطبی هستند. در این زمینه بسیاری از افراد اعلام می‌کنند که بیشتر در عرصه مسائل خانوادگی‌، امور جنسی و مباحث مربوطه به مجازات‌های خصوصی مذهب به سراغ مذهب می‌روند. این در حالی است که در مورد موضوعات مربوط به پاسخگویی دین به نیازهای سیاسی و اجتماعی دنیای امروز، مسأله بسیار متفاوت‌ است.

دکتر آزاد ارمکی در بخش پایانی سخنان خود، توضیح داد که وضعیت تعارض‌گونه‌ای که به لحاظ ساختاری و معنایی در جامعه امروز ایران داریم، باعث نوعی انشقاق‌گرایی در افراد شده که به گرایش آنها به نوعی دینداری فردی تعبیر می‌شود. از این رو، به اعتقاد او، ادبیات رفتن به سمت سکولاریزم یا همان عرفی شدن، در جامعه ایران چندان معنایی ندارد و باید گفت که دین اگر کاری می‌کند، از طریق فرد و زندگی فردی وارد عمل شده و به واسطه نهاد خانواده به فضای جمعی وصل می‌شود.

به گفته وی کانون پیوند زدن سه نهاد دولت، دین و خانواده بیشتر کنشگر فردی و کمتر سازمان‌ها و نهادهایی مانند مسجد و مدرسه است. به بیان دیگر،‌ در این زمینه، نوعی معنای خاص در جامعه در حال گسترش است که در آن دین از طریق فرد،‌ نگاه فرد و زندگی او، خود را با جامعه پیوند می‌دهد.

تقی آزاد ارمکی در خاتمه سخنرانی خود، این انتقال را در یک تفسیر اتفاق خوبی دانست و خاطرنشان کرد که در چهار دهه گذشته که به عنوان عصر برپا داشتن ایدئولوژی‌ها شناخته می‌شود، نظام دینی خود وسیله‌ای برای به هم ریختن این فهم و بازگشت به عصر پیشین و نگاه فردی نسبت به دین، بوده است. او همچنین تأکید کرد: در این شرایط،‌ جامعه ایران، جامعه‌ای نیست که مسیری سکولار را در حوزه تصمیم‌گیری‌های کلان خود طی کند و به نظر من در این زمینه، تلفیقی بین مناسک‌گرایی و معناگرایی وجود دارد که طی فعالیت‌های کنشگر دینی صورت گرفته و باعث نوآوری‌های جدید در عرصه دینداری می‌شود.

 
+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 تیر1387ساعت 14:35  توسط سید عبدالله حسینی نوری  | 

 

 

نويسنده نستوه - بررسي آثار ادبي و شرايط اجتماعي جلال آل احمد

[ نزهت شهركي ]

هدف اصلي اين گزارش تنها بررسي جنبه هاي ادبي آثار نويسنده (جلال آل احمد ) نيست ،بلكه بيشتر تلاش آن است كه با نگاهي جامعه شناسانه به نقد و بررسي اين آثار بپردازيم .
به عبارت ديگر بايد ببينيم كه نويسنده در چه شرايط اجتماعي و سياسي زندگي مي كرده و در مجموع چه شرايط محيطي باعث نگاشتن اين اثر شده است .مسلما آثار نظم و نثر نويسندگان و شاعران چه ايراني و غير ايراني متاثر از شرايط اجتماعي و محيط پيراموني نويسنده و شاعران بوده است .
جلال هم از اين قاعدة كلي مستثني نبوده و تغييرات اجتماعي و پديده هاي سياسي كه در دوران حيات وي رخ داده ، نمود عيني و عملي در آثار و نوشتة اين نويسنده متفكر داشته است .
دوران جواني جلال مصادف است با ورود منفقين به ايران و تبعيد رضا شاه به جزيرة موريس و سالهاي پاياني عمر وي يعني سال 48 بطور مداوم صحنة برخورد گروه ها و احزاب سياسي است و در مجموع مي توان گفت كه تمامي سالهاي زندگي اين نويسنده نستوه در كوران حوادث و پيشامدهاي بزرگ تاريخ پر فراز و نشيب ايران بوده است. و بر همين مبنا داستان ها، مقالات و سفرنامه هاي بسياري در كتب، مجلات و روزنامه هاي آن عصر شكل مي گيرد و خود باعث ايجاد حوادث و تحولات جديد فكري و فرهنگي در ميان جوانان و خصوصا روشنفكران مي گردد .حركتي كه خود بعد ها منجر به شكل گيري احزاب و گروه ها متعدد سياسي و اجتماعي شد و در نهايت به انقلاب مردم منتهي گرديد .انقلابي كه در نتيجة تلاشهاي نويسندگاني چون جلال آل احمد،صمد بهرنگي و دكتر علي شربعتي در عرصة قلم و ادبيات ايجاد گرديد و با حمايت مسقيم مردم و رهبري عالمان مذهبي سر آغاز تاريخ جديدي در كشور ايران گرديد .


پيش گفتار :
نويسندگان از لحاظ مفاهيم و اهداف كلي نگارش آثارشان به سه دسته تقسيم مي شوند :
1- عافيت طلبان 2-جهان وطنان 3-گروه متعهدان
گروه نخست تنها به جنبه هاي ادبي صرف آثار خود توجه داشته و فارغ از هرگونه اهداف و اغراض سياسي و اجتماعي فقط تمامي استعداد خويش را صرف صيقل زدن به صورت ظاهري نثر مي نمايند،به عبارتي اينان همان نويسندگان سنتي هستند.
2- گروه دوم طرفداران مكتب غالب شكني مي باشند و چون طالب شكستند مرزهاي زبان فارسي بودند، چه بسا تاسف خورده ، كه چرا انگليسي زبان يا فرانسه زبان نيستند يا نشده اند و به عبارتي نويسندگاني هستند زميني و نه سر زميني و در يك كلام مدرنيستها .
3- گروه متعهدان ؛نويسندگان كه ادبيات را سنگري براي مبارزه مي شناختند و در برابر خفقان و سانسور ساواك، موضع گيري سرسختانه داشته و براي قلم رسالتي قائل بودند. آنها براي خويش مسئوليتي اجتماعي متصور مي دانستند به همين سبب، بطور مستمر و يا متناوب با آثار انقلابي خود در برابر وضع موجود ايستادگي مي كردند . افراد اين گروه كه نسبت به دو گروه فوق از حيث نفر و اثر غلبه داشتند ،نه غالبكارند و نه غاز مال به چهرة نثر ،آنان بيش از هر چيز به محتواي اجتماعي و سياسي و موضع گيرانه آثارشان اعتنا داشتند و دارند و درست به همين علت، از طرفي مقبول و مراد نسل جوان واقع مي شوند و از سويي محدود و مغضوب سانسور ساواك، و هم اينان هستند كه به ميزان يك ربع قرن، مشتريان پر و پا قرص ساواك و مقامات امنيتي كشور ،يا موي دماغ سلطة ساواك بودند .اين افراد بدون آنكه سياسي ( و به معناي ماكياوليش ،سياست باز ) باشند ، سياست نويسند و عمده اشتغال و دقت مقامات بخش روشنفكري ساواك را به خويش مصروف مي كنند .
پيداست كه ،سلطه ها هيچگاه تاب تحمل نفس كش ها را نداشته اند ،به همين سياق ،ساواك به دو شيوة زير اقدام به مقابلة سركوب گرايانه مي نمايد .
يكي از طريق پروار بندي كردن افرادي از گروه بي آزار اول يا دوم و ديگري از طريق توطئه و تهديد و سركوب افراد گروه سوم .
بي شك نمونه هايي چون خليل ملكي ،جلال آل احمد و دكتر علي شريعتي از گروه سوم بودند كه هرگز حاضر نشدند كه قلم خويش را به پاداش ها و القاب و عناوين دربار و زور و تهديد ساواك بفروشند.بر همين اساس نوشته ها و تاليفات نويسندگان اين دوره شكل گرفت؛ جلال هم يكي از اين نويسندگان متعهد بود كه تلاش نمود با وجود جو خفقان و سانسور شديد ،مردم را و خصوصا قشر روشنفكر را از طرفي با اصول مترقي و عوامل پيشرفت غرب آشنا سازد و از سوي ديگر توجه مردم را به سنتها و باورها ي ديني و ملي كه در حقيقت هويت ايراني ما را تشكيل مي دهند جلب نمايد .
سفرنامه هاي وي، به اسرائيل، روسيه و آمريكا، انواعي از اولي، و غربزدگي مثالي براي گروه دوم است، در يك كلام جلال و همفكران وي پلي بودند ميان سنت و مدرنيته .
در هر حال تلاش ما در اين سلسله گزارشات بر آن است كه عوامل سياسي، اقتصادي و اجتماعي دوران نويسندگان و اديبان را شناخته، سپس به بررسي تاثيرات اين عوامل در شكل گيري و نگاشتن آثار ادبي آنان بپردازيم. باشد تا قدمي كوچك در راه شناختن روشنفكران و نخبگان بزرگ اين سرزمين برداشته باشيم .


زندگي نامه جلال آل احمد:
جلال نوشته است (( در خانواده اي روحاني ،مسلمان ،شيعه )) بر آمده ام . پدر و برادر بزرگ و يكي از شوهر خواهر هايم در مسند روحانيت مردند .و حالا برادر زاده اي و يك شوهر خواهر ديگر روحانيند .و اين تازه اول عشق است كه الباقي خانواده همه مذهبي اند .
با تك و توك استثنا .جلال در 11 آذر سال 1302 در محلة سيد نصر الدين تهران به دنيا آمد دو سال پس از تولد او رضا خان سردار سپه پس از خلع يد قاجارها از سلطنت در سال 1305 تاج گذاري مي كند .
در زمان تولد وي رضا شاه هنوز چهرة اصلي ضد مذهبي خود را نشان نداده است .اما درست 7 سال بعد يعني در سال 1312 رضا دست به يكسري اقدامات مي زند .محاضر شرعي را مي بندد انجام مراسم شرعي خصوصا در ايام محرم و صفر ممنوع مي شود كشف حجاب صورت مي گيرد و شناسنامه و سجلي براي افراد صادر مي شود و اقداماتي نظاير آن در هر حال پدر جلال كه از روحانيون بنام و از ائمه جماعات تهران بوده است زير بار حكومت نمي رود و خانه نشن مي گردد .
فشارهاي حكومتي افزايش مي يابد و بناچار پدر محضر شرعي خود را رها مي كند . و حتي از امام جماعتي مسجد محل نيز صرفنظر مي كند و در كل خانه نشين مي گردد همين امر باعث تغيير خلق و خوي او مي گردد و از او فردي عصبي و تند مزاج مي سازد به طوري كه جلال و برادر كوچكتر وي شمس بارها مورد شماتت و ضرب و شتم پدر قرار مي گيرند و همين امر زمينة ترك خانة پدري در 20 سالگي براي جلال را فراهم مس آورد .
وي تحصيلات مقدماتي و ابتدايي را در يكي از دبستانهاي تهران مي گذراند و به اصرار پدر وارد بازار كسب و كار مي گردد و ليكن در عين حال در كلاسهاي شبانه دارالفنون هم ثبت نام مي نمايد در سال 1231 از دار الفنون فارغ التحصيل مي گردد در سالهاي پاياني به كمك برخي از همكلاسي ها انجمني به نام انجمن اصلاح ايجاد مي نمايد و در همان سال يعني هنگامي كه حدودا 16 و 17 ساله بود دست به ترجمة كتابي با عنوان عزاداري هاي نا مشروع از حجه السلام آقاي عاملي مي زند كه رسالة كوچكي در باب نكوهش ،شاخ و زنجير و قفل زدن بود كه از عربي ترجمه كرد .البته بدون ذكر نام مترجم ،كه با خشم متعصبان مذهبي مواجه مي شود كه هر 2000 جزوه را يكجا حريده و حضرات آنها را يك جا با هم به آتش مي كشند .
و تقريبا از همين دوران است كه جلال بطور حرفه اي وارد دنياي ادبيات و فرهنگ مي گردد .نكته قابل توجه در در نگارش اولين اثر وي توجه به اين امر است كه همانطور كه ذكر شد روحيات و اخلاقيات پدر با توجه به شرايط اجتماعي ايجاد شده به تندي و عصبيت گراييده و همين امر عاملي مي شود براي تحكم و الزام به امور ديني به فرزندان كه نتيجة آن زدگي و بي علاقگي جلال به امور مذهبي و ديني دليلي بر اين مدعاست .

اولين تجربه كاري جلال :
تشكيل انجمن اصلاح اولين تجربة كار اجتماعي چند محصل محصل مومن و مذهبي است كه قشري گري هاي متعصبانه مذهبي را خوش ندارند . جوانهايي كه بلوغ را مي خواهند با پريدن از لانة باورهاي خانوادگي تجربه كنند دو اتاق اجاره كرده اند در كوچة امير انتضام اميريه و شبها در كلاسهايش مجاني فرانسه درس مي دهند و عربي ،آداب سخنراني ؛اعضاي اين گروه عبارت بودند از امير حسين جهانبگلو ، رضا زنجاني ،علي نقي منزوي ،ناصر صدر الحفاظي ،هوشيدر عباسي ،دارابزند ،عطا الله شهاپ پور ،صلصالي ،و محمد باقر كميلي .
بطور كلي دوران حيات جلال را مي توان به سه دوره تقسيم نمود ؛يكي از زمان تولد تا شهريور 1320 و فرار رضا شاه از ايران و پس از شهريور 1320 تا كودتاي 28 مرداد سال 32 و در نهايت از شهريور 32 تا پايان حيات وي ؛ دوران اوليه زندگي جلال با دوره فشار و اختناق رضا خاني همراه بود كه ذكر آن رفت ،شهريور 20 كه با ورود متفقين و جنگ جهاني دوم همراه بود در اين دوران به سبب هرج و مرجي كه در كشور ايجاد شده بود دستگاه مركزي قدرتمندي وجود نداشت و به همين خاطر فضاي سياسي و اجتماعي كشور بطور نسبي بازتر بود و مطبوعات بطور گسترده تر به اطلاع رساني به مردم اقدام مي كردند . در عين حال احزاب و گروه هاي سياسي خصوصا كمونيستها و ارگان آنها در ايران يعني حزب توده از يك طرف و ناسيو ناليستها و ملي گرايان به همراه مذهبيون قدرت بسيار زيادي پيدا نموده و رقابت شديدي ميان آنها در گرفته بود .
دوران آشنايي جلال با افرادي نظير صادق هدايت ،دكتر شهيد نورايي ،دكتر جرجاني ،مجتبي مينوي ،علينقي وزيري ،سيد محمد علي جمالزاده ،بزرگ علوي ،منصور شكي ،نوشين طبري ،در همين زمان صورت مي گيرد .همانطور كه ذكر شد چون يكي از قدرتمند ترين و با نفوذ ترين احزاب آن حزب توده بود به همين خاطر زمينة گرايش جلال به همراه خليل ملكي فراهم مي شود . و بر همين اساس آثار متعدد ادبي و اجتماعي رقم مي خورد كه در فصل جداگانه به تفضيل در مورد آنها سخن به ميان خواهد آمد .

جلال و حزب توده :
جلال در سال 23 جذب حزب توده گرديد . واسطة آشنايي او با حزب روشنفكراني نظير صادق هدايت بود . اولين بار يك قصه و يك ترجمه از او در مجلة سخن چاپ شده بود ،و او بزودي مورد تشويق حزب توده قرار گرفت و مدير روزنامة بشر ارگان حزب توده شد.
سال بعد مدير داخلي (مجلة ماهنامة مردم ) ارگان تئوريك حزب توده گرديد و همين امر عامل ترقي جلال در حزب توده شد كه سبب گشت در فاصلة كوتاه و كمتر از دو سال به عضويت كميتة ايالتي تهران ـدر اولين كنفرانس فعالان حزب توده - انتخاب شود . علت انتخاب وي به خاطر برخي ويژگيها ي وي بود كه بعضي از آنها از اين قرار بود :
1. جلال عربي مي دانست و مشترك مجلة الهلال بود .
2. فرانسه مي دانست .
3. نويسندة جوان و شناخته شده بود .
4. در خطابه سخنراني هاي گرم و ذهني تيز داشت .
جسارت ،صداقت و شوري داشت كه همسالانش در آن روزگار كمتر داشتند .

انشعاب از حزب :
سرخوردگي اوليه جلال و كناره گيري از حزب توده در سال 25 شروع شد و نهال اين شك در ارتباطات تنگاتنگ با دكتر اسحق اپريم از طرفي و با خليل ملكي از طرف ديگر يكسال رشد يافت تا آنكه در سال 26 پس از شكست مفتضح رهبري حزب توده در حوادث تاريخي آن سالها با همفكري پنج تن ديگر از اعضاي كميتة ايالتي حزب توده تهران به ويژه مهندس حسين ملك و مهندس ناصحي و جواهري شاعر متخلص به روا هيچ و محمد سالك و محمد رياحي طرح استعفاي دسته جمعي اشان را نوشتند و از عضويت در حزب توده انصراف دادند و به دنبال آن راديوي مسكو و سخنگوي حزب كمونيست روسيه اقدام به بدگويي از اعضاي گروه انشعابي نمود و آنان را مزدور امپزياليسم ناميد .
بعد از آن دوران جلال در غالب گروه انشعاب كرده به فعاليتهاي حزبي خود ادامه داد تا اينكه در پاييز 32 بدام ساواك كه تيمور بختيار رياست آنرا بعهده گرفته بود گرفتار شد ولي به كمك همسرش سيمين دانشور ( دختر قمر السلطنه حكمت ) و از طريق مهندس ابراهيم رياحي شوهر خالة ايشان بعد از گرفتن يك تعهد نامه باين مضمون كه (( من از ارديبهشت 32 سياست زا بوسيدم و گذاشتم كنار)) او را آزاد كردند . و تقريبا بعداز اين تاريخ جهت فعاليت هاي سياسي جلال تغيير نمود ولي همچنان نكات و مفاهيم اجتماعي و سياسي در آثار و تاليفاتش به چشم مي خورد و همچنان تا زمان وفاتش در سال 48 مغضوب ساواك و رژيم بود .
تا اينكه در نهايت به قولي در اثر توطئه ساواك از بين رفت . مرگ جلال ؛سالهاي آخرين زندگي جلال بصورت تبعيد مانند در منطقه اسالم از توابع هشت پر گيلان در اتاقك ويلايي كه توسط خود وي و همسرش خانم دكتر سيمين دانشور و در زمين اهدايي كه يكي از دوستانش به وي اهدا كرده بود در گذشت .
دوران حات وي پر بود از درگيريهاي جناحي و حزب بازي ها و گروه بندي هاي سياسي و اجتماعي ،به نحوي كه هر روز اين دوران مصادف بود با ظهور يك مكتب يا جناح سياسي و فرداي آن با سقوط دهة سياسي ديگر و يا قديمي شدن و متروك ماندن آن مكتب و ايدئولوژي فكري و سياسي .
و در همين شرايط است كه جلال دست به قلم مي برد و با ادبيات خاص خود كه با لحن سليس و همه همه فهم همراه با تعابير ساده ولي پر مغز افكار عمومي آن زمان خصوصا جوانان و روشنفكران را كه جوياي انديشه هاي نو و بديع بودند را سيراب مي نمايد .
او اگر چه در ابتدا در اثر تبليغات سوسياليست ها و كمونيستها در شوروي جذب اين ارگان در ايران با عنوان جذب توده شده بودند و ليكن با گذشت زمان و آشنايي بيشتري با ديدگاههاي فكري بيان گذاران اين مكتب فكري از آنان جدا شده و بصورت مستقل به دنبال حقايق اجتماعي و وواقعيت هاي اخلاقي مي رود و مسلما با توجه به بنيادهاي فكر و ديني كه در خانواده خود دارد اين حقايق اجتماعي و اين ارزش ها را جز در اصول مذهبي و ديني را در جاي ديگري نمي يابد و به همين خاطر در جهت شناساندن اسلام اصيل با تعريفي جديد براي نسل روشنفكر تمامي تلاش خود را به كار مي گيرد .
او در دوره اي به معرفي اسلام مترقي اقدام مي نمايد . كه فضاي آن دوره آبستن خطرات و مشكلات بسيار فراوان بوده است و كوچكترين نقد و اظهار نظري از هر سو با واكنش شديد مواجه مي گرديده است از يك سو دستگاه جبار و مستبد و از طرف ديگر عالمان ديني سنت گرا و جزم انديش كه هر نوع برداشت و قرائت متعارفي از دين را روي بر نمي تابند و ديگر انديشاني همچون جلا ل را با شمشير تكفير از دم تيغ مي گذرانند .
و در همين دوران است كه آثار بديع و پر مغزي را به اهل معرفت و صاحبان خرد تقديم مي كند بر همين مبنا آشنايي با آثار جلال چه در دوران حيات و چه آنهايي كه پس از مرگ وي انتشار يافته است با توجه با شرايط اجتماعي آن روزگار كمك شاياني به درك ما از ادبيات معاصر و شناخت زمينه هاي شكل گيري آنها خواهد داشت .
فهرست برخي منابع و مآخذ :
1- آل احمد، شمس، جلال از چشم برادر، تهران ،انتشارات بديهه.
2- آل احمد، جلال،1375، ارزيابي شتابزده ، تهران، انتشارات رواق.
3- آل احمد، جلال، مدير مدرسه.
4- جهاني، مهرزاد،1362، ميعاد با جلال – تهران، انتشارات رواق.
5- آرين پور، يحيي ، از صبا تانيما-تاريخ 150 سال ادب فارسي -جلد سوم –بازگشت و بيداري، انتشارات زوار

ادامه دارد

نظرات مربوط به این مطلب (0)   
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 تیر1387ساعت 14:32  توسط سید عبدالله حسینی نوری  | 

[ عباس تيموري آسفيچي ]
جامعه شناسي ادبيات به عنوان يكي از شاخه هاي تخصصي جامعه شناسي در اواخر قرن نوزدهم شكل گرفت ودر قرن بيستم با انديشه ها و آثار فيلسوف مجارستاني به نام جرج لوكاچ به نقطه عطف خود رسيد. علاوه بر لوكاچ متفكراني چون اريش كوهلر، لوسين گلدمن و ميخائيل باختين هر يك به نوبه خود در شكل گيري و شكوفايي اين رشته سهم بسزايي داشته اند.
جامعه شناسي ادبيات به عنوان يك دانش ميان رشته اي از يك طرف نقطه اوج علوم ادبي است كه به زبان شناسي و فلسفه مرتبط مي شود و از طرفي ديگر با علوم اجتماعي و تاريخ ارتباطي تنگاتنگ دارد.
ريشه هاي جامعه شناسي ادبيات را بايد در فلسفه بويژه فلسفه كلاسيك آلمان جست. چرا كه بسياري از اصول و مباني اين رشته با توجه به عقايد فلسفي كانت، هگل، ماركس و شيلر شكل گرفته است.
جامعه شناسي ادبيات و جامعه شناسي ادبي
«جامعه شناسي ادبيات» كه بخشي از جامعه شناسي عمومي است به «فرامتن» و بهتر بگوييم هرآنچه كه خارج از خود متن است، مي پردازد. در اين حوزه، توليد و توزيع كتاب، خوانندگان، نويسندگان، منتقدان، نهادهاي ادبي و... قرار مي گيرند و اما «جامعه شناسي ادبي » كه يكي از شاخه هاي علوم ادبي است، توجه خود را به «متن و معناي متن» معطوف مي كندو به دنبال گسترش درك متن و تأويل آن است و با رويكردي زبان شناسانه از ديدگاههاي واج شناسي، آواشناسي، دستور زبان، نشانه شناسي و معناشناسي به بررسي متن و معنا و تفسير آن مي پردازد. ژاك دريدا، ميشل فوكو، رولان بارت، ويلتاي و لويي آلتوسر از جمله دانشمندان معاصري هستند كه در اين حوزه فعاليت مي كنند.
درحوزه جامعه شناسي ادبيات دو ديدگاه قابل طرح و مورد بحث است. يكي ديدگاه ماترياليستي و ديگر ديدگاه ايده آليستي كه البته به هر دو ديدگاه انتقاداتي نيز وارد است. ماترياليستها بين ادبيات و جامعه پيوندي بازتابي و مكانيكي برقرار مي كنند و ادبيات را تنها به بازتاب مسائل اجتماعي و بويژه اقتصادي محدود مي كنند. نگاه آنان به ادبيات تك بعدي است و استقلال زيبايي شناختي ادبيات و پديده هاي ادبي را ناديده مي گيرند. در واقع جامعه شناسان ادبيات كه ديدگاهي ماترياليستي دارند با سطحي نگري قادر به درك و تعريف پديده پيچيده اي چون ادبيات نيستند و همچون ديدگاه مجرد ايده آليستي كه مدعي استقلال مطلق آفرينش هنري وادبي است. ايده آليستها ارتباط پيچيده بين آفرينش ادبي با واقعيت اجتماعي را ناديده مي گيرند و آنقدر با ادبيات مجرد و ايده آل برخورد مي كنند كه به روح مطلق مي رسند و از واقعيت اجتماعي دور مي شوند. آنان به كلي منكر پيوند ادبيات با پديده هاي اجتماعي و تاريخي مي شوند.
جامعه شناسي ادبيات سه جزو لاينفك كتاب، اثر ادبي و خواندن دارد كه هر كدام به طور تخصصي در شاخه هاي جامعه شناسي كتاب، جامعه شناسي آفرينش ادبي و جامعه شناسي خواندن مورد تحليل و بررسي قرار مي گيرند.
جامعه شناسي كتاب: در اين حوزه جامعه شناس به شيوه توليد و توزيع كتاب مي پردازد و اينكه چرا كتابي در يك دوره پرفروش تر از دوران ديگر است؟ چرا كتاب خاصي را گروه معيني مي خوانند؟ چرا بعضي كتابها با وجود داشتن ارزش ادبي و هنري مخاطب خود را پيدا نمي كنند؟ چرا فروش كتاب در بعضي جوامع پايين است؟ و جامعه شناس ادبي براي اين منظور به بررسي فعاليت نهادهايي چون دانشگاه، فرهنگستان، كتابخانه ها، محافل ادبي، سانسور و حتي جوايز ادبي مي پردازد كه در توليد و پخش كتاب و حتي آفرينش آن نقش بسزايي دارند.
جامعه شناسي آفرينش ادبي كه به نويسنده برمي گردد و حوزه فعاليت خود را بر روي انديشه و زبان متمركز مي كند، رابطه اي بسيار نزديك با واقعيت اجتماعي دارد. البته اين بدان معنا نيست كه تنها محدود به واقعيت جامعه مي شود.
يكي از موضوعاتي كه در آفرينش ادبي به آن پرداخته مي شود، تحليل رابطه صورت و محتوا است. كه اريش كوهلر آفرينش ادبي را وحدت جدايي ناپذير صورت و محتوا مي داند. و انطباق كامل صورت و محتوا را معياري براي اثرهنري برمي شمارد.
به عقيده كوهلر، اين محتواست كه صورت را مي آفريند و درمقابل صورت نيز آفريننده محتوا است. بدين معنا كه يك محتواي معين نمي تواند در هر صورتي بيان شود. صورت شفاف ترين بازتاب واقعيت است كه تفسير اين واقعيت برعهده محتوا است و به اندازه همين محتوا تابع واقعيت.
جامعه شناسي خواندن:
امروزه يكي از وجوه قابل توجه و بسيار مهم و پيچيده در حوزه جامعه شناسي ادبيات، «خوانش متن» است. «خواندن» در واقع مكالمه اي بين متن و فرامتن است. از ديدگاه «جامعه شناسي خواندن» همانقدر كه كار نويسنده و آفرينش هنري و ادبي او، كاري خلاق است، خوانش از سوي خواننده نيز به همان ميزان به خلاقيت نياز دارد. فرآيند «خوانش» پروسه اي فعال بين متن و ذهن خواننده است يعني ارتباطي تنگاتنگ بين توليد و دريافت اثر.
جامعه شناسي خواندن درپي يافتن پاسخ سؤالاتي اينچنين است: چرا خوانندگان از يك اثر واحد برداشتهاي متفاوتي دارند؟ چرا ازيك اثر ادبي در دوره هاي مختلف برداشتهاي متفاوتي مي شود؟ چه رابطه اي بين ساختار متن و برداشت خواننده مي تواند وجود داشته باشد؟ آيا افق انتظار خواننده در درك و تفسير متن دخيل است؟ عواملي چون تحصيلات، سابقه و پيش زمينه هاي ذهني، موقعيت اجتماعي و سطح طبقاتي خواننده تاچه ميزان در نوع خوانش او و در نتيجه نوع تفسيرش از متن تأثير دارند؟
اثر ادبي ساختاري واحد ندارد تا همه مخاطبان از آن برداشتي واحد داشته باشند. بلكه ساختار حاكم برمتن چند وجهي است و اين چند بعدي بودن متن باعث خوانشهاي متفاوت و درپي آن تأويلهاي گوناگون ازمتن مي شود.
خوانش متن تنها محدود به دريافت پيام متن نمي شود. خوانش متن به معناي توانايي رمزگشايي و رمزخواني از جانب فرامتن است.
ذهن خواننده ذهني منفعل نيست. خواننده با توجه به پيش زمينه هاي ذهني و جهان نگري اش، با توجه به تجربيات آرزوها و انتظاراتش با متن برخورد مي كند. در واقع فرامتن، متن را همانطور مي خواند و درك مي كند كه خودش از متن انتظار دارد.
بدين ترتيب برداشت و تفسير هر خواننده از متن تنها و تنها مختص خودش است و هر متن به تعداد مخاطبان خود مي تواند خوانشهاي متفاوت داشته باشد.
لوسين گلدمن دراين مورد مي گويد: «خالق اثر هنري جمع است». در خلق يك اثر، مؤلف مي تواند يكي ازعوامل يا فاعلها باشد. فرامتن به اندازه نويسنده درخلق و آفرينش اثر نقش دارد. جامعه، مردم، تاريخ، فرهنگ، واقعيت زمانه، خوانندگان هر كدام به اندازه مؤلف در شكل گيري اثر دخيل و سهيم هستند.
ژاك دريدا «خواندن» را نوعي ساخت شكني مي داند. دريدا به دو نوع خواندن معتقد است. خواندن به شيوه كلاسيك كه به درك معناي ظاهري اثر مي انجامد و خواندن به شيوه ساخت شكنانه كه ما را به معناي پنهان اثر مي رساند. و از اين ديدگاه خواندن نوعي تأويل هرمنوتيك است. در حوزه هرمنوتيك هر معنايي نسبي است. معناي يگانه و تغيير ناپذير وجود ندارد. و هر متن برحسب خوانش هاي متفاوت معاني گوناگون دارد كه هيچ كدام معناي نهايي و قطعي نيستند.
تئوريهاي جامعه شناسي خواندن، محصول ادبيات مدرن و فرامدرن است. در ادبيات كلاسيك آنقدر نقش مؤلف و خالق اثر برجسته و غليظ بود كه ديگر جايي براي فرامتن و حتي متن باقي نمي گذاشت. حضور مؤلف در متن آنقدر پررنگ و واضح بود كه متن و فرامتن را درخود حل مي كرد. اما به تدريج در ادبيات مدرن و فرامدرن حركتي براي حذف مؤلف و درعوض برجسته كردن نقش فرامتن صورت گرفت. به طوري كه حكم به «مغلوبيت و مرگ خالق» اثر هنري و ادبي داده شد.
رولان بارت با تئوري «مرگ مؤلف» خود، در واقع خواننده را به عنوان يك نيروي خلاق دوباره احياء كرد، كه نه تنها قدرت دخل و تصرف درمتن را دارد بلكه گاه جاي مؤلف را هم اشغال مي كند.
تئوري مرگ مؤلف نوعي اقتدارشكني است. اقتداري كه در ادبيات كلاسيك از آن مؤلف و خالق اثر بود. و امروزه در ادبيات مدرن يا فرامدرن، اين اقتدار و قدرت از آن فرامتن است.
ژاك دريدا به عنوان يكي از تئوريسين هاي ادبيات پست مدرنيستي، دراين مورد
مي گويد: «هر متن به تعداد فرامتن هاي خود مؤلف دارد. و به تعداد فرامتنها تفسير و معني. بنابراين فرامتن به اندازه نويسنده درنقاط ضعف و قوت متن دخيل است و به اندازه او مسؤول
منابع:
1-روزنامه ايران - تاريخ ششم دي ماه 1381
نظرات مربوط به این مطلب (1)   
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 تیر1387ساعت 14:24  توسط سید عبدالله حسینی نوری  | 

 

علل یاس اجتماعی در جوانان ایران

[ سودابه قيصري ]

یاس اجتماع را می توان از پیامدهای طرد اجتماعی دانست. طرد اجتماعی از نظر گیدنز حاکی از راه و روش هایی است که طی آنها افراد از مشارکت کامل در جامعه بزرگتر محروم می شوند. مفهوم طرد اجتماعی توجه ما را به طیف وسیع عواملی جلب می کند که افراد و گروه ها را از داشتن فرصت هایی که پیش روی اکثریت جمعیت است باز می دارد.(گیدنز، 1386 : 466)
گروه هایی نظیر سالخوردگان، معلولان ، مجرمان ، بیکاران، فقیران ، کودکان خیابانی و شاید مهم ترین اینها ، گروه های جوانان باشد، اغلب جزء مطرودین جامعه محسوب می شوند چرا که فعالیت های آنها نیز در میدان های اجتماعی منوط به پذیرش دیگر گروه ها و افراد جامعه است ولی از سوی جامعه مورد تأیید قرار نگرفته اند. فرصت های اجتماعی آنها در برابر افراد عادی جامعه بسیار محدود است و همین امر به کنار گذاشته شدن آنان از عرصه های مختلف اجتماعی ، سیاسی ، اقتصادی و فرهنگی ختم می شود. اما طرد را همیشه نمی توان ناشی از طرد کردن از سوی مردم دانست ، شاید گروهی خود تصمیم به کناره گیری از عرصه های مختلف حیات اجتماعی نمایند .اما در این مورد مقصود رانده شدن اجباری است نه داوطلبانه. نسل جوان امروز ایران در 3 حوزه آموزش ، اشتغال و تشکیل خانواده به حاشیه رانده شده است.دکتر صالحی اصفهانی در تحقیقی با عنوان
"The youth social exclusion in Iran" به بررسی عوامل ایجاد کننده طرد اجتماعی در بین جوانان ایرانی از دیدگاه اقتصادی پرداخته است. وی در تحقیق خود بیان می کند که " وضعیت کلان اقتصادی ، انفجار جمعیتی ناشی از نرخ های باروری در اواخر دهه 1970 و اواسط 1980 ، انتخاب ها و چالش های جدیدی را برای جوانان به ارمغان آورد. " و در نتیجه " گروه فوق العاده بزرگی از جوانان امروز به ازدحام درمدارس ، عدم توازن جنسی در ازدواج و افزایش فشار برای ورورد به بازرا کار رسمی دچار شدند ."


دکتر صالحی بر این اعتقاد است که گنجایش جوانان و عبور موفقیت آمیز آنها به بزرگسالی در 3 بعد تحلیل می شود:
کسب مهارت برای اشتغال فعال :
"در 20 سال گذشته رشد چشم گیری در دستاوردهای تحصیل جوانان ایرانی در سرتاسر کشور وجود داشته است که از طریق افزایش نرخ های ثبت نام معلوم می گردد. به هر حال همانند بسیاری از کشورهای خاورمیانه و آفریقای شمالی ، بازار کار رسمی ایران به طور نامتناسبی به کسانی که دارای مدرک دانشگاهی بالاتر هستند ، پاداش های بالایی می دهد که بنابراین منجر به ایجاد نظام آموزشی مبتنی بر تمرکز بر تولید مدرک به جای افراد آموزش دیده می شود. "
یافتن یک شغل
" بعد از اتمام مدرسه ، جوانان ایرانی با چندین مانع در انتقال به اشتغال روبرو می شوند و تحصیل کردگان با نرخ بالای بیکاری و زمان طولانی مدت بیکار ماندن مواجه می شوند.قوانین سخت اشتغال در ایران در کمک به تعداد زیادی از جوانان جویای کار برای یافتن شغل مناسب ناتوان است."
ازدواج و تشکیل خانواده
"در دو دهه ی اخیر زندگی خانوادگی در ایران تغییرات اساسی کرده است. با کاهش نرخ باروری ، هم مردان و هم زنان بیشتر برای ازدواج صبر کرده اند. درصد مردان و زنان ازدواج نکرده ی بین 25 تا 29 سال به سرعت در حال افزایش است. به طوری که از 8 درصد به 25 درصد در زنان و در مردان از 20 درصد به 40 درصد افزایش یافته است.تخیر در خروج از خانه والدین در بین جوانان ایرانی نیز افزایش یافته است زیرا انها زمان بیشتری در مدرسه می مانند و نمی توانند به مکانی متعلق به خود نقل مکان کنند.
نسبت مردان 20 تا 29 ساله ای که با والدینشان زندگی می کنند از حدود 50 درصد در 1984 به حدود 75 درصد در 2005 و برای زنان از 20 درصد به 48 درصد افزایش یافته است.
این افزایش سن شاید یک پدیده مثبت باشد . شاید تأخیر در سن ازدواج و تشکیل خانواده و داشتن فرزنداز نتایج سرمایه گذاری در آموزش باشد ؛ اما مجرد ماندن مشکل تازه ای در انتقال به بزرگسالی به وجود می آورد.
شاید تأخیر در تشکیل خانواده واکنشی در برابر آداب و رسوم ازدواج باشد زیرا خرید مسکن و هزینه های خانواده رو به افزایش است."
دکتر اصفهانی به عوامل پدید آورنده حاشیه نشینی جوانان ایرانی بیشتر از منظر اقتصادی پرداخته است و با توجه به ساختار جمعیتی ایران مطالعات خود را انجام داده است.
در بسیاری از موارد بیشتر توجه به عواقب و پیامد های یأس به چشم می خورد و یأس و سرخوردگی جوانان به عنوان عاملی مهم در لایه های پنهان اجتماعی نادیده گرفته می شود و عموماٌ توجه به پدیده هایی مثل جرم ، انحراف ، حاشیه نشینی و . . . معطوف است.


روند بروز یأس اجتماعی و پیامدهای آن
از نظر مانهايم ، ارزش ها فرآورده هاي ساختگي (Manufactured) نيستند بلكه هنگامي ارزش ها توليد مي شوند كه " واقعيت اجتماعي در حال رشد ، مسائل غير قابل محاسبه و جديدي را به جريان هاي فكر عرضه مي كنند" ، در حالي كه اين جريان ها تدريجي و تكاملي باشند. در بین نسل جوان با اشاره با گسترش ارتباطات در سطح جهانی ، بسیاری از ارزش های دوره های قبل رنگ باخته و یا تغییراتی در آنها به وجود آمده و یا حتی ارزش های جدیدی پا به عرصه گذاشته اند و در کنار همه اینها ناتوانی در دستیابی به منابع و امکانات نیز بیشتر شده است و از تقابل نیاز و محرومیت ، یأس اجتماعی شکل می گیرد.
به حاشیه رانده شدن جوانان که سرمایه های اجتماعی بالقوه جامعه به حساب می آیند عواقب بسیاری دارد. تلاش جوانان برای کسب موقعیت های اجتماعی بالا تر و احراز منزلت اجتماعی عموماً محتوم به شکست است چرا که پاسخ های کانالیزه شده و مشخص جامعه و نهادهای اجتماعی راه را برای آنان تنگ می کند و پتانسیل بالایی در جامعه به هرز می رود. جامعه سرمایه های نمادینی را از طریق آموزش همگانی به نسل جوان می دهد وجوانان مجالی برای رفع توقعی که برایشان به وجود آمده در جامعه نمی یابند و در راستای همین عنوان دهی ( مهندس ، دکتر ، کارشناس و. . . ) فرصت ها و امکانات مطلوبی را نمی تواند برای آنان فراهم می آورد .( توکل و قاضی نژاد ، 1385 : 108)
می توان یأس را در عرصه های مختلف جامعه مورد بررسی قرار داد:
یأس اقتصادی:
عدم مشارکت اقتصادی ، بی ثباتی بازار کار ، نبود فرصت های شغلی مناسب با تخصص، تعدد مشاغل کاذب، وابستگی به والدین و... از عوامل ایجاد کننده ی یأس اجتماعی جوانان در عرصه اقتصادی هستند. نبود شغل و در نتیجه درآمد ، مشکلاتی مانند عدم تأمین نیاز های رفاهی ، ناتوانی در پرداخت هزینه های زندگی و بهای مسکن و بروز فقر را موجب می شود.
یأس اجتماعی:
سکونت در حاشیه شهرها ، نبود فرصت های مدنی و نبود تسهیلات رفاهی مناسب از سوی دولت ، جوانان را دچار سرخوردگی کرده است. در نظام دموکراتیک آموزش ، گروه های هم سن اغلب در مدارس ، دبیرستان ها و دانشگاه ها با هم آموزش می بینند و دوره ی زندگی مشترکی را با هم تجربه می کنند و در هنگام اتمام تحصیلات و ورود به جامعه و بازار کار مسیر شغلی جوانان فقیر و غنی از هم جدا می شود و این امر باعث می شود که آنان آموزش و پرورش را عاملی در محرومیت خود بدانند چرا که نتوانسته اند زودتر به بازار کار وارد شود و درآمدی داشته باشند. اغلب سطوح مشارکت مدنی در بین این جوانان پایین است و فرصت های کمی برای گذارن اوقات فراغت دارند. البته در این میان باید متذکر شد که کمبود وقت در زندگی بسیاری از کسانی که به حاشیه رانده شده اند وجود دارد؛ زمان عامل مهمی در فعالیت های مدنی محسوب می شود ولی نیاز های مالی و تکاپو برای برطرف کردن مایحتاج اغلب زمانی برای این گونه مشارکت های مدنی باقی نمی گذارد.


یأس سیاسی :
عدم مشارکت در انتخابات ،عدم شرکت در تظاهرات ، نبود انگیزه در فعالیت های حزبی و.. از پیامدهای یأس سیاسی جوانان به شمار می رود. جوانان به حاشیه رانده شده خود را ناتوان در تصمیم گیری های کلان جامعه دانسته و خود و حق رأی خودرا ناچیز دانسته و از فعالیت های سیاسی کناره گیری می کنند.البته ممکن است برخی از مطرودین علاقمند به فعالیت های سیاسی باشند ولی امکانات و فرصت های لازم را در اختیار نداشته باشند.
همین طور یأس را می توان در سه سطح خرد ، میانه وکلان مورد مطالعه قرار داد.
یاس در سطح کلان به ایجاد گروه هایی منفعل در جامعه می انجامد.گروه هایی که در تصمیم های کلان دخالتی نمی کنند عموماً، خود را نادیده انگاشته ، می پندارند و حضور خود را چنان ضعیف تلقی کرده که هر گونه مشارکتی در سطح کلان را بی تأثیر می دانند. در سطح میانه عدم مشارکت در گروه های اجتماعی، تماس نداشتن با افراد محل سکونت یا اشتغال از پیامد های یأس است. زندگی شهرنشینی و عدم مالکیت مسکن ، فرد را نسبت به کسانی که دارای محل سکونت دائمی در یک مکان هستند بی قدرت تر می کند و در نتیجه مشارکت فرد را در سطح محله و رفع مشکلات پایین می آورد .
در سطح فردی نیز به ضعف شبکه ارتباطی فرد ،انزوا ، افسردگی ،خودکشی، بروز انحرافات و غیره می توان اشاره کرد. نبود شغل ، عدم کسب فرصت های مناسب برای ازدواج و تشکیل خانواده زمینه را برای بروز انحراف و کجروی در بین جوانان فراهم می کند.

یأس اجتماعی در سه سطح خرد ، میانه و کلان
طبق نظریه ناهمنوایی مرتن ، نوآوران گروه هایی هستند که اهداف را قبول دارند اما راه های رسین به اهداف مورد پذیرش آنان نیست. ( تنهایی ، 1374 :209 ) بسیاری از جوانانی که برای امرار معاش و تأمین زندگی دست به قاچاق ، سرقت ، اختلاس و. . . می زنند از طریق راه های نا مشروع و نا مقبول در صدد رسیدن به اهداف مقبول در جامعه هستند.
هم چنین منزویان نیز کسانی هستند که نه اهداف و نه راه های رسیدن به اهداف را قبول ندارند و از جماعه کنار کشیده و منزوی شده اند.اصلاً هیچ چیزی را قبول ندارند و ظاهراً هیچ اخلاق ، ارزشی و اسلوبی را نمی پسندند. ( همان )
از رویکرد تضادی و با بررسی علل زیربنایی بسیاری از طرد شدن ها و حاشیه نشین کردن های اجتماعی را می توان نتیجه روابط نابرابر قدرت و منزلت در جامعه لحاظ کرد و عدم دستیابی جوانان به منابع مادی جامعه را حاصل تلاش نسل قبل در حفظ موقعیت خود دانست . نسل پیر که در موقعیت های تثبیت شده ای قرار دارند ، خواهان حفظ امکانات و فرصت ها برای خود هستند و بنابراین نسل جوان را از دستیابی به این منابع محروم می کنند و جوانان را به حاشیه میدان های اجتماعی می رانند.

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

تنهایی ، ابوالحسن.1374. درآمدی بر مکاتب و نظریه های جامعه شناسی.تهران : نشر مرندیز.
گیدنز، آنتونی. 1386. جامعه شناسی.حسین چاوشیان ( مترجم ). تهران : نشر نی.
توكل ، محمد و مريم قاضي نژاد. 1385 ." شكاف نسلي در رويكرد هاي كلان جامعه شناختي : بررسي و نقد رهيافت هاي نسل تاريخي و تضاد با تاكيد بر نظرات مانهايم و بورديو". نامه علوم اجتماعي. شماره 27 .صص97- 124 .

نظرات مربوط به این مطلب (0)   
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 تیر1387ساعت 14:19  توسط سید عبدالله حسینی نوری  | 

 

علل یاس اجتماعی در جوانان ایران

[ سودابه قيصري ]

یاس اجتماع را می توان از پیامدهای طرد اجتماعی دانست. طرد اجتماعی از نظر گیدنز حاکی از راه و روش هایی است که طی آنها افراد از مشارکت کامل در جامعه بزرگتر محروم می شوند. مفهوم طرد اجتماعی توجه ما را به طیف وسیع عواملی جلب می کند که افراد و گروه ها را از داشتن فرصت هایی که پیش روی اکثریت جمعیت است باز می دارد.(گیدنز، 1386 : 466)
گروه هایی نظیر سالخوردگان، معلولان ، مجرمان ، بیکاران، فقیران ، کودکان خیابانی و شاید مهم ترین اینها ، گروه های جوانان باشد، اغلب جزء مطرودین جامعه محسوب می شوند چرا که فعالیت های آنها نیز در میدان های اجتماعی منوط به پذیرش دیگر گروه ها و افراد جامعه است ولی از سوی جامعه مورد تأیید قرار نگرفته اند. فرصت های اجتماعی آنها در برابر افراد عادی جامعه بسیار محدود است و همین امر به کنار گذاشته شدن آنان از عرصه های مختلف اجتماعی ، سیاسی ، اقتصادی و فرهنگی ختم می شود. اما طرد را همیشه نمی توان ناشی از طرد کردن از سوی مردم دانست ، شاید گروهی خود تصمیم به کناره گیری از عرصه های مختلف حیات اجتماعی نمایند .اما در این مورد مقصود رانده شدن اجباری است نه داوطلبانه. نسل جوان امروز ایران در 3 حوزه آموزش ، اشتغال و تشکیل خانواده به حاشیه رانده شده است.دکتر صالحی اصفهانی در تحقیقی با عنوان
"The youth social exclusion in Iran" به بررسی عوامل ایجاد کننده طرد اجتماعی در بین جوانان ایرانی از دیدگاه اقتصادی پرداخته است. وی در تحقیق خود بیان می کند که " وضعیت کلان اقتصادی ، انفجار جمعیتی ناشی از نرخ های باروری در اواخر دهه 1970 و اواسط 1980 ، انتخاب ها و چالش های جدیدی را برای جوانان به ارمغان آورد. " و در نتیجه " گروه فوق العاده بزرگی از جوانان امروز به ازدحام درمدارس ، عدم توازن جنسی در ازدواج و افزایش فشار برای ورورد به بازرا کار رسمی دچار شدند ."


دکتر صالحی بر این اعتقاد است که گنجایش جوانان و عبور موفقیت آمیز آنها به بزرگسالی در 3 بعد تحلیل می شود:
کسب مهارت برای اشتغال فعال :
"در 20 سال گذشته رشد چشم گیری در دستاوردهای تحصیل جوانان ایرانی در سرتاسر کشور وجود داشته است که از طریق افزایش نرخ های ثبت نام معلوم می گردد. به هر حال همانند بسیاری از کشورهای خاورمیانه و آفریقای شمالی ، بازار کار رسمی ایران به طور نامتناسبی به کسانی که دارای مدرک دانشگاهی بالاتر هستند ، پاداش های بالایی می دهد که بنابراین منجر به ایجاد نظام آموزشی مبتنی بر تمرکز بر تولید مدرک به جای افراد آموزش دیده می شود. "
یافتن یک شغل
" بعد از اتمام مدرسه ، جوانان ایرانی با چندین مانع در انتقال به اشتغال روبرو می شوند و تحصیل کردگان با نرخ بالای بیکاری و زمان طولانی مدت بیکار ماندن مواجه می شوند.قوانین سخت اشتغال در ایران در کمک به تعداد زیادی از جوانان جویای کار برای یافتن شغل مناسب ناتوان است."
ازدواج و تشکیل خانواده
"در دو دهه ی اخیر زندگی خانوادگی در ایران تغییرات اساسی کرده است. با کاهش نرخ باروری ، هم مردان و هم زنان بیشتر برای ازدواج صبر کرده اند. درصد مردان و زنان ازدواج نکرده ی بین 25 تا 29 سال به سرعت در حال افزایش است. به طوری که از 8 درصد به 25 درصد در زنان و در مردان از 20 درصد به 40 درصد افزایش یافته است.تخیر در خروج از خانه والدین در بین جوانان ایرانی نیز افزایش یافته است زیرا انها زمان بیشتری در مدرسه می مانند و نمی توانند به مکانی متعلق به خود نقل مکان کنند.
نسبت مردان 20 تا 29 ساله ای که با والدینشان زندگی می کنند از حدود 50 درصد در 1984 به حدود 75 درصد در 2005 و برای زنان از 20 درصد به 48 درصد افزایش یافته است.
این افزایش سن شاید یک پدیده مثبت باشد . شاید تأخیر در سن ازدواج و تشکیل خانواده و داشتن فرزنداز نتایج سرمایه گذاری در آموزش باشد ؛ اما مجرد ماندن مشکل تازه ای در انتقال به بزرگسالی به وجود می آورد.
شاید تأخیر در تشکیل خانواده واکنشی در برابر آداب و رسوم ازدواج باشد زیرا خرید مسکن و هزینه های خانواده رو به افزایش است."
دکتر اصفهانی به عوامل پدید آورنده حاشیه نشینی جوانان ایرانی بیشتر از منظر اقتصادی پرداخته است و با توجه به ساختار جمعیتی ایران مطالعات خود را انجام داده است.
در بسیاری از موارد بیشتر توجه به عواقب و پیامد های یأس به چشم می خورد و یأس و سرخوردگی جوانان به عنوان عاملی مهم در لایه های پنهان اجتماعی نادیده گرفته می شود و عموماٌ توجه به پدیده هایی مثل جرم ، انحراف ، حاشیه نشینی و . . . معطوف است.


روند بروز یأس اجتماعی و پیامدهای آن
از نظر مانهايم ، ارزش ها فرآورده هاي ساختگي (Manufactured) نيستند بلكه هنگامي ارزش ها توليد مي شوند كه " واقعيت اجتماعي در حال رشد ، مسائل غير قابل محاسبه و جديدي را به جريان هاي فكر عرضه مي كنند" ، در حالي كه اين جريان ها تدريجي و تكاملي باشند. در بین نسل جوان با اشاره با گسترش ارتباطات در سطح جهانی ، بسیاری از ارزش های دوره های قبل رنگ باخته و یا تغییراتی در آنها به وجود آمده و یا حتی ارزش های جدیدی پا به عرصه گذاشته اند و در کنار همه اینها ناتوانی در دستیابی به منابع و امکانات نیز بیشتر شده است و از تقابل نیاز و محرومیت ، یأس اجتماعی شکل می گیرد.
به حاشیه رانده شدن جوانان که سرمایه های اجتماعی بالقوه جامعه به حساب می آیند عواقب بسیاری دارد. تلاش جوانان برای کسب موقعیت های اجتماعی بالا تر و احراز منزلت اجتماعی عموماً محتوم به شکست است چرا که پاسخ های کانالیزه شده و مشخص جامعه و نهادهای اجتماعی راه را برای آنان تنگ می کند و پتانسیل بالایی در جامعه به هرز می رود. جامعه سرمایه های نمادینی را از طریق آموزش همگانی به نسل جوان می دهد وجوانان مجالی برای رفع توقعی که برایشان به وجود آمده در جامعه نمی یابند و در راستای همین عنوان دهی ( مهندس ، دکتر ، کارشناس و. . . ) فرصت ها و امکانات مطلوبی را نمی تواند برای آنان فراهم می آورد .( توکل و قاضی نژاد ، 1385 : 108)
می توان یأس را در عرصه های مختلف جامعه مورد بررسی قرار داد:
یأس اقتصادی:
عدم مشارکت اقتصادی ، بی ثباتی بازار کار ، نبود فرصت های شغلی مناسب با تخصص، تعدد مشاغل کاذب، وابستگی به والدین و... از عوامل ایجاد کننده ی یأس اجتماعی جوانان در عرصه اقتصادی هستند. نبود شغل و در نتیجه درآمد ، مشکلاتی مانند عدم تأمین نیاز های رفاهی ، ناتوانی در پرداخت هزینه های زندگی و بهای مسکن و بروز فقر را موجب می شود.
یأس اجتماعی:
سکونت در حاشیه شهرها ، نبود فرصت های مدنی و نبود تسهیلات رفاهی مناسب از سوی دولت ، جوانان را دچار سرخوردگی کرده است. در نظام دموکراتیک آموزش ، گروه های هم سن اغلب در مدارس ، دبیرستان ها و دانشگاه ها با هم آموزش می بینند و دوره ی زندگی مشترکی را با هم تجربه می کنند و در هنگام اتمام تحصیلات و ورود به جامعه و بازار کار مسیر شغلی جوانان فقیر و غنی از هم جدا می شود و این امر باعث می شود که آنان آموزش و پرورش را عاملی در محرومیت خود بدانند چرا که نتوانسته اند زودتر به بازار کار وارد شود و درآمدی داشته باشند. اغلب سطوح مشارکت مدنی در بین این جوانان پایین است و فرصت های کمی برای گذارن اوقات فراغت دارند. البته در این میان باید متذکر شد که کمبود وقت در زندگی بسیاری از کسانی که به حاشیه رانده شده اند وجود دارد؛ زمان عامل مهمی در فعالیت های مدنی محسوب می شود ولی نیاز های مالی و تکاپو برای برطرف کردن مایحتاج اغلب زمانی برای این گونه مشارکت های مدنی باقی نمی گذارد.


یأس سیاسی :
عدم مشارکت در انتخابات ،عدم شرکت در تظاهرات ، نبود انگیزه در فعالیت های حزبی و.. از پیامدهای یأس سیاسی جوانان به شمار می رود. جوانان به حاشیه رانده شده خود را ناتوان در تصمیم گیری های کلان جامعه دانسته و خود و حق رأی خودرا ناچیز دانسته و از فعالیت های سیاسی کناره گیری می کنند.البته ممکن است برخی از مطرودین علاقمند به فعالیت های سیاسی باشند ولی امکانات و فرصت های لازم را در اختیار نداشته باشند.
همین طور یأس را می توان در سه سطح خرد ، میانه وکلان مورد مطالعه قرار داد.
یاس در سطح کلان به ایجاد گروه هایی منفعل در جامعه می انجامد.گروه هایی که در تصمیم های کلان دخالتی نمی کنند عموماً، خود را نادیده انگاشته ، می پندارند و حضور خود را چنان ضعیف تلقی کرده که هر گونه مشارکتی در سطح کلان را بی تأثیر می دانند. در سطح میانه عدم مشارکت در گروه های اجتماعی، تماس نداشتن با افراد محل سکونت یا اشتغال از پیامد های یأس است. زندگی شهرنشینی و عدم مالکیت مسکن ، فرد را نسبت به کسانی که دارای محل سکونت دائمی در یک مکان هستند بی قدرت تر می کند و در نتیجه مشارکت فرد را در سطح محله و رفع مشکلات پایین می آورد .
در سطح فردی نیز به ضعف شبکه ارتباطی فرد ،انزوا ، افسردگی ،خودکشی، بروز انحرافات و غیره می توان اشاره کرد. نبود شغل ، عدم کسب فرصت های مناسب برای ازدواج و تشکیل خانواده زمینه را برای بروز انحراف و کجروی در بین جوانان فراهم می کند.

یأس اجتماعی در سه سطح خرد ، میانه و کلان
طبق نظریه ناهمنوایی مرتن ، نوآوران گروه هایی هستند که اهداف را قبول دارند اما راه های رسین به اهداف مورد پذیرش آنان نیست. ( تنهایی ، 1374 :209 ) بسیاری از جوانانی که برای امرار معاش و تأمین زندگی دست به قاچاق ، سرقت ، اختلاس و. . . می زنند از طریق راه های نا مشروع و نا مقبول در صدد رسیدن به اهداف مقبول در جامعه هستند.
هم چنین منزویان نیز کسانی هستند که نه اهداف و نه راه های رسیدن به اهداف را قبول ندارند و از جماعه کنار کشیده و منزوی شده اند.اصلاً هیچ چیزی را قبول ندارند و ظاهراً هیچ اخلاق ، ارزشی و اسلوبی را نمی پسندند. ( همان )
از رویکرد تضادی و با بررسی علل زیربنایی بسیاری از طرد شدن ها و حاشیه نشین کردن های اجتماعی را می توان نتیجه روابط نابرابر قدرت و منزلت در جامعه لحاظ کرد و عدم دستیابی جوانان به منابع مادی جامعه را حاصل تلاش نسل قبل در حفظ موقعیت خود دانست . نسل پیر که در موقعیت های تثبیت شده ای قرار دارند ، خواهان حفظ امکانات و فرصت ها برای خود هستند و بنابراین نسل جوان را از دستیابی به این منابع محروم می کنند و جوانان را به حاشیه میدان های اجتماعی می رانند.

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

تنهایی ، ابوالحسن.1374. درآمدی بر مکاتب و نظریه های جامعه شناسی.تهران : نشر مرندیز.
گیدنز، آنتونی. 1386. جامعه شناسی.حسین چاوشیان ( مترجم ). تهران : نشر نی.
توكل ، محمد و مريم قاضي نژاد. 1385 ." شكاف نسلي در رويكرد هاي كلان جامعه شناختي : بررسي و نقد رهيافت هاي نسل تاريخي و تضاد با تاكيد بر نظرات مانهايم و بورديو". نامه علوم اجتماعي. شماره 27 .صص97- 124 .

نظرات مربوط به این مطلب (0)   
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 تیر1387ساعت 14:19  توسط سید عبدالله حسینی نوری  | 

تمدن و امپراطوري جهاني

 

 

(بخش اول)
مجيد تهرانيان
majid@post. harvard. edu
موسسه تحقيقات سياستگزاري و صلح جهاني، آمريكا

چكيده:

تمدن يک مفهوم دو لبه است. در دو دهه اخير، اين مفهوم به عنوان سلاحي ايدئولوژيك به کار رفته است تا بين ما و آنها يا به اصطلاح متمدن‏‏ ها و بربرها تفکيک برقرار شود. قرن بيستم- خونين ترين قرن در تاريخ بشري- مانع از اين نشده است که ايدئولوژييست‏‏ ها از صحبت کردن درباره تمدن به عنوان وسيله اي براي مجهز کردن گروهي از انسان ها عليه گروهي ديگر دست بردارند. اين مقاله براي ارائه يک چارچوب تاريخي، نه (9) فرضيه در مورد مسائل محوري دوران ما معرفي مي کند.

كليدواژه‏ ها: امپراطوري، تمدن، شيوه هاي توليد، شيوه هاي مشروعيت، شيوه هاي ارتباط، امپراطوري ديجيتالي.

مقدمه:


در اين مقاله بحث تمدن و ارتباط در گستره تاريخ را بر اساس چهار فرضيه زير ارائه خواهم كرد تا دستگاه نظري مورد توجه را بر اساس رابطه ميان تمدن و نظام ارتباطي و در ارتباط با مفاهيم شيوه توليد، اشكال مشروعيت ماكس وبر و شيوه هاي ارتباطي اينيس- مك لوهاني ارائه كنم.


فرضيه 1: تمدن، نخست به عنوان مراحلي در يک سير زماني به سوي پيشرفت بشري، ( مارکس، رستو و بل) يا به عنوان دوره هاي طبيعي تولد، بلوغ، رکود و مرگ پنداشته شده است (اشپينگلر، توينبي). با اين حال، شايد اين، واقعي تر باشد که تمدن بشري به عنوان يک سفر جهاني بدون انتها از کشف تلقي شود که با لايه هاي انباشته از دستاوردهاي بشري در علم، تکنولوژي، هنر و رفتار مشاهده مي شود.

دانشمندان علوم اجتماعي به چند شيوهء اساسي به تاريخ نگريسته اند. مارکس و انگلس ( 1848 )، رستو (1960 ) و بل ( 1973 ) از افرادي هستند که جوامع را در پيشرفت مراحل به تصوير کشيده اند. اين نظريه هاي مرحله اي، حداقل داراي يک خلاء مشترک هستند. آنها تکامل و ترقي جهان، از سطوح پايين تر به سطوح بالاتر رشد اقتصادي و اجتماعي را فرض مي کنند. ديدگاه اساسي دوم، چرخه اي است. ابن خلدون ( 1958 )، توين بي (1962)، سوروکين (41- 1973) يا سركار (گالتونگ و عنايت الله 1997 فصل2، 18) داراي خلاء مشترک ديگري هستند. آنها، تکرار کلي الگوهاي چرخه اي يکسان را فرض مي کنند.
نگرش سوم، تاريخي است. يعني ديدگاه لايه اي ، به اين معني که تجربه بشري در لايه هايي ساخته مي شود که همديگر را مي پوشانند و بر همديگر تاثير مي گذارند. يك باستان شناس، 27 لايه از اسکان بشري را در يکي از مکان هاي باستان شناسي اورشليم به من نشان داد. به نظر من مي توان، تجربه‏ء بشري را در پنج لايه، به نحو احسن فهميد. کوچ نشيني، کشاورزي، بازرگاني، صنعتي و اطلاعاتي (ديجيتالي). امروزه، اين لايه ها همزمان با هم وجود دارند، بيشتر درگيري هاي معاصري که ما شاهد آن هستيم ممکن است بر اثر برخوردهاي بين اين لايه ها باشد. اين درجه بندي تاريخ جهاني، به نظر مي رسد که بيشتر به واقعيت هاي تجربي نزديک تر باشد تا مرحله اي يا چرخه اي. شايد اين درجه بندي، ما را از جانبداري نژادي که، پيشرفت هاي تکنولوژي را با پيشرفت هاي اخلاقي برابر مي داند، رها سازد.

فرضيه 2: تمدن بشري، پنج انتقال تکنولوژي هم پوشاني عمده را از سر گذرانده است که شامل کوچ نشيني ، كشاورزي، بازرگاني، صنعتي و ديجيتالي مي باشد.

جدول 1-1(در شماره بعدي مجله ارائه مي شود) سيماي سادهء  لايه بندي تاريخي را نشان مي دهد. شکل2-1 سيماي ساده شدهء ديگري را به منظور درک تغيير حالات، تمدن، ارتباطات و جهاني شدن نشان مي‏ دهد. من، به جاي تعريف تمدن، با استفاده از اصطلاحات مذهبي و جغرافياي سياسي، آن را در شرايط مختلف توليد تلقي کرده ام. به جاي صحبت کردن در مورد تمدن و بربريت، بهتر است در مورد حالت هاي متفاوت توليد صحبت کنيم که جوامع بشري را در يک تکامل تاريخي تدريجي توصيف کرده اند. مي توانيم شاهد پيشرفت هاي تکنولوژي باشيم، اما پيشرفت هاي تکنولوژي، الزاما نشان دهنده پيشرفت هاي اخلاقي نيست .

اين ديدگاه به ما کمک مي کند که، ماهيت مبنايي تمدن و همگاني بودن آن را بهتر درک کنيم. ساموئل هانتينگتون در کتاب برخورد تمدن ها، در ابتدا تمدن را بر حسب جغرافياي سياسي تعريف مي کند. تعريف او در بهترين حالت مناسب دوره هاي کوتاه زماني است ، يعني تا زماني که اتحاد تغيير يابد. توين بي با توصيف تمدن بر حسب فرهنگ ها ( مانند: يوناني، رومي، پارسي، چيني، اسلامي و غرب مدرن ) نگرش تاريخي طولاني تري را ارائه داد. در روند اخير جهاني شدن، با ملغمه فرهنگ ها، و نيز با يک تعامل رو به رشد، در ارتباطات، مهاجرت و تبادلات جهاني مواجه هستيم. تفکيک هاي فرهنگي بين مهندسان اروپايي، آمريکايي، هندي آمريکايي، چيني آمريکايي و ايراني آمريکايي در دره سيليکون کاليفرنيا رو به کاهش است. رستو و بل، به تبعيت از مدل ها و بررسي هايي که انجام داده اند، يک خط مجزا بين "سنت و مدرنيته" ايجاد کرده اند. روستو ( 1960) براي توصيف گذر مرحله اقتصادي از ساختارهاي سنتي رو به رشد،( خوداتکايي) از اصطلاح جهش بهره مي گيرد.

بل (1973) براي نشان دادن انتقال عمده از کشاورزي به صنعت و خدمات، اصطلاحات سنتي، صنعتي و پسا صنعتي را به کار مي گيرد. افراد ديگر ( پورت 1977 ) براي بيان "طلوع اقتصاد و جامعه اطلاعاتي" از وي پيروي مي کنند.
اگر ما حالت توليد را طوري فرض کنيم که افراد را مشغول به کار و زندگي ببينيم، چنين مفاهيمي بهتر قابل درک هستند. "تمدن" يک مبناي اصولي براي بيان حالات گوناگون توليد، رفتار خوب، پيشرفت در علم، تکنولوژي، هنر و روش هاي صلح آميز براي حل بحران و منازعات تعريف مي شود. اگر چنين تعريف شود، مشعل تمدن به لحاظ تاريخي، از منطقه اي به منطقه ي ديگري از جهان برده شده است. در اين فرآيند تاريخي، تبادلات فرهنگي و موضوعات فراواني اتفاق افتاده است. بدين ترتيب، تمدن، سفر جهاني بي انتهاي جامعه انساني براي دست يابي به صلح به همراه ابزار صلح از طريق تعاون و رقابت است. با اين حال، جنگ ها اغلب در اين سفر ( تاريخي ) اختلال به وجود آورده اند. تا ما را به دوران جاهليت و بربريت برگردانند.
در اين چشم انداز، نگاه اديان ابراهيمي ( يهودي، مسيحيت و اسلام ) در مورد تمدن، مشترکات زيادي با هم دارند. سقوط آدم و حوا از جايگاهشان در بهشت، با دوره هاي الهي مقدس دنبال شد تا آنها را در صراط مستقيم قرار دهد که شامل آموخته هاي حضرت موسي، حضرت عيسي و حضرت محمد(ص) بود که در نهايت به آمدن دوباره ي مسيح در قيامت مي انجامد. بدين ترتيب، تمدن بشري به عنوان يک امر ريشه دار قديمي و متشكل از گناه، رقابت مداوم بين خوبي و بدي و ذكر روز قيامت است. شايد هندوئيسم، بودائيسم، کنفوسيوس و تائوئيسم کمتر در مورد آخرت باشند؛ اما به مفاهيم منازعه آزادي و مسئوليت انساني پايبند هستند. ما آنچه را که مي توانيم، انجام مي دهيم و آنچه را که نمي توانيم، تحمل مي کنيم.
بالعکس، دانشمندان سکولار سه تئوري تمدن را ترسيم کرده اند. طولي، چرخه اي و لايه اي. نظريه هاي طولي تمدن دوره روشنگري اروپا، مرکز صحنه را از آن خود کرد . آنها چنين فرض کردند که تاريخ بشري به طور اجتناب ناپذيري ، يک فرآيند پيشرفت خطي را طي کرده است. آگوست کنت ( 1798-1857) اين پيشرفت را به عنوان انتقال از دوران علوم الهي ( اعتقاد به ماوراءالطبيعه ) به الگوهاي فکري متا فيزيک ( اعتقاد به ايده ها به عنوان واقعيت ) و بعد به دوره اثباتي ( توصيف آثار و پديده ها با مشاهده و آزمايش) قلمداد مي کند. کارل مارکس و فردريش انگلس ( 1848 ) آن را به عنوان يک حرکت از کمونيسم ابتدايي به جوامع بردگي باستان، فئوداليسم، سرمايه داري، سوسياليسم و کمونيسم عالي قلمداد مي کنند. والت رستو ( 1960 ) نوع ديگري از انتقال طولي را از جوامع سنتي به قبل از جهش، جهش، بلوغ و مصرف انبوه( مصرف گرايي )، پيشنهاد مي کند. " جوامع طبقاتي " مارکس و " مصرف انبوه" رستو، دو تفسير از همان مدينه‏ء فاضله اي بودند که بايستي توسط همه آدم ها به دست مي آمد. به عنوان يک پارادايم که در نظريه هاي تکامل وجود داشت، ايده پيشرفت ( بري 1932 ) هنوز در بيشتر جهان به چشم مي خورد.
نظريه هاي چرخه اي تمدن‏، نوعي سرخوردگي را منعکس مي کنند. در قرن 20، اشپينگلر و توين بي با صحبت از سقوط غرب و الگوهاي چرخه اي تولد، بلوغ، رکود و مرگ، راه تمدن را پيمودند. نمونه هاي ديگري از نظريه هاي چرخه اي را ويکو، ابن خلدون، سركار و سوروکين ارائه کردند. به جاي جهاني کردن و عموميت دادن روشنگري بومي، هر کدام از اين موءلفان با تمرکز کردن بر مضامين محوري مخصوص به دوره ها و مکان هاي خودشان نگاه ژرفي به تاريخ انداختند. تاريخ آفريقاي شمالي قرن 14 ابن خلدون، شاهد نزاع دائمي بين جمعيت هاي کوچ نشيني و يکجانشيني بود که به صعود يا رکود سلسله هاي متوالي در دنياي اسلامي انجاميد. شايد ويکو، در قرن 17 به عنوان پيشگام علوم اجتماعي مدرن غربي قلمداد شود. مخصوصا نظرات آگوست کنت و کارل مارکس. انديشمند هندي، سركار، چرخه هاي تاريخي را در چهار دسته يا گروه اصلي حکومت ها پايه گذاري کرد: روشنفکران ( ويپرا )، دلاوران جنگي ( کساتريا )، تاجران ( واشيا ) و کارگران ( شودرا ). سوروکين ( 1985 )، جريان هاي چرخه اي بين تمدن هاي انديشه اي (رومي) و حسي (تجربي) را حدس مي زند.
شايد نظريه هاي تاريخ، کلا به عنوان شيوه هاي بي نظير بشري از معنا بخشيدن به رازهاي تاريخي قلمداد شوند که اغلب راهنماهاي اخلاقي را پيشنهاد مي دهند. اين نظريه ها نه درست هستند و نه غلط. شايد با شرايط موجود مربوط يا بي ربط باشند. در عصر جهاني شدن ، شايد بهتر و مناسب تر اين باشد که به مکتب فکري سومي فکر کنيم.
لايه بندي مراحل و چرخه هاي تاريخ، يک نگرش مناسب نسبت به آنچه در اطراف ما اتفاق مي افتد را ارائه مي دهند. تاريخ بشري، ظاهرا آشکار و هويدا شده است، يعني به صورت لايه بر روي لايه. هيچ کشور يا منطقه واحدي از جهان نمي تواند ادعا کند که تمدن در انحصار اوست. ما، تا زمانيکه در صلح و آرامش به سر مي بريم ، متمدن هستيم. اما زمانيکه جنگ ها به وقوع مي پيوندند، به بربريت گرايش پيدا مي کنيم.
جدول1-1 طرحي از چشم انداز لايه بندي را نشان مي دهد. تمدن بشري بيانگر لايه هاي روي هم است و از دستاورد هايي در زمينه توليد، مشروعيت ارتباطات، اجتماع سازي و مفهوم سازي تشکيل شده است. اين جدول ارتباط زيادي بين لايه هاي متوالي الگودار را در پنج حالت نشان مي دهد. اما بر عکس نگرش هاي خطي يا چرخه اي در چشم انداز لايه بندي هر لايه به لايه هاي فرعي ديگر مي انجامد (به طور مثال، خواندن، چاپ، ارتباط الکترونيکي و ديجيتالي ). به عبارت ديگر، ما مي توانيم به طور قابل توجهي شاهد تداوم تغييرات باشيم( انگ 2002 ).
حالت توليد از چادر نشيني به يکجانشيني، بازرگاني، صنعتي و ديجيتالي، تکامل يافته است. مشروعيت جادوگر و کاهنان اوليه به متافيزيک، ماده گرايي، تجربي و کثرت گرايي تغيير يافته است. ارتباطات، از حالت شفاهي به دست نويسي، چاپ، نشر الکترونيک و ديجيتالي تغيير و تنوع پيدا کرده است. حالت اجتماع سازي از قبيله اي به قومي، خانواده وسيع، خانواده هسته اي و خانواده قياسي ( جوامع هدفدار مانند: همجنس گرايي زنان، همجنس گرايي مردان، اشتراكي و غيره ) تکامل پيدا کرده است. حالت مفهوم سازي در افسانه ها پيدا مي شود و براي تشريح معماهاي غير قابل توصيف استفاده مي شود. اما به زودي در فلسفه، عالم هستي، تعقل هاي علمي، وسيله اي و انتقادي- علمي ترکيب مي شود. در نهايت، فلسفه هاي عالم هستي بايد محوريت بوم شناسي و همبستگي بشري با طبيعت را شناسايي کنند.
اين طبقه ها، آشکارا به تبيين بيشتري نياز دارند. با اين حال، نکات کليدي را نمي توان بيش از اين مورد تاکيد قرار داد. جامعه‏ ي بشري يک مبناي اصولي و قانوني دارد. بدون هنجار، جامعه بشري وجود نخواهد داشت. تمدن، به عنوان يک مبناي قانوني، داراي امتياز فرهنگ مسالمت آميز و مبتني بر همكاري است. اما مانند همه نظام هاي هنجاري ديگر ( مذهبي يا سکولار )، از تمدن به عنوان يک وسيله ايدئولوژيکي براي تبعيض و به راه انداختن جنگ ما عليه آنان استفاده شده است. ديدگاه لايه بندي تمدن چنين بيان مي کند که تمدن بشري، کاري است در جريان و سفر بي انتهاي خانواده انساني است، براي اينكه صلحي مثبت بيافريند. شايد تمدن انساني به عنوان يک درخت انجير معابد غول پيکر تلقي شود که داراي شاخه هاي فراواني است و به طرف پايين آمده است تا از همان خاک، آب و هوا تغذيه کند. همه‏‏ء  تمدن هاي گذشته و حال با نبوغ بشر در بکارگيري همان منابع طبيعي پرورش يافته اند. رفتار متمدن، نشان دهنده تحمل و همزيستي مسالمت آميز است. با اين حال، قافله تمدن اغلب با جنگ و وحشي گري دچار اختلال شده است.
پنج نوع عمده از تمدن، امپراطوري و جهاني شدن به راحتي در تاريخ دنيا قابل تشخيص است: ( 1 ) پيروزي هاي چادرنشينان يکجانشين: آريايي ها، اعراب، مغول ها، توتني ها و قبايل ترک ( 2 ) امپراطوري هاي يکجانشين: سومري ها، مصري ها، چيني ها، هندي ها، پارس ها، يوناني ها و رومي ها ( 3) مسيرهاي تجاري، بازرگاني: جاده هاي ابريشم، عود و ادويه ( 4 ) امپراطوري هاي صنعتي اروپايي، روسي، آمريکايي و ژاپني ( 5 ) امپراطوري ديجيتالي در حال توسعهء دورهء اخير که تقريبا همه قسمت هاي جهان را از طريق بازار جهاني و شبکه هاي ارتباطي تحت پوشش قرار داده است. در دورهء اخير، جهاني شدن به معني ارتقاء دستور کار سياسي و اقتصادي نئوليبرال است که با ايدئولوژي تمدن پيشرفت کرده است. گفتگوهاي ايدئولوژيک اغلب جهان را در شرايط و ويژگي هاي منحصر به فرد و معتقد به عدالت خود مي بيند. بحث تمدن، براي بسيج کردن منابع، روش جنگي را به کار مي برد. در بررسي تاريخي، تمدن اغلب به عنوان سلاح ايدئولوژي، براي مشروعيت بخشي سياست هاي جهاني به کار گرفته شده است. جاه طلبي هاي سلطه جويانه، از طريق طبقه بندي و تفاوت گذاشتن بين به اصطلاح "تمدن" و "وحشي گري"، بين "محور خير" و "محور شرارت"، همواره کوشيده است که مشروعيت اخلاقي کسب کند. در دورهء اخير، گروه مخالف سياست هاي جهاني شدن به همان شيوه، از تمدن به عنوان يک سلاح ايدئولوژيکي، استفاده كرده است.
چالش موجود، درک الگوهاي پيچيده از پيدايش يک تمدن جهاني، به ويژه در شاخه هاي جهاني شدن و عمومي سازي مي باشد. کابرد مفاهيم هنجاري بدون سوءاستفاده هاي ايدئولوژيکي، قسمتي از چالش است. بعضي از انديشمندان گفته اند که مفهوم تمدن از نظر تحليلي، فراتر از رستگاري است. از آنجا که جوامع بشري ساخته هاي اجتماعي هنجاري هستند، ناديده گرفتن مفاهيم هنجاري امري غير واقعي است. در رقابت يا در همکاري، هنجار هايي مانند رهايي، نظم، آزادي، برابري، همکاري، عدالت و تمدن، قالب قانون اساسي غير نوشتاري و بعضي اوقات نوشته شدهء جامعه را تشکيل مي دهند. بدون چنين انسجام اصولي، جوامع بشري از هم خواهد پاشيد. بنابراين، هنجار(Norm) بايد به عنوان بخش مهم و جدانشدني جوامع بشري و درک آنها قلمداد شود.
اسطوره هاي ريشه دار تمدن هاي مختلف، اغلب شامل پيوستگي اصولي است. به روايت انجيل، پيدايش خلقت چنين بوده است؛ زمانيکه آدم و حوا از درخت، سيب دانش خوردند، براي ابد از شرايط ناداني و بهشت جدا شدند. آنها، جايگاهي به عنوان نمايندگان آزاد پيدا کردند که بايد خود انتخاب کنند و با نتايج آن زندگي کنند. آنها از محنت خود با خبر شدند: شعور پيدا کردند. براي زنده ماندن تلاش کردند. در اثر تلاش و کار عرق ريختند و شروع به زاد و ولد کردند. در تلاش و پيکار، آزادي انتخاب بين خوبي و بدي را کسب کردند. اين روايت ابتدايي ابراهيمي، چنين بيان مي کند که شرايط زندگي بشر، در مورد تلاش، انتخاب و آزادي است. ظاهرا ما، قطعه اي کامپيوتري براي تلاش، عشق، يادگيري و خلافيت هستيم. ( لويس، آميني و لانون 2000 ). اما ما نيز به صورت ژنتيکي، براي توسعه و رشد قلمرو، هويت و رفتارهاي تهاجمي برنامه ريزي شده ايم ( آردي 1966).
انجيل به روايت قديس جان با قاطعيت مي گويد که" در اول، کلمه وجود بود و کلمه در دست خدا بود، کلمه خدا بود". اگر کلمه را به عنوان يک نظم منطقي، هوشياري و ارتباطي در اصطلاحات وسيع تري تفسير کنيم، مي توانيم معني پايه اي روايت خلقت ابراهيم را بهتر درک کنيم. کلمه، به مثابه هوشياري بشري است که در سخن منعکس مي شود که هم طبيعي است و هم ماوراءطبيعي. چنان که سيد حسين نصر (2003:14) به شايستگي بيان مي کند،" شعور، براي تمدن هاي سنتي، براي مذاهب و فلسفه هاي سنتي تنها يک حالت نيست. اين يک ماده است نه يک فرآيند. چيزي است مثل وجود خودش، که در بالاترين سطح، واقعيت طبيعي و ماوراءطبيعي است. اين بدان خاطر است که بيشتر فيلسوفان شکاک در انکار آن دردسر هاي فراواني داشته اند، حتي آنهايي که از نظر ديني شکاک بوده اند.
جدول هاي 1-1 و 2-1؛ پنج دستاورد غير منتظره ي تکنولوژي را به پنج حالت متفاوت اما به هم پيوسته ي توليد، مشروعيت و ارتباطات سازماندهي کرده اند. در اين دو جدول، مفاهيم حالت توليدي، مشروعيت و ارتباطي، به ترتيب از کارل مارکس، ماکس وبر و هارولد اينيس گرفته شده است.
مارکس "حالت توليد" را به عنوان مفهومي کليدي براي تحليل تکامل تاريخي معرفي مي کند. او با جهش تمرکز از داستان ايده ها يا حماسه هاي قهرمانان و شرورها به عوامل مادي در تغيير تاريخي، كل تاريخ نگاري بعدي را تحت تاثير قرار داد. مارکس، بر انتقالات تکنولوژي و اقتصادي تاکيد داشت. اما به تغيير فرهنگي، کمتر اهميت مي داد. مارکسيسم عوامانه، هنگامي که فلسفه جبري خشکي را به کار گرفت، بيشتر در گمراهي به سر برد. مارکس معتقد بود تاريخ ناگزير از جوامع اشتراكي ابتدايي تا جوامع بردگي باستاني، فئودالي، سرمايه داري، جامعه گرايي و نهايتا کمونيسم برتر، تکامل پيدا کرده است. در عوض، من حالت توليد را بدون هيچ پيش فرضي از جبريت تاريخي، در توسعه مراحل متوالي استفاده کردم. در حالت توليد، منظور من پيدايش تکنولوژي عمده در تاريخ است که به تغييرات عمده در حالات تمدن و جهاني شدن انجاميده است. شايد شما، اين را سرنوشت تکنولوژي آرام بناميد. اين نشان مي دهد که ما تکنولوژي هاي خود را مي سازيم و تکنولوژي ها ما را بازسازي مي کنند. اما منظور اين نيست که برتري اخلاقي همراه و پشت سر پيشرفت هاي تکنولوژي پيش رود.
من "حالات مشروعيت" را از وبر اقتباس کرده ام. وبر، با تمرکز بر سيستم هاي عقيدتي، به طور برجسته اي به فهم تعامل بين رشد اقتصادي و تغيير فرهنگي اشاره کرده است. با تداوم هويت در تغيير تاريخي، فرهنگ نقش حساسي را در تفاوت هاي جوامع بشري ايجاد کرده است. شايد مادي بودن ايده ها، عقيده ها و دگم ها را بتوان به عنوان عامل مهمي در افزايش جنبش هاي نظامي، ديني و نژادي تلقي كرد.
تمرکز من بر "حالات ارتباطات" به عنوان ويژگي اصلي تمدن ها، بر گرفته از نظر هارولد اينيس، دانشمند كانادايي اقتصاد سياسي، است که باعث تشويق و ترغيب مک لوهان شد. اينيس و مک لوهان، بر روي جنبه فراموش شده تغيير تاريخي، يعني تحول از شفاهي بودن به دست نويسي، چاپ و رسانه هاي الکترونيکي تاکيد داشتند. مارشال مک لوهان، دو تعريف جامع مشهور را به فرهنگ عمومي ما اضافه کرد: " رسانه، ماساژ است" ( نه پيام، که به طور عام از آن نام مي بريم ) و "دهکده جهاني". اينيس و مک لوهان مي گويند هر رسانهء ارتباطي سوگيري هاي خود را دارد. رسانه هاي متفاوت، زمان، مکان و دريافت هاي حسي متفاوتي را مي طلبند. پيام، نتايج فرهنگي و اجتماعي غير قابل تصوري داشته است. لوح هاي گلي سو گيري زماني داشتند ؛ پاپيروس سو گيري زماني داشت؛ نوشتن و چاپ چشم را درگير مي کنند؛ پيام هاي راديويي گوش را؛ تلويزيون گوش و چشم را. مک لوهان مي گويد که تسلط رسانه چاپي در جامعه صنعتي آن را به جامعه اي منطقي، با کارايي صنعتي بالا تبديل کرده است. معرفي فيلم، راديو و تلويزيون، به محلي سازي جوامع صنعتي، جنبش هاي توده اي و رژيم هاي توتاليتري انجاميده است.
کثرت رسانه هاي ماهواره اي، تلويزيون کابلي، فيبر نوري و اينترنت چه چيزي را براي تمدن ديجيتالي و دنياي پست مدرن پيش بيني مي کند؟ اين سؤال، کاملا جواب دادني نيست. تمدن ديجيتالي کاري است در جريان پيشرفت. اما در جواب به اين سؤال، جبر گرايي فرهنگي و رسانه اي به مانند جبر گرايي اقتصادي گمراه کننده خواهد بود. با تمرکز بر حالات توليد و ارتباطات، اين بخش يک تحليل پيچيده تر و چند جانبه از تمدن را ارايه مي کند.
يادآوري هاي ديگري نيز مطرح است. تاريخ ها تقريبي هستند نه دقيق. بالاترين گمانه اند. آنها را جدي بگيريد اما نه زياد . تکامل از يک نوع انسان و جامعه به انواع ديگر، مثلا از نوع ايستاده(هموارکتوس) به يکجانشين( هموهبليس) و انسان هاي داراي تعقل ، موضوع بحث در ميان انسان شناسان و باستان شناسان است. هر چه بيشتر به عقب برمي گرديم تاريخ ها دقيق تر مي شوند. شايد ما به بهترين نحو در زمان هاي خيلي طولاني الگوهايي را ببينيم. آخرين کشف هاي باستان شناسي در مورد اسکلت بشري در چاد، واقع در آفريقا، سرچشمه بشري را حدود هفت ميليون سال پيش تخمين مي زنند.
تاريخ هاي ديگر جدول، بيشتر قابل اعتماد هستند، اما كمتر بحث انگيز نيستند، غالبآ گفته شده تمدن يکجانشيني حدود ده هزار سال پيش در حوالي رودهاي بزرگ مانند نيل و دره هاي بين النهرين شروع شده است. حالت بازرگاني توليد، چنان که آدام اسميت به طور روشن بيان مي کند با ميل بشري به مبادله يک چيز براي ديگري شروع شده است. اما تجارت قابل توجه، زماني شروع مي شود که انسان ها به طور دائم محصولات کشاورزي مازاد بر نياز خودشان را داشته باشند. من سيصد سال قبل از ميلاد را به عنوان زمان مناسبي انتخاب کرده ام. زيرا که در آن زمان نمونه ها و شواهدي از افزايش تجارت در منطقه مديترانه وجود داشته است. يك دست شدن منطقه، تحت امپراطوري اسکندر شايد با توسعه تجارت در اين زمان مرتبط باشد.
تاريخ شروع تمدن صنعتي، بهتر قابل شناسايي است که اختراع تايپ قابل حمل توسط يوهان گوتنبرگ در قرن پانزدهم به اختراع موتور بخار در سال 1750 - 1769 توسط جيمز وات انجاميد. گسترش انقلاب صنعتي از انگلستان به ديگر کشورها مستند مي باشد و اهميت جهاني اين حالت از توليد، شک چنداني در پي ندارد.
همگرايي تکنولوژي هاي جديد از حالت آنالوگ به ديجيتالي، يک انقلاب ديجيتالي ايجاد کرده است. اين فرآيند شايد به توليد ريز پردازنده ها در سال 1971 برگردد. از آن زمان، کاربردهاي ديجيتالي تاثير عميقي بر روي حالات توليد، توزيع و تامين مالي گذاشته اند. اما تاثير آنها تنها محدود به جهان مادي نيست. آنها موسسات سياسي، آموزشي و فرهنگي ما را نيز تغيير مي دهند. در واقع اصطلاح حالت توليد را زماني شايسته است به کار بگيريم که شامل توليد کالاها، خدمات و اطلاعات، دانش يا داراي فکري باشد (کپي رايت، گواهي، لوگو و غيره). زماني که به سازمان بزرگي احتياج داريم، ديجيتال سازي اطلاعات در آن سازمان، ما را به يک باتلاق مي کشاند. تصميم گيري که ما بايد دنبال کنيم (اگر شما x را مي خواهيد y را فشار دهيد) اغلب ما را خسته مي کند. مسائل بشري پيچيده تر از آن هستند که يک دنياي ديجيتالي با گزينه هاي مطلق بتواند آنرا جمع بندي کند.
به همين سياق، محدوديت هاي گرافيکي. جدول هاي 1-1 و 1-2 شايد تصويري از تئوري مرحله تاريخي ارائه دهند. اما تئوري لايه بندي پيشنهادي من در مورد تاريخ، خطوط بين پنج حالت تمدن را کمرنگ مي کند. در جهان امروز همه پنج حالت توليد و تمدن در کنار هم زندگي مي کنند، بعضي اوقات در مجاورت همديگر مانند: افغانستان و عراق. در هاوايي، جايي که من از سال 1981 در آنجا زندگي کرده ام، شما مي توانيد اين را به طور واضح ببينيد. در حدود پنج مايل از همديگر، گروه هاي متفاوتي از مردم تقريبا منحصرا با ماهيگيري، کشاورزي، تجارت، صنعت، يا فرآيند اطلاعات زندگي مي کنند.

مردم در افغانستان و بيشتر آفريقا هنوز به طور ابتدايي، ساختار اجتماعي قبيله اي دارند و چادرنشين هستند. در آسيا بيشتر بخش هاي جمعيت هنوز به کشاورزي وابسته اند. با اين حال، تجارت بين المللي در طول دهه هاي اخير قرن بيستم به طور با اهميتي بعضي از اقتصادهاي ملي را به پيشرفت كشانده است، مانند چين و آسياي شرقي. انقلابات صنعتي در حال حاضر به آسيا و آمريکاي لاتين گسترش يافته است. در نهايت، انقلاب ديجيتالي اخير، جهان را قلمروزدايي کرده است. اين انقلاب جزيره هايي از تکنولوژي برتر و رشد ديجيتالي در اقيانوس هاي جوامع يکجانشين ايجاد کرده است. بنگلور و احمد آباد در هندوستان و استان گونگ دانگ در چين براي نمونه كافي هستند.
همپوشاني پنج حالت توليد در حال حاضر با احتمال ميان بر زدن برخي از کشور ها همراه است که خواستار و قادر به امتيازگيري از فرصت هاي جديد هستند، مناطق و دولت هاي خاص از مراحل و توالي هاي مشخص شده از سوي مارکس و روستو پرش مي كنند(1960). در نتيجه شکاف هاي اقتصادي و فرهنگي در بين ملت ها در حال حاضر حداقل به اندازه شكاف درون ملت ها قابل مشاهده است. بزرگترين اقتصاد جهاني يعني ايالات متحده يک نمونه بارز آن است (فيليپس 1990، 2002). يک پنجم پايين جمعيت در مناطق كشاورزي و محلات فقيرنشين شهري، تا اندازه اي شبيه به مردم کشورهاي فقير زندگي مي کنند، در حالي که يک پنجم بالا بهتر از هر زمان ديگر زندگي مي کنند.

تمايزات نشان داده شده در جدول هاي 1-1و 2-1 بين حالات تمدن، ارتباط و جهاني شدن، بايد نه به عنوان مراحل مطلق بلکه به عنوان لايه هاي همپوشان تلقي شوند. در توسعه‏ ي ارتباطي اختراع نوشتن و سواد، زبان شفاهي را نابود نکرد. اختراعات بعدي در حمل و نقل و ارتباط نيز همپوشاني دارند. هر رسانه جديدي از ارتباط يا شيوه حمل و نقل احتمالات جديدي را پيش رو مي گذارد، در حالي که فضاهاي فرهنگي رسانهء قبلي را تقويت مي کند. در حال حاضر در جوامع صنعتي پيشرفته، دوچرخه ها، بيشتر در پارک هاي تفريحي مورد استفاده قرار مي گيرند تا به عنوان يک وسيله حمل و نقل. به نظر مي رسد همبستگي نسبي بين تمدن هاي چادرنشيني، يکجانشيني، بازرگاني، صنعتي و ديجيتالي و ظهور زبان شفاهي، نوشتن، حمل و نقل در فواصل طولاني با اسب ها، واگن ها، کاروان ها، رسانه هاي جمعي و شبکه هاي جهاني وجود دارد.
در مورد جهاني شدن جدول، 3-1 تمايزي بين جهاني شدن از بالا در شکل نظم هاي امپراطوري متوالي و شکل هاي متنوع مقاومت از پايين برقرار مي كند. به عنوان مثال، مذاهب و ايدئولوژي هاي جهان را در نظر بگيريد. بيشتر مذاهب بزرگ، در ابتدا به عنوان شکلي از انتقاد و مقاومت در مقابل نظام هاي موجود كار خود را شروع كردند، اما در زمان مقتضي بيشتر مذاهب دنيا از سوي نخبگان حاکم براي كسب مشروعيت خودشان جذب شدند و يا به همکاري گرفته شدند. ايدئولوژي هاي سکولار مدرن، ناسيوناليسم، ليبراليسم، سوسياليسم، و کمونيسم نيز نقش هاي دوگانه بازي کرده اند، بعضي اوقات ساختارهاي موجود قدرت را به چالش كشيده و در زمان هاي ديگر به آن مشروعيت بخشيده اند.
اگر امپراطوري ها را در چشم انداز لايه بندي بنگريم، نقش تاريخي آنها واضح تر مي شود. زير تعاريف بسيار متنوع تمدن ها، مي توانيم بقاياي امپراطوري هاي مسلط و رو به زوال، را ببنيم که براي فضاهاي هم پوشان كشمكش مي كنند. همه نظام هاي امپراطوري مي كوشند جهان را با انگاره خود بازسازي كنند. به طور مثال ايالات متحده مايل است که يک جهان دمکرات سرمايه دار بسازد. اما همه امپراطوري ها با يک جهان چند لايه اي مواجه هستند که بايد خود را با آن تنظيم کنند. تاريخ شاهد امپراطوري هاي چادرنشين مانند آريايي ها، مغول ها و قبايل ترک، امپراطوري هاي كشاورزي مانند پارس ها، يوناني ها، رومي ها، مسيحي هاي بيزانس و مسلمانان، و امپراطوريهاي صنعتي اروپايي، آمريکايي و روسي و ژاپني بوده است.
سرانجام، با استفاده از اين ديدگاه تحليلي ما مي توانيم به سهولت مشاهده كنيم تمدن ديجيتالي نوعي از نظام امپراطوري را پرورش مي دهد که امپراطوري ديجيتالي ناميده مي شود. امپراطوري هاي ديجيتالي جديد بر مالكيت مستعمره ها تمرکز ندارند، بلکه به کنترل شبکه هاي جهاني امنيتي، بازارها و ارتباطات تاکيد دارند. در حدود هزار شرکت فراملي (تي ان سي) بار اقتصادي را در ساختمان امپراطوري به دوش مي کشند. اما "آزادي" بازار، امنيت و نظم مي طلبد. ايالات متحده و متحدانش با تأمين امنيت نظامي و سياسي عملکرد آزادانه بازارهاي جهاني تآمين مي كنند. نظم جهاني سرمايه داري به اين معني است يا در اين تقسيم کار قرار دارد.

مانند امپراطوري گذشته، امپراطوري ديجيتالي جديد شکل هايي از مقاومت را نسبت به ماجراجويي هاي خود تحمل کرده است. چنان که شاهد حمله به ايالات متحده بوديم که در يازده سپتامبر 2001 اتفاق افتاد. تروريسم جهاني يک نمونه از مقاومت مخرب است. شکل هاي غير مقاومت، شامل تظاهراتي است که بر عليه جهاني شدن در سياتل 1999 و ديگر شهرهاي جهان و محل گردهم آيي سازمان تجارت جهاني، بانک جهاني و صندوق بين المللي پول، رخ داد. پيمان ضد مين، شکل ديگري از مقاومت نسبت به سياست هاي نظامي امپراطوري جديد است. اين نمونه از طريق تلاش هاي جمعي حدود هزار سازمان غير دولتي (NGOها) به همراه قدرت هاي متوسط مانند کانادا، با استفاده از شبکه جهاني اينترنت صورت گرفت تا به اهداف خود برسد. نمونه هاي ديگري از شکل هاي جديد مقاومت وجود دارد. جالب توجه اينکه، مخالفان؛ اغلب همان تکنولوژي ها را به کار مي برند که امپراطوري ديجيتالي استفاده مي کند، مثل هواپيماهاي جت، انتقال دهنده هاي پول الکترونيکي و نيز شبکه ها و ايدئولوژي هاي جهاني. ضمن اينکه اين مقاومت ها ممكن است پيچيده و متناقض به نظر برسند، قابل ذکر است که شکل هاي شهروندي جهاني در جريان شكل گيري است تا با استراتژي هاي جهانگراي امپراطوري هاي جهاني مقابله كند.

در اين رابطه، انتخابات رياست جمهوري 2004 در ايالات متحده نسبتا آموزنده بود. بعد از اينکه نتايج انتخاباتي اعلام شد، نقشه جديدي از آمريکاي شمالي بر روي اينترنت نشان داده شد که آن را بين ايالت هاي آبي (براي دمکرات ها) و قرمز (براي جمهوري خواه ها) تقسيم مي کرد. ايالت هاي آبي ايالات متحده کانادا نام گرفتند که شامل همه استان هاي کانادايي به اضافه ايالت هاي شمال شرقي و غربي بود که به جان کري رأي داده بودند. بقيه ايالت هايي که به بوش رأي داده بودند به رنگ قرمز بود و "سرزمين مسيح" ناميده شدند. اين نكته اشاره به اين واقعيت داشت که بوش رأي هاي خود را از ايالت هاي مرکزي و جنوب کسب کرده بود که کليساهاي پروتستان قوي بودند. دو کانديدا در مورد استراتژي سياست خارجي پيشنهادي خود، فرق مهمي داشتند. کري چند وجهي و کثرت گرايي را پيشنهاد مي کرد، بوش بر ديدگاه هاي يک وجهي که در دورهء چهارساله خودش دنبال مي کرد تأکيد داشت. اگر ما در نظر بگيريم که چند وجهي بودن نسبت به عقايد عمومي جهان حساس است در حالي که يک وجهي بودن نيست، مي توانيم بگوييم که عقايد بيشتر جمعيت جهان وطن آمريكا موافق سياست هاي پيشنهادي کري بود که حس بيشتري از شهروندي جهاني را در ميان تحصيل کرده ها ايجاد کرده بود. شايد همين نكته در مورد كل جهان درست باشد. ملت شبکه اي جديدي از ملت ها، شامل خانواده بشري ممكن است در حال شكل گيري باشد.

در امپراطورهاي چادرنشيني، كشاورزي، بازرگاني و صنعتي، شکل هاي مقاومت با تکنولوژي ها و جهان شناسي زمان خود هماهنگ بود. کاهني و جادوگري براي مخالفت با افسانه ها و حالات زندگي چادرنشيني مناسب بود. بيشتر مذاهب با پيدايش سواد پديد آمدند و شکل هاي مشروعيت بخشي مخالفت، شورش يا اطاعت را فراهم کردند. در امپراطوري هاي بازرگاني جايي که بردگي در سطح وسيعي به عنوان حالت بهره كشي از کار حائز اهميت قلمداد مي شد، شورش هاي بردگان در صحنه تاريخي پديد آمد. در تمدن هاي صنعتي انقلابات شهري در کشورهاي صنعتي مانند فرانسه و انقلابات محلي و روستايي در مستعمره ها و نيمه مستعمره ها مانند چين و ويتنام چشمگير بود.

فرضيه 3. مي توان هر لايه تاريخي را با حالات اصلي توليد، مشروعيت و ارتباطات مشخص کرد.

انتقال در حالات توليد، شامل تحولات عمده اي در اقتصاد، سياست و فرهنگ بود. آنچه در زير مي آيد تنها دورنگاهي به تاريخ پيچيده جهان است.
تغيير حالات توليد. حالات متغير توليد و لايه چادرنشيني در تمدن بشري 99% تاريخ نوع بشري را شامل بوده است. من چادرنشيني را به اين خاطر به کار مي برم که ويژگي تعداد پيچيده اي از ساختارهاي اجتماعي بشر در تاريخ اوليه است. انسان شناسان همچنين صحبت از غارت، شکار و تجمع مي کنند. چادرنشيني به طور واضح سطح بالاتري از تمدن اجتماعي را ارايه مي دهد. اما ما مجبور نيستيم که خود را با جزئيات و پيچيدگي هاي اوليه بشر درگير کنيم.
جوامع كنار رودخانه هاي بزرگ، تنها حدود ده هزار تا يازده هزار سال پيش، پيشگام انتقال به کشاورزي شدند. مازاد کشاورزي، بازرگاني را ممکن و مطلوب ساخت و بدون امنيت سياسي، بازرگاني ترقي نمي كرد.
ظهور امپراطوري هاي كشاورزي چند مليتي، ارزها، فرهنگ ها و قانون هاي مشترکي ايجاد کرد. به همراه اينها، بازرگاني ظهور پيدا کرد. زماني که سرزمين هاي وسيع اروپايي و آسيايي با سه نظام امپراطوري مجاور در شرق و غرب و مرکز حکومت مي کردند، تجارت بين المللي ترقي كرد. تهاجم مغول به اروپا و آسيا، علي رغم وحشي گري، بزرگترين سيستم اروپايي جهان را به قرن سيزدهم رساند و مبادلات تجاري و فرهنگي را ممکن و تسهيل ساخت.
کشف دنياي جديد در قرن هاي پانزده و شانزده توسط اروپايي ها، حالت جديدي از توليد را به وجود آورد که شايد بتوان آن را صنعتي يا سرمايه داري ناميد. اين اتفاق، همچنين مسيرهاي تجاري را از زمين به دريا به طور اساسي تغيير داد. پولي شدن اقتصاد اروپايي با ورود طلا و نقره از جهان جديد باعث تسهيل در سرعت بخشي به بازارهاي مصرف و توليد شد. اختراعات تکنولوژي در قرون هفدهم و هجدهم به انقلاب صنعتي در انگلستان انجاميد. بعضي از کشورهاي آسيايي مانند چين که از نظر موقعيتي جلو بودند يا موقعيت برابر داشتند، عمدتآ به خاطر تغيير راه هاي تجاري و عدم دسترسي به غنايم جهان جديد، عقب ماندند (لواتس 1994 امرانس 2000). انقلاب صنعتي به کشورهاي اروپايي ديگر و آمريکاي شمالي گسترش يافت. نقش استعمارگري هاي اروپايي در اين فرآيند تاريخي، دوجانبه بود. با دستيابي آسان به نيروي کار ارزان (از جمله بردگي)، مواد خام و بازارهاي مصرف، تسلط استعماري موجبات رشد صنعتي اروپا را فراهم آورد. با اين حال با گسترش ايده هاي اروپايي در مورد آزادي و برابري، استعمار زمينه نابودي خودش را فراهم کرد.
از دهه 1970، همگرايي تکنولوژي ارتباطي و ريزپردازنده ها منجر به جريان صفرها و يک ها شد که "دانش" ممتاز را در بر مي گيرد. در انتقال از صنعتي به پسا صنعتي نيز جوامع ديجيتالي نابرابرند. تا به حال شواهد نشان مي دهد که کشورهاي معيني در آسياي شرقي (مخصوصا کره جنوبي، سنگاپور و چين) خود را با پيشرفت تکنولوژي هاي اطلاعاتي و کامپيوتري شدن، اينترنت و تلفن بي سيم همگام کرده اند. تأثيرات اقتصادي، سياسي و فرهنگي اين انتقال، نتايج عمده جهاني خواهد داشت. براي مثال، اگر روندهاي اخير در رشد اقتصادي ادامه يابد، چين در دوره کوتاهي به اقتصاد شماره يک جهان تبديل خواهد شد.
تغيير حالات مشروعيت: امپراطوري هاي چند مليتي، كشاورزي، با تفكيك مراجع قدرت مادي و معنوي، جنگ هايي براي فتوحات برپا کردند، امنيت نسبي را در سراسر قلمرو برپا کردند و مبادلات فرهنگي در بين مردم مختلف را تشويق و تقويت کردند. آنها امکان رشد مذاهب جهاني چون کنفوسيوس، تائوئيسم، بودايي، مسيحيت و اسلام را تسهيل کردند که همه براي مشروعيت بخشي رژيم هاي مخدوم مورد استفاده قرار گرفتند. آنها براي امپراطوري هاي بازرگاني متعاقب مانند بيزانس، عباسي، تانگ، صفوي و امپراطوري عثماني مشروعيت ايجاد كردند.
در لواي نظم صنعتي، انسان گرايي سکولار و فلسفه روشنگري منتسب به آن، به عنوان وجه غالب و جهانشمول مشروعيت پديدار شد. تحت شعار وظيفه، انسان سفيد پوست، آموزه مشروعيتي را نخست براي امپراطوري اروپايي و سپس براي امپراطوري آمريکايي فراهم کرد. امپراطوري ديجيتالي در حال ظهور بيشتر بر اساس طبقه اجتماعي است تا نژاد. اين امپراطوري براي پيشبرد هدفش از دکترين هاي دمکراسي مشروعيت استفاده مي كند. اما افسانه دمکراسي هم قدرتمند است و هم مناقشه برانگيز. با فرض مسيرهاي متنوع، مناقشه اي جهاني در بارهء دموكراسي در حال شكل گيري است. دمکراسي ليبرال با منزلت دادن به آزادي، به طور تاريخي حقوق فردي و مالكيت را مورد تأکيد قرار داده است. دمکراسي اجتماعي با تأکيد بر برابري، از حقوق استخدام، امنيت و رفاه دفاع كرده است. دمکراسي ارتباطي با تغيير از حقوق فردي به حقوق جمعي، از خوداتکايي ملي، حقوق زباني و فرهنگي و چند فرهنگي دفاع كرده است. دمکراسي، هنوز سيستم سياسي جواني است. در آينده شايد شکل هاي ديگر دمکراسي مانند دمکراسي مستقيم از طريق کاربرد تکنولوژي هاي اطلاعات براي حل مسائل مشارکت سياسي امكان پذير شود. حتي اگر فرض کنيم مقدر شده است که دمکراسي از نظر جهاني شکل اصلي مشروعيت سياسي را پيدا کند، نظريه ها و موسسات آن همچنان محل مناقشه ايدئولوژيک خواهد بود.
تغيير حالات ارتباطي: با پيشرفت هاي حمل و نقل و ارتباطات ، مبادلات تکنولوژيکي و فرهنگي در طول تاريخ سرعت پيدا كرده است.
دنيا با تکنولوژي هايي مانند اهلي كردن حيوانات (الاغ، اسب و شتر)، چرخ، واگن، کشتي، قطب نما، نوشتن، چاپ، رسانه الکتريکي، ماهواره، کامپيوترها و اينترنت تبديل به يک دهکده جهاني شده است. با اين حال اين دهکده هيچ نشاني از انسجام و صميميت دهکده هاي سنتي ندارد. در سال 2004، حدود 10 ميليون صفحهء اينترنتي براي افرادي که به کامپيوتر و مودم دسترسي داشتند، موجود بود. با اين حال، اين تقسيمات، نشانگر يک جهان تقسيم شده از نظر مادي و فرهنگي است که داخل نهادهاي سياسي جا به جا شده از جهت زماني، كوركورانه در پي نظم است. پيشرفت هاي تکنولوژيك در بخش هاي نظامي، اقتصادي و ارتباطي جهاني، نسبت به پيشرفت هاي بخش هاي فرهنگي- سياسي سريع تر بوده است. براي مثال اخلاق آنچنان تنزل يافته كه نرخ كشتار از راه دور با گلوله و موشك در سه قرن اخير به طور منظم بالا رفته است. در مورد سلاح هاي کشتار جمعي، تکنولوژي هاي نظامي، مرزهاي فيزيكي و اخلاقي را پشت سر گذاشته است. براي مثال بيشتر قربانيان جنگ هاي اخير غير نظامي بوده اند تا نظامي. تروريسم جهاني تمايزي بين گناهکار و بي گناه قائل نيست. سلاح هاي هسته اي، به طور اخص، بستگي به اين دارد که باد از کدام طرف مي وزد. تصاوير ذهني ما هنوز محصور محدوديت هاي مرزهاي ملي و قبيله اي است که تمايزهاي نابجايي بين ما و آنها قائل است. به اين ترتيب، برتري هاي تکنولوژيکي و پس افتادگي هاي فرهنگي در حال ايجاد شکاف هاي هشدار دهنده و روز به روز در حال گسترش بين درک و عمل هستند.

از طرف ديگر تأثير دمکراتيک سازي، گسترش بازارها، شبکه هاي ارتباطي و مبادلات فرهنگي را نبايد ناديده گرفت. مثلاً در مورد بال گرفتن جامعهء مدني در جنبش هاي مذهبي جهاني و محيط زيست، شاهد پادزهرهاي سياست شايع هژموني هستيم. آگاهي از مسائل جهاني در مورد آلودگي در شهرهاي پرتراکم، تقليل لايه ازون، و بهره کشي بيش از حد از جنگل ها، رودخانه ها و اقيانوس ها گفتگوهاي بين المللي را تحت تأثير قرار داده است. سازمان هاي غير دولتي مانند صلح سبز، عفو بين الملل و جنبش ضد مين تا حدودي تأثير چشمگيري داشته اند. به علاوه، شبکه هاي ارتباط فرامرزي، توانايي حکومت ها را براي گمراهي عموم محدود کرده اند. در اين مورد، افشاي اسناد پنتاگون توسط دانيال السبرگ در طول جنگ ويتنام در سال 1960 و افشاگري ها در مورد شکنجه زندانيان عراقي در سال 4-2003 را در نظر بگيريد.

فرضيه4: جهان در حال حاضر درگير نبردي دو جانبه بين دو طرف است كه هر يك خود را محق مي داند: جهان گرايي و بوم گرايي. دو آسيب جهاني بت پرستي کالايي و هويت پرستي، آتش بيار اين كشمكش دو گروه متعصب شده اند. کالاها و هويت ها براي بقاي بشر لازمند، اما جستجوي افراط گرايانه آنها و به قيمت كنارزدن ديگر سرمايه هاي اجتماعي، نزاع هاي بين ثروتمند و فقير را تشديد کرده است.

جهاني شدن، كه به بنيادگرايي بازار و نئوليبراليسم نيز معروف است، يک ايدئولوژي مبتني بر تعصب است که تمدن را با مالكيت خصوصي و انتخابات رسمي و حق همگون سازي جهان در يک تصوير واحد معادل مي گيرد. بوم گرايي ، شکل ديگري از تعصب است. اين نظر در وهله اول واکنش نسبت به جهاني شدن و در دفاع از حقوق، فرهنگ ها و مذاهب و غالبآ به قيمت ناديده انگاشتن همين حقوق براي ساير گروه هاي بوم گرا است. از اين دو شكل جمودانديشي به عنوان "برخورد تمدن ها" استقبال شده است. تا جايي که اين دو ايدئولوژي براي پيشبرد هدفشان به خشونت متوسل مي شوند، ربط چنداني با تمدني که در اين مقاله مورد نظر است ندارند.
جهاني شدن و ملي گرايي در اعلاميه هاي تند خود، شايد به عنوان برخورد ديدگاه هاي تعصب گرا ديده شوند. در حالت متعادل، جهاني شدن و بومي سازي، ديالکتيك فرآيند تاريخي وحدت در کثرت را ارايه مي دهند. اين فرآيند در واقع سابقه اي خيلي طولاني دارد. در عصر پيشا مدرن، اين امر خود را به عنوان برخورد قبيله ها، پادشاهي ها، و امپراطوري ها نشان داده است در دوران مدرن، دولت-شهرها، دولت-ملت ها، ايدئولوژي ها و امپراطوري ها برتري پيدا كردند. در دوره جنگ سرد و پست مدرن، اين درگيري خود را در برخورد مناطق فرهنگي و تمدن ها نشان مي دهد (کندي 1993 و هانُتينگتون 1996 و کاکس 2002).
امپراطوري ها، مقاومت و تمدن ها را مي توان به عنوان نيروهاي محرک دائمي تاريخ بشر محسوب كرد. امپراطوري ها و تمدن ها به عنوان بزگترين تجمعات مورد تحليل، بالاخص به خاطر روند جهاني شدن در دوران جنگ سرد، اهميت پيدا كرده اند. جهاني شدن به افزايش انشقاق و قبيله سازي جهان منجر شده است، اين روند جوامع را بين آنها که مي توانند در شبکه هاي جهاني قدرت و ثروت نفوذ کنند و آنهايي که نمي توانند، تقسيم و دو پاره کرده است. نظامي گري شديد قومي، ديني، ملي يا قبيله اي، به شکل انواع جديدي از جنگ مرکز صحنه جهان را از آن خود کرده است.
از زمان حملات تروريستي 11 سپتامبر در ايالات متحده، به نظر مي رسد، خشمي خود محور در حال سوق دادن دولت و نيروي مخالف تروريست به سمت جنگي جهاني است. استدلال علي (2002) و سوسکيند(2001) اين است كه ما شاهد جنگ بين و داخل تمدن ها هستيم. غرب و ديگران مي گويند "اگر جنگ را تنها به عنوان برخورد تمدن ها تلقي کنيم (هانتينگتون 1996) اين خطر وجود دارد که ما جزئي از مشكل باشيم".

ريشه هاي تاريخي اين برخورد چيست؟ در گفتمان بين الملل پس از مفهوم جنگ سرد، سه مفهوم تازگي زيادي پيدا كرد: تمدن، امپراطوري، و جهاني شدن. اين سه مفهوم غالبآ به شکل مفرد به کار رفته اند تا جمع. اما اين مفاهيم به صورت جمع بهتر قابل درکند. اين سه مفهوم عمومآ به موفقيت هاي فرهنگي و مادي بشر، از راه مبادلات بين المللي علم، تکنولوژي و فرهنگ ارجاع دارند. در آزمايش و خطاهاي بعدي در جنگ و صلح سراسر تاريخ بشري، تبادلات فرهنگي و تکنولوژي به پيشرفت تمدن بشري، امپراطوري و جهاني شدن منجر شده است (بنتلي 1993 فرانک و گيلز 1993).

جهاني شدن، تحت لواي ايدئولوژي ها و اسطوره هاي امپراطوري، هميشه بر کنترل منابع طبيعي از طريق فتح، سلطه يا تجارت تأکيد داشته است. با اين حال، در اين دوره ، برخورد و مواجهه بين آموزه هاي سکولار و مذهبي، مشروعيت جنگ داخلي فرهنگي در بين و داخل ملت ها ايجاد کرده است. بالاخص شاهد جنگ، ميان ايالات متحده، هند، چين، اسرائيل و جهان اسلام بوديم. با افزايش روند كوچك شدن، بت وارگي كالا بر مصرف گرايي در ميان كساني كه به كالا هاي مادي دسترسي دارند، تاكيد مي ورزد. كساني كه فاقد دسترسي به اين كالا هاي مصرفي هستند بر هويت فرهنگي به عنوان يك بت تاكيد مي كنند. جهاد در برابر جهان مك دونالدي (باربر 1995) تنها ويژگي خاص جهان بيني هاي اسلامي و آمريکايي نيست. اين بيشتر، پديده اي عمومي است که منعکس کننده شكاف هاي فرهنگي و مادي جهان معاصر است. شکاف هاي وخيم و رو به افزايش درون و بين ملت ها، كه امپرياليسم ديجيتالي آن را متراكم كرده است، تضادهاي شديدي را در جهان ايجاد مي كند. لايه بندي تمدن ها در شکل هاي پيچيده اي در حال وقوع است که هر دو دسته کشورهاي پيشرفته و كمتر توسعه يافته را به پنج نوع تکنولوژي، جامعه و فرهنگ تقسيم مي کند: چادرنشيني، كشاورزي، بازرگاني، صنعتي و ديجيتالي.
تحول تاريخي از يک لايه به لايه ديگر تمدن، نواحي پيچيده و متضادي به وجود آورده است. ناگزير، شيوه هاي توليد، مشروعيت و ارتباطات قديم و جديد به هم برخورد مي کنند. در اثر اين برخورد، واقعيت هاي نظام جديد، واقعيت هاي جا افتاده در نظم قديمي را به چالش مي کشند. چنين تضادهايي، محصول تحولات تاريخي و برخوردهاي بين فرهنگي است. به موازات شتاب تغيير تکنولوژي و اقتصادي، مي توانيم در انتظار توسعه مناطق پيچيده و متضاد باشيم.
شايد اين دو مثال، ميزان تضادهاي اجتماعي آتي را نشان دهد. در اوايل سال هاي جنگ جهاني دوم، بهترين نماد توليد در تمدن صنعتي در ايالات متحده و جاهاي ديگر، همگن سازي الگوهاي خط توليد بود. نتيجه اينکه، سطح بالاي مصرف انبوه حاصل از اين تمدن، متكي به جامعه اي جوينده بود که تبليغات بازرگاني آن را ترويج كرده بود. آسيب شناسي چنين جامعه اي را مي توان با بت پرستي کالا مشخص كرد، يعني گرايش به ارزيابي ارزش فرد با ميزان کالايي که مصرف مي کند. به اين ترتيب، خانه، ماشين، لباس و عطري که فرد مصرف مي کرد، معرف هويت شخصي وي در جوامع با مصرف بالا بود. تورستين وبلن (2001) اين آسيب شناسي را در نظريه ي طبقهء مرفه و مصرف تجملي، پيش بيني کرد. "پا به پاي خانواده جونز" ديدگاه شايع در جوامع آمريکايي قبل از جنگ بود. صرفه جويي دوره هاي اول صنعتي و قهرمانانش (به طور مثال جان دي راکفلر) جاي خود را به قهرمانان جديد سرمايه داري مانند دونالد ترامپ و نمايش زرق و برق و مصرف، از طريق رسانه ي تلويزيون داد.
انقلاب گل دهه 1960 (که بعضي اوقات با پيدايش عصر الکترونيکي تداعي مي شود) واکنش عليه مطالبه هاي تحميلي عصر تمدن صنعتي بود. از آنجا که اين بار، انقلاب را نسل جوان تر و مرفه پس از جنگ پيش مي برد، پيتر برگر (1997) آن را انقلاب نرم ناميد. جشن طبيعت، ارتباط جنسي، صلح و دمکراسي مشارکتي، قسمتي از انقلاب فرهنگي عليه تقاضاهاي تحميلي تمدن صنعتي، جهت سلطه بر طبيعت، رقابت، نخبه گرايي و امپرياليسم بود. از دهه 1960 به بعد، جامعه آمريکايي بين دو ارزش فرهنگي رقيب يعني تمدن صنعتي و تمدن ديجيتالي دو پاره شده است. كوچك شدن منجر به جستجوي سوداگونه هويت معطوف به جنسيت، قوميت، و مذهب شده است. جنبش هاي اجتماعي از فمينيسم گرفته تا بنيادگرايي مسيحي، نشان تمايز تضادهاي فرهنگي آمريکايي بوده اند. تا زماني که اقتصاد، شغل توليد مي کند، مصرف گرايي، يک فاکتور اجتماعي پيوند دهنده است. اما کمبود شغل ناشي از انتقال صنايع آمريکايي به مناطق کم هزينه، موجب تضاد طبقاتي است که اضطراب مربوط به هويت و پايگاه اجتماعي ان را بدتر مي كند. بدين ترتيب بت پرستي كالا و هويت در جامعهء آمريكا به دو روي ديالکتيکي يك سکه ي اجتماعي تبديل شده است.
ايران در اينجا مثال دومي است از آنچه ممکن است در منطقه اي از تضاد و كشمكش رخ دهد. در زمان رژيم شاه (79-1953) ايران مستقيم تحت تأثير سياست، اقتصاد و فرهنگ آمريکا بود. با افزايش درآمد نفتي، اين کشور وارد دوره اي از رشد سريع اقتصادي و ناهمگوني در ثروت، درآمد و شيوه هاي زندگي شد. روز به روز شکاف هاي اقتصادي، شکاف فرهنگي بين عناصر سکولار و مذهبي جامعه را تشديد کرد. کشور به دو ملت تقسيم شد. حدود پنج درصد از جمعيت، ظاهرا خود را با ارزش هاي سکولار، که با دستيابي آسان به کالاي مصرفي ترويج شده بود، تطبيق داده بودند. 95 درصد ديگر با توسل به هويت سنتي شان زير عنوان مسلمان شيعه، به مصرف تجملي نخبگان شهري واکنش نشان دادند. تضادهاي اجتماعي و فرهنگي ميان بت پرستي کالايي و هويت پرستي، انقلاب اسلامي 1979 را پديد آورد (1980 تهرانيان ). بعد از انقلاب 1979، کشور باز هم بين نظام هاي ارزشي جامعه صنعتي و ارزش هاي كشاورزي و سنتي فروتني، رياضت و صرفه جويي تقسيم شد. درآمد نفتي كه مستقيم به دست دولت و نخبگان جديد روحاني و تاجر مي رسد، شکاف ها و تضادهاي اجتماعي را تشديد كرده است. تضاد بين به اصطلاح محافظه کاران و اصلاح طلبان ايراني را شايد بتوان تضاد بين روحانيون حاکم و طبقه متوسط جديد دانشجويان، زنان و متخصصان دانست که بر دو دکترين متضاد مشروعيت تاكيد دارند. روحانيون محافظه کار بر ولايت فقيه، دکترين هدايت و سرپرستي فقهاي شيعه، تأکيد دارند (تهرانيان،1992)، در حاليكه اصلاح طلبان آنها را به روحانيون حكومتي متهم مي کنند و پيشنهاد براي حاكميت مردمي دارند.
در سطح جهاني، رشد شکاف هاي اقتصادي و فرهنگي بين و داخل ملت ها، در حال پروراندن يک جنگ داخلي ميان فرهنگي ولي بدون مرزهاي هاي فيزيکي و اخلاقي است. برآيند نيروهاي جهاني شدن، گسيختگي و رقابت شديد بين گروه هاي نژادي، مذهبي و پايگاهي است. چوا (2002) نشان داده است که چگونه جهاني شدن، اغلب اقليت هاي نژادي را صاحب امتياز كرده است (براي مثال اقليت پراكنده چيني در اندونزي، فيليپين و مالزي) و حسادت هاي تعصب آلود، تنفر و گاه نسل کشي را به وجود مي آورد. زماني که موانع سنتي اعمال قدرت ضعيف مي شود، رقابت مي تواند با قتل عام يک گروه به دست گروه ديگر حالتي انفجاري پيدا كند. نسل کشي توتسي ها به دست هوتوها در رواندا- بروندي و كشتار جمعيت هاي شيعه و کرد توسط سني ها در عراق زمان صدام حسين، نمونه هاي اخير و غم انگيز اين نكته است.
جهاني شدن همچنين نا امني هاي مجاورت فاصله دار (distant proximity) را ايجاد مي کند (روسنا، 2003). حملات تروريستي11 سپتامبر در ايالات متحده، تهاجمات بعدي آمريکا به افغانستان و عراق، و درگيري اسرائيل با فلسطين از اين چشم انداز بهتر قابل درکند. وجود صنعت نفت جهاني، به طور سيستماتيک منطقه خليج فارس را به گرداب جهاني شدن و مجاورت سياست‏ هاي داخلي ايالات متحده، کشانده است. به خاطر وجود بيش از 60 درصد ذخاير و صدور نفت جهان در خاورميانه، آنچه که به عنوان كشمكش محلي در اين منطقه شروع شده، ناگزير به شكل موضوعي جهاني در آمده است. در اين ميان، نيروهاي جهاني بين بخش هايي از جمعيت کشورهاي صادرکننده نفت جدايي ايجاد کرده اند: جدايي بين آنهايي که از ثروت نفت نفع مي برند و آنهايي که نفع نمي برند. حملات تروريستي در ايالات متحده نقطه اوج چند دهه کنترل منابع نفتي توسط غرب، تفكيك طبقاتي در کشورهاي صادر کنندة نفت، همسويي منافع نخبگان غرب و خاورميانه و همگرايي سياست هاي جهاني و ملي خاورميانه بود.
نيروهاي جهاني كه از بالا عمل مي كنند، مايلند ساختارهاي اجتماعي کشورهاي پيشرفته و در حال توسعه را از هم گسيخته كنند. نابرابري هاي شديد فرهنگي و مادي در ميان اجتماعات مجاور جامعهء شهري آمريکا يا در اسرائيل / فلسطين به نتايج مشابهي منجر مي شود، يعني رشد جوامع دروازه دار ثروتمند و فقير. ساختن ديوار حائل در نوار غربي براي جلوگيري از ورود فلسطيني ها، همان کاربرد را دارد که ايجاد محلات دروازه دار در مناطق مرفه شهري به منظور حفاظت از افراد داخل محوطه در برابر افراد خارج از آن دارد. در محدوده همان سرزمين ولي با هويت هاي فرهنگي و روش هاي زندگي متفاوت، مقابله اسرائيلي ها و فلسطيني ها به شكل يک دشمني بي پايان به تباهي كشيده شده است. هنگامي که پاي حق مالكيت زمين در بين قشرهاي پايين اسرائيلي و جمعيت فلسطيني يعني يهودي هاي ساکن در نوار غزه و سازمان هاي فلسطيني جهاد و حماس به ميان مي آيد، اين مقابله شدت بيشتري پيدا مي کند.
در كل، چون با تسهيل مسافرت و شبکه هاي ارتباطي بين المللي، فاصله هاي فيزيکي از بين رفته است، اختلافات فرهنگي و سياسي به شكل تهديدهاي امنيتي پراهميت شده اند. جوامع ديوار مي سازند، شرايط سختي براي گرفتن ويزا اعمال مي کنند، نظارت را بيشتر و کنترل هاي امنيتي را تشديد مي نمايند. اما تحميل اين موانع، اراده ها را تقويت مي کند تا آنها را از بين ببرد.


نتيجه گيري قسمت اول:

در خصوص سير تمدن بشري بر اساس چهار فرضيه مطرح شده در اين مقاله مي توان گفت، تمدن بشري سفر جهاني بي انتهايي از کشف است که با لايه‏ هاي انباشته از دستاوردهاي بشري در علم، تکنولوژي، هنر و رفتار همراه است. دوم اينكه تمدن بشري، پنج گونه انتقال تکنولوژي داراي هم پوشاني عمده را پشت سر گذاشته است: کوچ نشيني، كشاورزي، بازرگاني، صنعتي و ديجيتالي. سوم ابنكه، مي توان هر لايه تاريخي را با حالات اصلي توليد، مشروعيت و ارتباطات مشخص کرد. چهارم اينكه جهان در حال حاضر‏، درگير نبردي دو جانبه بين دو طرف زير است كه هر يك خود را محق مي داند: جهان گرايي و بوم گرايي. بايد اضافه كرد كه دو آسيب جهاني بت پرستي کالايي و هويت پرستي، آتش كشمكش "ما" و "آنها" شده است. کالا و هويت براي بقاي بشر لازمند، اما جستجوي افراط گرايانه آنها و به قيمت كنار زدن ديگر سرمايه هاي اجتماعي، تضاد ثروتمند و فقير را پايدار مي كند.

منابع
 

- Aksu, Esref and Joseph Camilleri (Eds.) (2002). Democratizing Global Governance. New York: Palgrave Macmillan.
- Ardrey, Robert (1966). The territorial imperative; a personal inquiry into the animal origins of property and nations. Drawings by Berdine Ardrey. New York, Atheneum.
- Barber, Benjamin ( 1995). McWorld vs. Jihad. New York, NY: Random House.
- Barber, Benjamin( 1995). McWorld vs. Jihad. New York, NY: Random House.
- Bell, Daniel (1973 & 1999). The Coming of the Post-Industrial Society: A Venture in Social Forecasting. New York, NY: Basic Books.
- Bentley, Jerry. H. (1993). Old World Encounters: Cross-Cultural Contacts and Exchanges in Pre-Modern Times. New York: Oxford University Press.
- Berger, Peter (1977). Facing Up to Modernity: Excursions in Society, Politics, and Religion. New York: Basic Books. 
- Bury, J. B, Beard, Charles .A.(1932). The Idea of Progress: An Inquiry into its Origin and Growth. The American Historical Review, Vol. 38, No. 2.
- Campbell, Joseph (2000). The mythic dimensio Denemark, Robert A. et al., Eds. World system history: the social science of long-term change. London/New York: Routledge.
- Castells, Manuel (1996-2000). The Information Age: Economy, Society, and Culture, Vols. 1-3. Oxford, UK: Blackwell Publishers.
- Chua, Amy ( 2003). World on fire: how exporting free market democracy breeds ethnic hatred and global instability. New York: Doubleday.
Cox, Robert W.(1997). The new realism : perspectives on multilateralism and world order. ; New York, N.Y. : St. Martin's Press.
- Diamond, Jared M. (2000). Guns, germs, and steel: the fates of human societies. New York, NY: Farrar, Straus, Giroux.
- Fernandez-Armesto, Filepe (?). Civilizations: Culture, Ambition, and the Transformation of Nature.
- Frank, Andre Gundar and Barry K. Gills, Eds (1993). The World System: Five Hundred Years or Five Thousand? London: Routledge.
- Friedman, Thomas L.(1997, 1999). The Lexis and Olive Tree, rev. Ed. N Norton & Co.
- Galtung, Johan & Sohail Inayatullah (1997). Macro history and Macro historians: Perspectives on Individual, Social, and Civilizational Change. Westport, CT: Praeger.
- Gills, Barry K., Ed.(2000). Globalization and the politics of resistance; foreword by John Kenneth Galbraith. New York, N.Y.: St. Martin's Press.
- Gould, Julius & William Kolb (1964). A Dictionary of the Social Sciences. London, UK: Tavistock Public Fukuyama, Francis. “The End of History,” National Interest, Summer, 1989ations.
- Habermas, Jurgen (1991). The Structural Transformation of the Public Sphere: An Inquiry into a Category of Bourgeois Society. Cambridge, MA: The MIT Press.
- Harvey, David (1990). The Conditions of Post-Modernity: An Inquiry into the Origins of Cultural Change. Cambridge, MA & Oxford, UK: Blackwell Publishers.
- Huntington, Samuel P (1993a). “The Clash of Civilizations,” Foreign Affairs, Summer.
- Huntington, Samuel P (1993b). “The Clash of Civilizations: A Response,” Foreign Affairs, November-December.
- Huntington, Samuel P (1996). The Clash of Civilizations and the Remaking of World Order. New York: Simon & Schuster.
- Ibn Khaldun (1985). The Muqaddimah: An Introduction to History, 3 vols., translated by Franz Rosenthal. New York, NY: Taylor & Francis Books,Ltd.
- Kaku , M. (1994). Hyper Space: A Scientific Odyssey Through Parallel Universes, Time Warps, and the Tenth Dimension. New York: Oxford University Press.
- Kennedy, P.(1993) Preparing for the 21st Century, London: Harper Collins.
- Kuhn, Thomas S (1962). The Structure of Scientific Revolutions, 2nd Ed. Chicago, IL: Chicago University Press.
- Levathes, Louis (1994). When China Ruled the Seas: the Treasure Fleet of the Dragon Throne 1405-33. New York, BY: Simon & Schuster.
- Lewis, Thomas; Fari Amini; and Richard Lannon (2000). A general theory of love. New York: Vintage Books.
- Lovelock, James(1988) The ages of Gaia. Publisher: Oxford University Press.
- Machlup, Fritz (1980). Knowledge, its creation, distribution, and economic significance. Princeton, NJ: Princeton University Press.
- Marx, Karl & Frederick Engels (1848). The Communist Manifesto. 
- Mazrui,Ali (2002). Afro-Arab crossfire : between the flames of terrorism and the force of Pax-Americana. Publisher: Addis Ababa : Development Policy Management Forum.
- McNeil, William H (1998). The World History. Oxford: Oxford University Press.
- Nasr, Seyyed Hossein (2002). “In the beginning of creation was consciousness,” Harvard Divinity Bulletin, 23:1, Fall/Winter 2003, pp. 13ff. New York: Free Press.
- Ong, Walter J (2002). Orality and literacy: the technologizing of the word. London, UK & New York, NY: Routledge.
- Pomeranz, Kenneth (2000). The great divergence: China, Europe, and the making of the modern world economy. Princeton, NJ: Princeton University Press.
- Porat, Mark (1977). The Information Economy. Washington: U.S. Department of Commerce, Office of Telecommunication Policy.
- Putnam, Robert D(2000). Bowling alone: the collapse and revival of American community. New York, NY: Simon & Schuster.
- Ronfedt, David , John Arquilla, Graham E. Fuller & Melissa Fuller (1998). The Zapatista “Social Netwar” in Mexico. Santa Monica, CA: Rand Corporation.
- Ronfedt, David and John Arquilla (2001). Networks and Netwars: The Future of Terror, Crime, and Militancy. Los Angeles: Rand Corporation.
- Rosenau, James N (2003). Distant Proxemities: Dynamics beyond Globalization. Princeton: Princeton University Press.
- Rostow, W.W (1960). The Stages of Economic Growth: A Non-Communist Manifesto. Cambridge, MA: Cambridge University Press.
- Sorkin, Pitirim (1957). Social and Cultural Dynamics (4 vol., 1937–41; rev. and abridged ed.).
- Suskind, Ron.( 2004). The Price of Loyalty, Simon & Schuster, New York.
- Tehranian, Majid (1980). “Communication and Revolution in Iran: The Passing of a Paradigm,” Iranian Studies, 13:1-2, Spring.
- Tehranian, Majid (1993). “Fundamentalist Impact on Education and the Media: An Overview,” in Fundamentalism and Society, edited by Martin E. Marty & R. Scott Appleby. Chicago: The University of Chicago Press.
- Tehranian, Majid (1999). Global Communication and World Politics: Domination, Development, and Discourse. Boulder: Lynne Rienner Publishers.
- Thompson, William Irwin (1971). At the edge of history. : New York, Harper & Row.
- Toynbee, Arnold Joseph (1962). A study of history. New York, NY: Oxford University Press.
- Veblen, Thorstein (2001). The theory of the leisure class, introduction by Alan Wolfe; notes by James Danly. New York, NY: Modern Library.
- World Bank (2003), The World Development Indicators. Washington, DC: The World Bank.


 

Copyright © 2006 Global Media Journal.University of Tehran  All rights reserved.
Design & Support by : Azar Negar Shargh Co.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 تیر1387ساعت 14:14  توسط سید عبدالله حسینی نوری  | 

 

درامدی بر جامعه شناسی ادبیات

[ عباس تيموري آسفيچي ]
جامعه شناسي ادبيات به عنوان يكي از شاخه هاي تخصصي جامعه شناسي در اواخر قرن نوزدهم شكل گرفت ودر قرن بيستم با انديشه ها و آثار فيلسوف مجارستاني به نام جرج لوكاچ به نقطه عطف خود رسيد. علاوه بر لوكاچ متفكراني چون اريش كوهلر، لوسين گلدمن و ميخائيل باختين هر يك به نوبه خود در شكل گيري و شكوفايي اين رشته سهم بسزايي داشته اند.
جامعه شناسي ادبيات به عنوان يك دانش ميان رشته اي از يك طرف نقطه اوج علوم ادبي است كه به زبان شناسي و فلسفه مرتبط مي شود و از طرفي ديگر با علوم اجتماعي و تاريخ ارتباطي تنگاتنگ دارد.
ريشه هاي جامعه شناسي ادبيات را بايد در فلسفه بويژه فلسفه كلاسيك آلمان جست. چرا كه بسياري از اصول و مباني اين رشته با توجه به عقايد فلسفي كانت، هگل، ماركس و شيلر شكل گرفته است.
جامعه شناسي ادبيات و جامعه شناسي ادبي
«جامعه شناسي ادبيات» كه بخشي از جامعه شناسي عمومي است به «فرامتن» و بهتر بگوييم هرآنچه كه خارج از خود متن است، مي پردازد. در اين حوزه، توليد و توزيع كتاب، خوانندگان، نويسندگان، منتقدان، نهادهاي ادبي و... قرار مي گيرند و اما «جامعه شناسي ادبي » كه يكي از شاخه هاي علوم ادبي است، توجه خود را به «متن و معناي متن» معطوف مي كندو به دنبال گسترش درك متن و تأويل آن است و با رويكردي زبان شناسانه از ديدگاههاي واج شناسي، آواشناسي، دستور زبان، نشانه شناسي و معناشناسي به بررسي متن و معنا و تفسير آن مي پردازد. ژاك دريدا، ميشل فوكو، رولان بارت، ويلتاي و لويي آلتوسر از جمله دانشمندان معاصري هستند كه در اين حوزه فعاليت مي كنند.
درحوزه جامعه شناسي ادبيات دو ديدگاه قابل طرح و مورد بحث است. يكي ديدگاه ماترياليستي و ديگر ديدگاه ايده آليستي كه البته به هر دو ديدگاه انتقاداتي نيز وارد است. ماترياليستها بين ادبيات و جامعه پيوندي بازتابي و مكانيكي برقرار مي كنند و ادبيات را تنها به بازتاب مسائل اجتماعي و بويژه اقتصادي محدود مي كنند. نگاه آنان به ادبيات تك بعدي است و استقلال زيبايي شناختي ادبيات و پديده هاي ادبي را ناديده مي گيرند. در واقع جامعه شناسان ادبيات كه ديدگاهي ماترياليستي دارند با سطحي نگري قادر به درك و تعريف پديده پيچيده اي چون ادبيات نيستند و همچون ديدگاه مجرد ايده آليستي كه مدعي استقلال مطلق آفرينش هنري وادبي است. ايده آليستها ارتباط پيچيده بين آفرينش ادبي با واقعيت اجتماعي را ناديده مي گيرند و آنقدر با ادبيات مجرد و ايده آل برخورد مي كنند كه به روح مطلق مي رسند و از واقعيت اجتماعي دور مي شوند. آنان به كلي منكر پيوند ادبيات با پديده هاي اجتماعي و تاريخي مي شوند.
جامعه شناسي ادبيات سه جزو لاينفك كتاب، اثر ادبي و خواندن دارد كه هر كدام به طور تخصصي در شاخه هاي جامعه شناسي كتاب، جامعه شناسي آفرينش ادبي و جامعه شناسي خواندن مورد تحليل و بررسي قرار مي گيرند.
جامعه شناسي كتاب: در اين حوزه جامعه شناس به شيوه توليد و توزيع كتاب مي پردازد و اينكه چرا كتابي در يك دوره پرفروش تر از دوران ديگر است؟ چرا كتاب خاصي را گروه معيني مي خوانند؟ چرا بعضي كتابها با وجود داشتن ارزش ادبي و هنري مخاطب خود را پيدا نمي كنند؟ چرا فروش كتاب در بعضي جوامع پايين است؟ و جامعه شناس ادبي براي اين منظور به بررسي فعاليت نهادهايي چون دانشگاه، فرهنگستان، كتابخانه ها، محافل ادبي، سانسور و حتي جوايز ادبي مي پردازد كه در توليد و پخش كتاب و حتي آفرينش آن نقش بسزايي دارند.
جامعه شناسي آفرينش ادبي كه به نويسنده برمي گردد و حوزه فعاليت خود را بر روي انديشه و زبان متمركز مي كند، رابطه اي بسيار نزديك با واقعيت اجتماعي دارد. البته اين بدان معنا نيست كه تنها محدود به واقعيت جامعه مي شود.
يكي از موضوعاتي كه در آفرينش ادبي به آن پرداخته مي شود، تحليل رابطه صورت و محتوا است. كه اريش كوهلر آفرينش ادبي را وحدت جدايي ناپذير صورت و محتوا مي داند. و انطباق كامل صورت و محتوا را معياري براي اثرهنري برمي شمارد.
به عقيده كوهلر، اين محتواست كه صورت را مي آفريند و درمقابل صورت نيز آفريننده محتوا است. بدين معنا كه يك محتواي معين نمي تواند در هر صورتي بيان شود. صورت شفاف ترين بازتاب واقعيت است كه تفسير اين واقعيت برعهده محتوا است و به اندازه همين محتوا تابع واقعيت.
جامعه شناسي خواندن:
امروزه يكي از وجوه قابل توجه و بسيار مهم و پيچيده در حوزه جامعه شناسي ادبيات، «خوانش متن» است. «خواندن» در واقع مكالمه اي بين متن و فرامتن است. از ديدگاه «جامعه شناسي خواندن» همانقدر كه كار نويسنده و آفرينش هنري و ادبي او، كاري خلاق است، خوانش از سوي خواننده نيز به همان ميزان به خلاقيت نياز دارد. فرآيند «خوانش» پروسه اي فعال بين متن و ذهن خواننده است يعني ارتباطي تنگاتنگ بين توليد و دريافت اثر.
جامعه شناسي خواندن درپي يافتن پاسخ سؤالاتي اينچنين است: چرا خوانندگان از يك اثر واحد برداشتهاي متفاوتي دارند؟ چرا ازيك اثر ادبي در دوره هاي مختلف برداشتهاي متفاوتي مي شود؟ چه رابطه اي بين ساختار متن و برداشت خواننده مي تواند وجود داشته باشد؟ آيا افق انتظار خواننده در درك و تفسير متن دخيل است؟ عواملي چون تحصيلات، سابقه و پيش زمينه هاي ذهني، موقعيت اجتماعي و سطح طبقاتي خواننده تاچه ميزان در نوع خوانش او و در نتيجه نوع تفسيرش از متن تأثير دارند؟
اثر ادبي ساختاري واحد ندارد تا همه مخاطبان از آن برداشتي واحد داشته باشند. بلكه ساختار حاكم برمتن چند وجهي است و اين چند بعدي بودن متن باعث خوانشهاي متفاوت و درپي آن تأويلهاي گوناگون ازمتن مي شود.
خوانش متن تنها محدود به دريافت پيام متن نمي شود. خوانش متن به معناي توانايي رمزگشايي و رمزخواني از جانب فرامتن است.
ذهن خواننده ذهني منفعل نيست. خواننده با توجه به پيش زمينه هاي ذهني و جهان نگري اش، با توجه به تجربيات آرزوها و انتظاراتش با متن برخورد مي كند. در واقع فرامتن، متن را همانطور مي خواند و درك مي كند كه خودش از متن انتظار دارد.
بدين ترتيب برداشت و تفسير هر خواننده از متن تنها و تنها مختص خودش است و هر متن به تعداد مخاطبان خود مي تواند خوانشهاي متفاوت داشته باشد.
لوسين گلدمن دراين مورد مي گويد: «خالق اثر هنري جمع است». در خلق يك اثر، مؤلف مي تواند يكي ازعوامل يا فاعلها باشد. فرامتن به اندازه نويسنده درخلق و آفرينش اثر نقش دارد. جامعه، مردم، تاريخ، فرهنگ، واقعيت زمانه، خوانندگان هر كدام به اندازه مؤلف در شكل گيري اثر دخيل و سهيم هستند.
ژاك دريدا «خواندن» را نوعي ساخت شكني مي داند. دريدا به دو نوع خواندن معتقد است. خواندن به شيوه كلاسيك كه به درك معناي ظاهري اثر مي انجامد و خواندن به شيوه ساخت شكنانه كه ما را به معناي پنهان اثر مي رساند. و از اين ديدگاه خواندن نوعي تأويل هرمنوتيك است. در حوزه هرمنوتيك هر معنايي نسبي است. معناي يگانه و تغيير ناپذير وجود ندارد. و هر متن برحسب خوانش هاي متفاوت معاني گوناگون دارد كه هيچ كدام معناي نهايي و قطعي نيستند.
تئوريهاي جامعه شناسي خواندن، محصول ادبيات مدرن و فرامدرن است. در ادبيات كلاسيك آنقدر نقش مؤلف و خالق اثر برجسته و غليظ بود كه ديگر جايي براي فرامتن و حتي متن باقي نمي گذاشت. حضور مؤلف در متن آنقدر پررنگ و واضح بود كه متن و فرامتن را درخود حل مي كرد. اما به تدريج در ادبيات مدرن و فرامدرن حركتي براي حذف مؤلف و درعوض برجسته كردن نقش فرامتن صورت گرفت. به طوري كه حكم به «مغلوبيت و مرگ خالق» اثر هنري و ادبي داده شد.
رولان بارت با تئوري «مرگ مؤلف» خود، در واقع خواننده را به عنوان يك نيروي خلاق دوباره احياء كرد، كه نه تنها قدرت دخل و تصرف درمتن را دارد بلكه گاه جاي مؤلف را هم اشغال مي كند.
تئوري مرگ مؤلف نوعي اقتدارشكني است. اقتداري كه در ادبيات كلاسيك از آن مؤلف و خالق اثر بود. و امروزه در ادبيات مدرن يا فرامدرن، اين اقتدار و قدرت از آن فرامتن است.
ژاك دريدا به عنوان يكي از تئوريسين هاي ادبيات پست مدرنيستي، دراين مورد
مي گويد: «هر متن به تعداد فرامتن هاي خود مؤلف دارد. و به تعداد فرامتنها تفسير و معني. بنابراين فرامتن به اندازه نويسنده درنقاط ضعف و قوت متن دخيل است و به اندازه او مسؤول
منابع:
1-روزنامه ايران - تاريخ ششم دي ماه 1381
+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 تیر1387ساعت 14:0  توسط سید عبدالله حسینی نوری  | 

 

دنياي مجازي: بازار اطلاعاتي دموکراتيک توانا ساز يا سراب محدود کننده؟

عليرضا ظهوري

zohoori@bumail.bradley.edu

استاد گروه ارتباطات دانشگاه بردلي (امريکا)

 

چکيده:


اين مقاله با استناد به نظريه ژاک الول در مبحث شيدايي انسان به تکنولوژي مدرن، به طور مختصر فوايدي چند در مورد خصلت دموکراتيک دنياي مجازي را بررسي کرده، سپس محدوديت ها و دل نگراني هاي مربوط به آيندهء دنياي مجازي را موشکافي مي کند. عليرغم محدوديت هاي ناشي از شکاف ديجيتالي و موانع تحميل شده توسط قدرتمندان، دولت ها و شرکت هاي تجارتي ذينفع در خلق، اداره و کنترل دنياي مجازي، اين مقاله بر خصلت دموکراتيک دنياي مجازي تاکيد مي کند و به جامعهء فاضلهء مدني رسيدن را از طريق مشارکت مردمي در حوزهء عمومي هابرماسي دنياي مجازي امکان پذير مي‏ بيند.

کليد واژه ها: دنياي مجازي، شيدايي تکنولوژيکي، دموکراسي، بازار اطلاعاتي، حوزهء عمومي، شکاف ديجيتالي، اطلاعات بي فايده.

مقدمه:


در راستاي دل مشغولي متخصصان و راهگشايان به دنياي مجازي، شتاب در رسيدن به اين دنيا و انسان هاي ديجيتالي آن توسط دنياي واقعي، به‏ ويژه در کشورهاي در حال توسعه، نياز به تعديل داشته و سزاوار تامل بيشتري در فرصت ها و محدوديت هاي آن مي‏ باشد. در آغاز نياز به تذکر است كه در اين مقاله، دنياي مجازي (virtual word) شامل اينترنت و شبکه وسيع جهاني مي‏ شود و با اصطلاحاتي چون جامعه مجازي (virtual community) و فضاي مجازي (cyber space) مترادف است. اگر چه هر يك از اين اصطلاحات را مي توان در مواردي خاص بكار برد تا معني متفاوتي داشته باشد.
در حال حاضر دو حقيقت در مورد دنياي مجازي مسلم است. اول آنكه دنياي مجازي در كنار دنياي واقعي موجوديت پيدا كرده و دوم آنكه دنياي مجازي با سرعتي سرسام ‏آور در ابعاد اجتماعي، اقتصادي، فرهنگي، سياسي و رواني دنياي واقعي نفوذ كرده و به طور لاينقطع در جريان تغيير، تكميل و يا تخريب اين ابعاد است، آنچنانكه مردم دنياي واقعي در عين بهت و لذت از ورود به دنياي مجازي و دسترسي به حجم نامحدود اطلاعاتي و تفريحاتي آن، دچار گيجي و از خودبيگانگي شده‏ اند. اسلاوي ژيژك در اين رابطه مي گويد كه ”تكنولوژي مجازي ساده ‏ترين ساختار ظرفيت ما را براي آرزو كردن و خواستن، از هم پاشيده و متحول خواهد كرد“ (Zizek, 1996:195).
تجربه ورود مردم دنياي واقعي به دنياي مجازي را مي توان بمثابه تعريف درل فشينگ برخورد با يك چيز مقدسي دانست كه توام با وحشت و شيدايي است( Fasching, 1981). شيدايي در اينجا بر اساس تعريف ژاك الول به معني سحر شدن مطلق، علاقه عاشقانه، عدم امكان جدا شدن، اطاعت منوم، عدم آگاهي كامل و تلقي كردن خويش به عنوان يك شيء خارجي مي‏ باشد (Ellul, 1990). اين شيدايي ناشي از بيكران بودن منابع اطلاعاتي و تفريحي سودآور دنياي مجازي، دسترسي آسان به اين منابع و احساس كنترل و قدرت تعاملي اين منابع مي باشد. در واقع، دنياي مجازي به عنوان يك پديده‏ ي تكنولوژيكي ديجيتالي قادر است تقديس دنياي واقعي را از آن جدا و خود به عنوان يك واقعيت مقدس جانشين آن شود. چرا كه چنين تقديسي به نظر الول مفيد بودن تكنولوژي در زمينه ‏هاي فعاليت انسان هاست(Elull, 1965).
اما براي بيشتر مصرف‏ كنندگان دنياي مجازي اين شيدايي، بعد وحشت آن را مستور كرده و زيان ‏هاي آن را ناچيز جلوه داده يا نامحسوس كرده است. در حالي كه مهمترين ويژگي مثبت دنياي مجازي، تعاملي بودن آن است كه در كنار سرعت سريع دسترسي و چند رسانه‏ اي بودن جلوه‏ هاي مجازيش تقريبا يك تجربه شبه واقعي را به وجود مي ‏آورد. ايجاد ارتباط پرمعني در اين دنياي مجازي در واقع تحت كنترل مصرف كننده اين دنيا نيست بلكه سيل بدون توقف مبادله اطلاعات با توجه به خصوصيات تكنيكي- ديجيتالي و اقتصادي- سياسي دنياي مجازي از قبل تعيين شده و با اهداف خاصي استفاده كننده را نشانه مي‏ گيرد.
سوال مهم براي استفاده كنندگان از دنياي مجازي اين است كه چنين دنيايي كلاً چه اهدافي را دنبال مي‏ كند؟ آيا اين دنيايي است براي خوشگذراني و تفريح؟ آيا اين بازار آزادي است براي تبادل اطلاعات و ايده‏ ها؟ آيا اين دنيايي است براي دولتمردان و صاحبان صنايع و كالا كه بتوانند به راحتي مصرف كنندگان دنياي مجازي را به فرمانبرداري مطيع و يا مصرف‏كننده‏ اي با اشتهايي بي‏ پايان تبديل كنند؟ شايد جواب نهايي اين باشد كه دنياي مجازي همه اين موارد را در بر مي گيرد. ولي آنچه كه مهم است اين است كه هر يك از اين سوال‏ ها نياز به بررسي و تفحص دقيق دارد كه محدوديت زمان و فضا اجازه اين كار را در اين مقاله نمي دهد. به همين دليل اين مقاله سعي مي كند يكي از مهمترين تاثيرات حضور در دنياي مجازي، يعني دموكراسي ديجيتالي، را بررسي كرده و ضمناً محدوديت‏ ها و چالش ‏هاي همراه آن را، بازشكافي كند.

دنياي مجازي دمکراتيک
اگر چه مي توان براي كلمه دموكراسي با توجه به مفاهيم حقوقي، سياسي، جامعه‏ شناسي و اقتصادي آن تعاريف مختلف ارائه كرد، در اين مقاله از تعريف رندال مارلين استفاده مي شود كه مي گويد:

”تعريف من از دموكراسي شامل يك جريان سياسي است كه در آن مشكلات محروم ‏ترين طبقه ي جامعه به طور هميشگي مورد بحث قرار مي گيرد و از مشكلاتي كه طبقه ي سهام‏دار ثروتمند در رابطه با ازدياد منافعشان درگير هستند مجزا مي كند. چرا كه اطلاعات در مورد مشكلات طبقه ي سهام‏دار ثروتمند  توسط رسانه‏ ها به شكلي ارائه مي شود كه به نظر مي‏ رسد مشكلات عمومي جامعه هستند. اينترنت فرصتي را ايجاد كرده است تا اين اطلاعات به شكل واقعي‏ شان ارائه شوند. اينكه ارائه ي اين اطلاعات توسط اينترنت در درازمدت، منتج به زندگي بهتر براي مردم عادي مي شود  به عوامل بسيار مختلفي بستگي دارد‎ كه از جملهء آنها مي توان اين موارد  را برشمرد: تمايل به تحقيق عميق داده‏ هاي اطلاعاتي، گوش دادن به پيام‏ ها و دلواپسي‏ هاي گروه‏ هاي مختلف و ارائه ي سخاوتمندانهء خلق مثبت به آنهايي كه جزو مخالفين هستند“ (Marlin, 2002:306).

در مقايسه با رسانه هاي جمعي موجود، بزرگترين مشخصهء مثبت دنياي مجازي، گسترش دادن آزادي بيان و احساس، و توسعهء مشاركت مدني است كه شامل جستجوي اطلاعات حقيقي تا ارزش نهادن بر ظرفيت اجتماعي‏ گرايي و راي دادن از طريق اينترنت مي باشد (Bakardjiera, 2005). دنياي مجازي آزادترين بازار بحث‏ هاي اجتماعي (social discourse) را در هر دو سطح خرد و كلان برقرار مي كند. مصرف كنندگان دنياي مجازي مي توانند به راحتي در اين بازار آزاد براي اظهار عقايد، آرزوها و انتقادات خود بازاري (Agora) پيدا كنند و در نتيجه دنياي مجازي را به يك cyber polis مزين شده به بازارهاي متعدد و متنوع اطلاعات و تبادل عقايد و آراء تبديل كنند. باوجود كوشش بعضي از اداره كنندگان دنياي مجازي در مهدوم يا محدود كردن اين بازارها، ساحت نامحدود دنياي مجازي، ايجاد بازارهاي جانشين را به راحتي امكان‏پذير مي كند.
صرف حضور در بازارهاي اطلاعات دنياي مجازي به‏ اين معني نيست كه عقايد اظهار شده و يا بحث‏ هاي اجتماعي مطرح شده، هميشه مفيد هستند و يا مصرف ‏كنندگان دنياي مجازي از قواعد معين اخلاقي پيروي مي كنند. اما آنچه مسلم است اين است كه مصرف كنندگان دنياي مجازي در روندي (process) حضور دارند كه مشاركت مدني را ايجاد مي كند. مقصود از مشاركت مدني در اينجا تميز دادن نفع شخصي كه به طور كامل قابل درك باشد(de Tocqueville, 2003)، يعني قرار دادن منافع شخصي در قبال حقوق ديگران و با هم بودن مجازي (virtual togetherness) در سطوح مختلف است.
در ضمن استفاده كنندگان دنياي مجازي، به خاطر خصلت تكنولوژيكي توليد و توزيع پيام مخصوص به اين دنيا، خود تبديل به توليدكنندگان و توزيع كنندگان پيام‏ ها شده و در نتيجه اعتماد و حقيقت ‏جويي را در دنياي مجازي توسعه مي دهند، كاري كه هيچ يك از رسانه‏ هاي سنتي به تنهايي قادر به انجام آن نيستند. به طور مثال بر اساس گزارشي از مركز تحقيقات رسانه‏ ها در آمريکا، پيام ‏هاي توليد شده توسط استفاده كنندگان از دنياي مجازي شامل پيام‏ هاي ويدئويي كوتاه (53 درصد)، بازي هاي ويدئويي (13 درصد)، و فيلم‏ هاي سينمايي (11 درصد) بوده است(Center for Media Research,2007). آنچه كه در اين ارقام مهم است اين است كه بيشتر اين پيام‏ ها در رابطه با تفريحات بوده است.
تنوع در ارائهء نظرات، ايده ‏ها و انتقادات به توزيع وسيع اين پيام‏ ها در كانال‏ هاي مختلف چند رسانه‏ اي، امكان نامحدود خلاقيت پيام ‏هاي متنوع با حضور هيچ و يا كمترين مقررات سانسوري و فعال بودن بازارهاي اطلاعاتي در cyber polis، مشاركت مدني در خلق، توزيع و مصرف پيام ‏ها، همگي منتج به اعتماد در ارتباط و تشويق حقيقت جويي گشته و راه را براي رسيدن به آنچه يورگن هابرماس، حوزه‏ء عمومي (pubic sphere) و كنش ارتباطي (communicative action) مي نامد، فراهم مي‏ كند(Habermas, 1996). بر اساس تعريف هابرماس، حوزهء عمومي جايي است كه در آن گفتگو و تعامل در محيطي آزاد و دور از تحميلات و قوانيني رسمي، منتج به شكل ‏گيري افكار عمومي مي شود و شركت ‏كنندگان در اين حوزه‏ ها، به تعاريفي از علائق عمومي مي رسند كه در مرحلهء بعدي، منتج به عمل مي شود.
در اين رابطه، رابرت مك چزني معتقد است كه در جهان مجازي دست يابي به افراد هم فكر براي بحث كه منتج به احساس قدرتمندي مي شود، نقبي به سوي دموكراسي مي زند(McChesney, 1996). مارلين هم معتقد است كه دنياي مجازي حداقل از دو راه باعث افزوني دموكراسي مي شود: اول با ايجاد فرصت براي بحث و توزيع اطلاعاتي كه توسط رسانه‏ هاي اصلي پوشش نمي‏ يابند و دوم با تسهيل ارتباط بين مردم و نماينده ‏هايشان در حكومت و در رسانه ‏ها (Marlin, 2002: 293).
بنابراين اصل در دموكراتيك بودن جهان مجازي، تبادل افكار و تعامل بين ايده هاست تا بهترين آنها انتخاب شوند، مورد امتحان قرار بگيرند و به شكل الگوهايي جهت تفاهم انسان ها و تفاهم بين ملت‏ ها، استفاده شوند تا سدهايي را كه در رسيدن به اين حالت ايده ‏الي توسط قدرتمندان، دولت‏ ها، شركت‏ هاي تجارتي چند مليتي، و رسانه‏ ها ايجاد مي شود بتوان شكست.
رابرت پاتنم معتقد است كه اطلاعات به خودي خود نياز به يك زمينه‏ء اجتماعي دارد تا مفهوم پيدا كند. جامعه ‏هاي مجازي ممكن است كه بيشتر تساوي‏ گرا باشند تا جامعه‏ هاي واقعي و در نتيجه ارتباط ‏هاي واسطه‏ اي در دنياي مجازي قادرند ما را به دنياي اجتماعي مرتبط كنند و ”سرمايه عقلاني“ ما را براي اطلاعات و تبادل آنها بدون هر نوع هزينه زياد كنند (Putnam 2000: 171). به طور مثال يكي از آخرين پديده‏ هاي ايجاد ارتباط در دنياي مجازي كه توسط شركت Kanera طراحي شده است ”فضاي من“ (My Space) را با ”زندگي دوم“ (Second Life) تركيب كرده است كه به وسيله‏‏ء آن، مصرف كنندگان دنياز مجازي قادرند ضمن خلق همسان خود (avatar) و زندگي مجازي شامل آپارتمان و شغل، شبكه‏ اي اجتماعي هم خلق كنند كه در آن، اعضاي مجازي شبكه با دوستان واقعي‏ شان در خارج از دنياي مجازي ارتباط برقرار مي ‏كنند(Walsh, 2007).
تحقيقات جديد هم نشان مي دهد كه فضاي باز و دموكراتيك دنياي مجازي، مبادلات اطلاعاتي را تشويق كرده و بنا به گفته ديويد منديچ‏، اينترنت در موارد امور اجتماعي، ارتباطي و سلامتي مصرف‏ كنندگانش تاثيرات مثبت داشته است. به طور مثال جواناني كه در امر مبادله اطلاعات از طريق اينترنت فعاليت مي كنند در امور اجتماعي هم به شكل چشمگيري شركت دارند (Mindich, 2005: 72). منديچ معتقد است كه دنياي مجازي فراهم كننده فرصت ها براي تبادل اطلاعاتي است و مي تواند رسانه‏ اي ايده ‏ال براي مشاركت شهروندان در امور زندگي شان باشد. در مورد كاربرد دنياي مجازي، منديچ، مثال جودي ويليامز (Jody Williams)، برنده جايزه نوبل براي صلح در سال 1997 را مي زند كه چگونه با استفاده از اينترنت، ممنوعيت جهاني استفاده از مين زميني را سازمان داد. منديچ همچنين به اين حقيقت اشاره مي كند كه اينترنت بيش از هر رسانه‏ اي اجازه ي خود انتخابي مطلب به مصرف‏ كنندگانش مي دهد  و به خاطر اينكه اينترنت حوزه هاي وسيعي از نيازهاي مختلف مصرف ‏كنندگانش را ارضاء مي كند آن را آخرين مرحلهء انفجار رسانه‏ ها مي داند (Mindich, 2005: 33).
فراتر از جنبه مشاركت مدني دنياي مجازي و از آنجا كه نطفهء اين دنيا در كشورهاي توسعه يافته، بالاخص امريكا، بسته شده است، انگيزه ي اقتصادي توليد و مصرف هر چه بيشتر پيام‏ ها در جهت ارتقاء سود توليدكنندگان پيام ها و گردانندگان دنياي مجازي، به موتور پيش برندهء اين دنيا به سوي بازارهاي دموكراتيك تبديل شده است. نه تنها رشد، تغيير و گسترش جهان مجازي به خاطر اهداف اقتصادي آن، باعث تحولات مثبتي در زمينه ‏هاي آموزشي، علمي، پزشكي و خدماتي در سطح جهان شده است، اين موضوع كه استفاده كنندگان دنيا مجازي قادر و علاقمند به توليد پيام براي مصرف خود و ديگران شده ‏اند، نشانهء رهايي، گر چه نسبي، از انحصار شركت‏ هاي توليدي و تجارتي خصوصي و دولتي توليد كنندهء پيام مي باشد و اين خود گام ديگري به طرف دموكراسي حاكم بر فضاي دنياي مجازي است.
ظهور پيام‏ هاي مختص جهان مجازي از قبيل ويدئو ديجيتال غير حرفه‏ اي، پخش پيام‏ ها از طريق گيرنده‏ هاي ديجيتالي شخصي (podcast)، عكسبرداري از طريق تلفن همراه، وبلاگ ها و فضاهاي مشترك مجازي از قبيل ”فضاي من“ (My Space) و كتاب چهره (Face Book)، همگي راه را براي حضور رسانه ‏هاي اجتماعي (social media) باز كرده ‏اند و اين خود از ديكتاتوري رسانه ‏هاي سنتي و رسمي كاسته است. اين تحول در حالي ايجاد مي شود كه يك تحقيق پيمايشي در سال 2007 در ميان مقامات ارشد شركت‏ هاي توليد تفريحات در آمريكا و اروپاي شمالي نشان داد كه در مقايسه با سال قبل، خوش‏بيني اين مقامات نسبت به اهميت محتواي پيام‏ ها در پيش برد اهداف اقتصادي شركت‏ هايشان افزايش يافته است و نبه همين دليل اينان ظهور رسانه‏ هاي اجتماعي را در افزايش خوشبيني شان موثر مي دانند (Center for Media Research, 2007).
در ضمن بايد توجه داشت كه جوامع و كشورهاي مختلف به طور يكسان از دنياي مجازي استفاده نمي كنند و بنابراين دسترسي مردم به دنياي مجازي و بهره ‏مندي از خصلت دموكراتيك آن متاثر از ايدئولوژي هاي سياسي و مذهبي حكومت ‏ها و قدرت اقتصادي مصرف ‏كنندگان است. ولي در عين محدوديت‏ ها، حضور كافي ‏نت‏ ها (cyber cafe)، ولو تحت كنترل شديد بعضي از دولت ها، نشانه‏ اي از توجه و علاقه‏ء مصرف‏ كنندگان دنياي مجازي، به ارتباط و تبادل پيامي و سرانجام، تمرين دموكراسي است. امروزه بسياري از اين كافي نت‏ ها محلي هستند براي تماس اجتماعي استفاده كنندگان از دنياي مجازي و ايجاد نوعي وحدت ميان كساني كه علاقمند به تماس با ديگران و دستيابي به آخرين داده‏ هاي اطلاعاتي، علمي، اخباري و تفريحي هستند. بنابراين كافي نت‏ ها، هر چند با انگيزهء اصلي اقتصادي كسب درآمد درست شده باشند،‏ امروزه به نوعي، اگر چه ناقص،‏ جزء حوزه‏ هاي عمومي هابرماس درآمده ‏اند.

محدوديت هاي دنياي مجازي دمکراتيک
اگر چه ”دهكده جهاني“ مارشال مك لوهان (McLuhan, 1964) امروزه به يك جهان مجازي و دموكراتيك ارتباطي تبديل شده است، ولي هيچ جامعهء دموكراتيك خالي از فرازها و نشيب ها نيست. پديده ي ارتباط ديجيتالي، خود موضوعي پيچيده و چالش گر است. فراتر از جنبه‏ ي پيچيدهء تكنيكي- ديجيتالي دنياي مجازي، در حال حاضر زيربنا و موتور پيش برنده اين دنيا اهداف و انگيزه‏ هاي اقتصادي است و اين خود معضل و چالش ديگري براي اين باور كه دنياي مجازي، دنيايي دموكراتيك و بازاري براي مشاركت مدني است، پيش مي آورد. در حقيقت شيدايي نسبت به دموكراتيك بودن دنياي مجازي مي تواند به چاله‏ هايي تبديل شود كه اگر با چشم بسته از آن بگذريم به درون چاه هاي وحشت اين دنيا سرنگون مي شويم.
به طور مثال، ويژگي دسترسي نامحدود به اطلاعات گوناگون، انسان ديجيتالي دنياي مجازي را چنان دچار سرگيجه مي كند كه اين انسان دچار اين توهم مي‏ شود كه در انتخاب و مصرف پيام‏ ها اختيار تام دارد و در مسيرهايي از پيش انتخاب شده توسط خالقان پيام ‏ها مي ‏افتد بدون آنكه خود تشخيص دهد و به سوي اقيانوسي بي انتها از لينك‏ ها (link) در ليست‏ هاي طولاني موتورهاي جستجو از قبيل ياهو (Yahoo) و گوگل( Google) رفته كه اين خود باعث تلف كردن وقت و مشكل انتخاب مفيدترين اطلاعات مي باشد. حاصل اين تجربه، چيزي است كه الول از آن به عنوان Disinformation ياد مي كند و آن را زاده بار سنگين اطلاعاتي مي داند (Elull, 1990). استفاده بيش از حد طبيعي اطلاعات به خود خودي موضوع مصرف را مطرح مي كند که انسان ديجيتالي را به يك انسان مصرفي تبديل مي کند. به نظر الول استفاده بي حد و حساب اطلاعات مصرفي اجباري است همانند كسي كه در حاشيهء يك شهر بزرگ زندگي مي كند و ناچار است از اتوموبيل براي رفت و آمد به شهر استفاده كند. اين نظريه با نظريه ي جان كنث گلبرث و ديگر منتقدين بازار مصرف هماهنگ است كه انسان هاي مصرف كننده را بردهء بازار كالاي تبليغاتي مي دانند(Lipsey and Chrystal, 1995). مصرف آسان و بي حد اطلاعات دنياي مجازي هم انسان ها را تبديل به مصرف‏ كنندگان بي قدرت و شيدا شده مي كند. طبيعي است وقتي انسان براي حلي يك مشكل با راه حل‏ هاي نامحدود روبرو مي شود قدرت تفكر و انتخاب راه حل صحيح و مفيد را از دست مي دهد و دچار گيچي مي شود كه الول آنرا ناتواني فكري يا Impotence مي‏ خواند (Elull, 1990).
در ضمن، خصلت تعاملي دنياي مجازي، مصرف‏ كنندگانش را در موارد بسيار، تبديل به خلق ‏كنندگان پيام‏ هاي مجازي مي كند که منتج به ازدياد و كثرت پيام‏ ها شده و يكي شدن پيام دهنده و پيام گيرنده ي دنياي مجازي در كنار خصيصهء Disinformatin به اداره كنندگان دنياي مجازي فرصت سوء استفاده از اين دنيا را مي دهد، تا آنجا كه دنياي مجازي با تكيه بر خصائص دسترسي آسان و غيرانحصاري، سرعت بي سابقهء توزيع اطلاعات، چند رسانه‏ اي بودن و قدرت انتخاب موضوع، خود جانشين پيام‏ ها مي شود و اين همان اخطاري است كه مك لوهان چهار دهه پيش در مورد تلويزيون و آيندهء دنياي رسانه‏ اي داد(McLuhan, 1964). اگر چه خصلت تعاملي بودن دنياي مجازي تا حدي اين نظريه ي مك لوهان در مورد جانشيني رسانه براي پيام را به چالش مي كشد، اما براي نسل جوان معاصر كه به نسل Time Warner-AOL معروف است و عمر خود را با نشستن جلوي تلويزيون، بازي هاي ويدئويي و متصل بودن به مبصرهاي كامپيوتري و صفحات ديجيتالي كوچك تلفن همراه گذرانده است و عمل تماشا كردن و چشم و گوش بستن به تصاوير و اصوات ديجيتالي مهمترين دغدغه و عامل گذراندن وقت او شده است، اين چيزي است كه در عمل، قدرت انتخاب و در نهايت، قدرت تفكر او را مختل مي كند و از او يك ”تماشاگر“ مي سازد كه بر اساس نظريه ي گاي دبرد، مبصر رسانه خود تبديل به واقعيت شده است (Debord, 1977). اين نظريه  مورد تاييد ديگر منتقدين رسانه ‏ها، از قبيل نيل پستمن هم قرار گرفته كه در دهه 1980 از خطر قدرت استعاره‏ اي و مجازي تلويزيون خبر داد و توضيح داد  كه چگونه مفاهيمي مانند آموزش و تربيت، خبر و مذهب را  تهديد مي كنند و نتيجتاً همان Disinformation و ناتواني فكري را به وجود مي آورند (Postman, 1986).
امروزه ورود به دنياي مجازي به وسيله‏ء صفحات كوچك تلفن‏ هاي همراه، اجازه مي دهد تا مصرف‏ كنندگان اين تكنولوژي، پيام‏ هاي پستي مجازي را چك كنند و پاسخ گويند، براي ديگران پيام ‏هاي خطي (text message)، صوتي و تصويري بفرستند، صداي زنگ تلفن همراه را از ميان هزاران پيام‏ هاي كوتاه و بلند صوتي انتخاب كنند، آخرين تبليغ كالا و خدمات را روي صفحه تلفن همراه خود بررسي كنند و در ميان لحظات انتظار رسيدن يك پيام تلفني در صف اتوبوس، در داخل قطار و يا هواپيما، و در روي نيمكت پارك‏ ها، اوقات خود را با بازي هاي ويدئويي پر كنند. اما آنچه كه در حال تحول است ولي مصر‏ف‏ كنندهء تلفن همراه از آن بي خبر است اشباع شدن اوقات گرانبهاي زندگي او با تفريحات و مشغوليت ذهني به تصاوير متحرك و غير متحرك و اصوات تفريحي است، و نه تعامل اطلاعات مفيد كه منجر به رفاه زندگي فرد و يا جامعه شود. شركت بازاريابي Universal McCann در تحقيق سال 2006 خود با عنوان ”شكاف ديجيتالي جديد: چگونه نسل جديد مصرف‏ كنندگان ديجيتالي، رسانه‏ هاي ارتباطات را متحول كرده ‏اند“ به اين نتايج رسيد كه عمومي ‏ترين فعاليت ها در دنياي مجازي توسط گروه سني 49-16 را خريد از طريق اينترنت (84 درصد)، بازي هاي اينترنتي (73 درصد)، گوش دادن به راديوهاي اينترنتي (71 درصد)، شركت در اطاق ‏هاي گفتگو و بردهاي پيامي (62 درصد) و استفاده از موسيقي يا ويدئوي زنده از طريق اينترنت (54 درصد) تشکيل مي داد. بر اساس همين گزارش فقط 4 درصد استفاده كنندگان دنياي مجازي به كار بلاگ (blog ) نويسي مشغول بودند و درميان انواع بلاگ ‏ها، بلاگ‏ هاي خانوادگي و دوستي (61 درصد)، خاطرات شخصي (56 درصد)، اخبار (45 درصد)، عكس (43 درصد) و موسيقي (41 درصد) رتبه ‏هاي اول تا پنجم را داشتند. به استثناي بلاگ‏ هاي خبري و بلاگ‏ هاي سياسي (35 درصد) كه رتبهء نهم را داشت، نوع اين بلاگ ‏ها نشان مي داد كه تفريحات، قسمت اعظم محتوي آنها را تشكيل داده و نتيجتاً استفاده كنندگان از بلاگ كمتر به فعاليت هاي ذهني كه بر اساس تفكر باشد مشغول بودند (Universal McCann, 2006).  ويلسون لائري بلاگ را ”صفحات مجازي كه به راحتي بتوان خلق كرد و با آخرين اطلاعات و تفسيرهاي كوتاه، آنها را به صفحات مجازي ديگر حامل اطلاعات و تفسيرها وصل كرد“ تعريف مي كند (Lowery, 2006: 476). بلاگ معمولاً به وسيله‏ء اشخاص مستقل، نوشته شده و تعداد بسيار كمي از اين اشخاص براي كارشان هزينه مي پررازند. بر اساس نظريات جوزف لاسيكا (Lasica, 2003) و مليسا وال (Wall, 2005) در حالي كه ارزش هاي روزنامه نگاري در دقت، انصاف و بي غرضي آن است، ارزش هاي بلاگ شامل شفافيت، مشاركتي بودن و عقيدتي بودن آن است.
آنچه كه به عنوان يك ويژگي منفي دنياي مجازي، جلوي تفكر و مشاركت مدني به گونه ‏ي هابرماسي را سد مي كند، همان پديده ي استفاده ي آسان و بي‏ نياز از تفكر دنياي مجازي است كه اجازه مي دهد مصرف ‏كنندگانش در ضمن حضور در اين دنيا از رسانه ‏هاي ديگر هم همزمان استفاده كنند و به آنچه امروز به آن چند وظيفه‏ اي (multi-tasking) مي گويند مشغول شوند و نتيجتاً توجه فكري خود را در آن واحد به چند پيام داشته باشند. باز هم بنا به گزارش تحقيقي Universal McCann مصرف‏ كنندگان دنياي مجازي هم زمان با استفاده از اينترنت مشغول تماشاي تلويزيون (49 درصد)، گوش دادن به موسيقي از طريق سي دي يا ام پي تري پلاير ( 47 درصد)، گوش دادن به راديو (41 درصد)، خواندن روزنامه (18 درصد) و يا خواندن مجله (15 درصد) بوده ‏اند (Universal McCann, 2005).
فراتر از دور كردن مصرف ‏كنندگان دنياي مجازي از تفكر و پرداختن به موضوعاتي اساسي از قبيل انسانيت و اخلاق، با كشش به سوي دنيايي اشباع شده از تفريحات و دنيايي دور از واقعيت، ريشه‏ هاي اقتصادي دنياي مجازي و اهداف سودگرايانه گردانندگان اين دنيا، خواه ناخواه انسان ها و جوامع را بين دو طبقه ي  ثروتمندان و فقيران دنياي مجازي تقسيم مي كنند. شكاف ديجيتالي در اينجا به معني ”توزيع نامساوي تكنولوژي‏ هاي اطلاعاتي- ارتباطي و عدم دسترسي اطلاعاتي براي اكثريت بزرگ مردم دنيا" است (Civil Society Declaration, 2007: 7).
در عين حال كه شكاف ديجيتالي مانع از برقراري دموكراسي و حوزهء عمومي مي شود، به ايجاد شكاف بين روابط انسان ها نيز كمك مي كند. اگر چه حضور در اطاق ‏هاي مكالمه‏ اي و فرستادن پيام‏ هاي فوري در كنار تماس به وسيله‏ء تلفن همراه كه با حضور خود مرزهاي بين حريم خصوصي و ساحت عمومي را شكسته و به مكالمه كنندگان خود اجازه مي دهد كه در مكان هاي عمومي مانند رستوران، خيابان، مترو، اتوبوس، سينما، تاتر و حتي جلسات ملاقات و مجالس عروسي و ترحيم خصوصي‏ ترين موارد زندگي شخصي و مالي خود را در انظار عمومي جار بزنند، فضاي ديجيتالي مانع از آن است كه دو انسان روي در روي قرار گرفته و رابطه‏ اي عميق‏ كه شامل استفاده از حالات ارتباطي غيربياني است برقرار كنند. دنياي مجازي در كنار حواشي الكترونيكي خود ما را، آنچنان كه رابرت كلتزمن توصيف مي كند، به كوچ نشينان الكترونيكي تبديل كرده است (Kletzmann, 1982) كه بدون ايجاد و احساس ريشه در يك فضاي فرهنگي مشخص، مدام در دنياي مجازي در حال حركت و گفتگو هستيم، بدون اينكه گفتگويمان غناي انساني داشته باشد و حركتمان به سوي جامعه مدني باشد.
جن وب و توني شيراتو در انتقاد از مفهوم ”در تماس بودن“ (interconnectedness) مجازي به اين اشاره مي كنند كه اين ”در تماس بودن“ اگر چه مفهوم جديدي از ”ما“ را معرفي مي كند، ولي اين ”ما“ بر اساس تكنولوژي اي است كه وظيفه ‏اش برقراري و حمايت از تفاوت‏ ها بر پايهء قدرت است. به عبارت ديگر قوانين حاكم بر رابطه بين دو گروه كه توسط دنياي مجازي با هم در تماس قرار گرفته ‏اند توسط صاحبان تكنولوژي تعيين مي شود و به قيمت پايين آوردن شأن استفاده كنندگان از تكنولوژي تمام مي شود. وب و شيراتو تاكيد مي كنند كه تكنولوژي هرگز طبيعت خنثي ندارد بلكه خلق و به كار گرفته مي شود تا منافع گروه هاي خاصي را تامين كند (Webb and Schirato, 200).
در سال 2006 مؤسسه تحقيقاتي پيو اينترنت و پروژه زندگي آمريكايي، پيمايشي ميان 742 تن از متفكران تكنولوژي و تصميم‏ گيران دنياي مجازي در مورد آيندهء اينترنت انجام داد كه بر اساس نتيجهء اين تحقيق هفت طرح براي آيندهء دنياي مجازي پيشنهاد داده شد. اگر چه پيش‏ بيني شد كه در سال 2020 جهان امروزي با پيوستن به يك شبكهء اطلاعاتي كم هزينه و قابل دسترس توسط بيشتر مردم دنيا حالت مسطح ‏تري از نظر پستي و بلندي هاي علمي و اجتماعي و اقتصادي پيدا خواهد كرد، چند مورد نگران كننده در مورد اين جهان مجازي همچنان باقي خواهد ماند:
(1) خط مشي‏ ها و سياست ها چندان با مسطح شدن اين جهان موافق نخواهند بود، به خاطر آنكه شركت هاي تجاري ذينفع و آنان كه كنترل جريانات اطلاعات و ارتباط برايشان از نظر سياسي حياتي است در مقابل ايجاد اين جهان مسطح، پايداري خواهند كرد.
(2) در عين اينكه پديده ‏هاي جديد، قدرت كنترل ماشين توسط انسان را توسعه مي دهند، پيشرفت تكنولوژيكي به نقطه‏ اي خواهد رسيد كه از كنترل انسان ها خارج خواهد شد و يا تكنولوژي پيشرفته به دست كساني خواهد افتاد كه جز كنترل مردم هدفي ندارند.
(3) مردم به خاطر دسترسي به منافع ناشي از تكنولوژي پيشرفته حاضر مي شوند، حريم خصوصي خود را به ساحت عمومي تبديل كنند و مواردي مانند هويت شخصي، امور خصوصي خانواده، و امور خصوصي مالي را فداي توزيع و سهيم شدن اين اطلاعات در سطح سازماني كنند.
(4) در بيشتر جوامع، گروهي از مردم به خاطر نامساعد بودن شرايط مالي شان يا به جمع مصرف‏ كنندگان دنياي مجازي نمي ‏پيوندند و يا اينكه در مرزهاي اين دنيا به شكل مصرف ‏كنندگان حاشيه‏ اي (marginal users) باقي مي مانند.
(5) آنانكه به داخل دنياي مجازي راه برده و از مصرف‏ كنندگان پر و پا قرص اين دنيا مي شوند، همچنانكه به سوي متصل بودن (connectedness) و توليدگري (productivity) پيش مي روند، دچار اعتياد به دنياي مجازي شده و نتيجتاً اين دنيا، بيشتر و بيشتر جاي دنياي واقعي را براي آنها مي گيرد (Anderson and Rainie, 2006).
پاتنم هم به مواردي ديگر كه ترمز بازدارندهء رسيدن به دموكراسي در جهان مجازي است، اشاره دارد. او مي گويد كه عدم تساوي در دسترسي به فضاي مجازي باعث ايجاد نفاق نژادي مجازي (cyber apartheid) مي شود. همچنين فقر انتشارات اجتماعي در ارتباط واسطه‏ اي مجازي، هر نوع همكاري بين دو مخاطب و اعتماد ناشي از اين همكاري را به خصوص در مواردي كه برخورد به شكل ناآشنا باشد، ممنوع مي كند. از اين جهت است كه پاتنم معتقد است كه تقلب و انتقاد منفي بيشتر در ارتباط واسطه‏ اي مجازي شيوع دارد، چرا كه سوء نيت و سوء تفاهم آسان‏ تر اتفاق مي افتد. پاتنم با كمك گرفتن از پال رسنيك (Paul Resnick) كه حوزه ‏هاي تخصصي دنياي مجازي را به كلوپ‏ هاي مجازي تشبيه كرده است، به اين نظر مي رسد كه آنچه ما به آن دنياي مجازي ميگوئيم در واقع چيزي جز بالكانيزه كردن دنياي مجازي (cyber balkanization) نيست كه در آن افراد با محدود كردن فضاي ارتباطي خويش تحت عنوان تخصص (specialization)، قدرت سرمايه‏ء اجتماعي (social capital) را پايين مي آورند. پاتنم سرمايه‏ء اجتماعي را متشكل از شبكه‏ هاي اجتماعي ارتباط انسان ها مي داند (Putnam, 2000).
به عقيده منديچ هم، از آنجا كه دنياي مجازي بسيار وسيع، بسيار پيچيده و بسيار جديد است و در ضمن قسمت اعظم زندگي روزانهء استفاده ‏كنندگانش را اشغال مي کند، فهميدن عقلاني اين دنيا بسيار مشكل است. بنابراين ارضاء و سليقه هاي فردي، بيشتر و بيشتر، محتواي استفاده از اين دنيا را تشكيل مي دهد تا اطلاعات و اخبار. باز هم به عقيدهء منديچ، اجتماعات دنياي واقعي، برخلاف اجتماعات دنياي مجازي، نياز به كار، از خودگذشتگي و موفقيت دارند‏ چرا كه افراد در دنياي واقعي اغلب به مخالفت‏ هاي گوناگون برمي‏ خورند و با همسايگانشان به كشمكش و سرانجام به سازگاري مي‏ پردازند تا بتوانند در كنارشان به طور مسالمت آميز زندگي كنند. ولي انسان هاي مجازي به راحتي از كشمكش مي‏ گريزند و تنها به سراغ همسايگاني مي روند كه با آنها موافق هستند (Mindich, 2005). اين نظريه با آنچه آرجن آپاندوراي به عنوان يك تنش بين همسايگان مجازي و همسايگان مكاني (spatial) معرفي مي کند،موافقت دارد. آپاندوراي بر اين عقيده است كه محله ي همسايگي مجازي از طريق تبادل ارتباطات و اطلاعات واسطه‏ اي به وجود مي آيد، در حالي كه محله‏ ي همسايگي مكاني از فضاهاي فيزيكي و محلي كه در آن انسان ها زندگي مي كنند به وجود مي آيد. البته آپاندوراي پيشنهاد مي كند كه مشكلات واقعي ميان همسايگان واقعي، آنها را وادار مي كند كه به سوي همسايگان مجازي پناه برند تا از اين مشكلات و كشمكش‏ هاي ناشي از آن‏ها دور باشند ( Appandurai, 1996). به هر حال آنچه كه هابرماس در حوزهء عمومي به عنوان مناظره(discussion)از آن ياد مي كند (Habermas, 1996) به راحتي و به كرات در دنياي مجازي اتفاق نمي‏ افتد. به عبارت ديگر جامعه ‏هاي مجازي به راحتي به وجود مي آيند بدون آنكه از ديناميسم و تنش ‏هايي كه جامعه‏ هاي واقعي در راه رسيدن به مدنيت تجربه مي كند بهره‏ اي ببرند.
در نهايت بايد گفته‏ هاي مارلن را به خاطر سپرد كه اگر چه آزادي دسترسي به دنياي مجازي نامحدود به نظر مي رسد، در واقع اين آزادي بنا به گفته جرج ارول در مورد ”برادر بزرگ“ كه تمايل به تفحص و موشكافي در مورد استفادهء مردم از دنياي مجازي را دارد، محدود است (Marlin, 2000: 299). از اين جهت دموكراسي دنياي مجازي يك دموكراسي كامل نيست.

نتيجه‏ گيري:


بحث‏ هاي مربوط به دنياي مجازي و تاثير آن بر مصرف‏ كنندگانش، خواه ناخواه، تصويري جانوس‏وار ارائه ميدهد كه در يك سو مدينه فاضله اي است که در آن مردم با شرکتشان در بازار آزاد اطلاعات و تبادل ايده ها، زندگي مدني و مرفه‏‏ تري را دنيال مي كنند و از طرف ديگر، دنيايي است كه آلدوس هاكسلي و جرج ارول تصوير كرده ‏اند و در آن مردم تحت كنترل گروه ‏هاي خاص ذينفع به توزيع و مصرف اطلاعات، تبليغات و تفريحات مشغولند و در دنيايي بين شيدائي نامحدود و ترس بي‏ پايان زندگي مي‏ كنند. اين مقاله نمونه‏ هايي از جنبه‏ هاي مثبت و منفي دنياي مجازي در رابطه با محيط دموکراتيک آن را مطرح کرده، گر چه بيشتر روي جنبه‏ هاي نگران كننده‏ء استفاده از دنياي مجازي تكيه كرده است. با وجود اين دل‏نگراني‏ ها و كاستي‏ هاي دنياي مجازي، تا آنجا كه مردم در شرايط دسترسي آسان به دنياي مجازي بتوانند در بازارهاي اطلاعات و تبادل عقايد و افكار دنياي مجازي شرکت کنند و در نتيجه بين جامعه‏ هاي كوچك و بزرگ و بين فرهنگ هاي گوناگون گفتگوي اجتماعي ايجاد كنند مي توان به آينده اي كه از تفاهم و درك عميق‏ تر از اختلاف‏ ها و تفاوت‏ هاي فرهنگي برخوردار است و سرانجام در راه پيشرفت به سوي صلح و آرامش است اميدوار بود.
فراموش نكنيم كه به گفته ميشل فوكو، قدرت اجتماعي در دنياي امروز، نتيجهء تبادل اطلاعات و معلومات در شبكه‏ هاي گفتمان اجتماعي است (Foucault, 1980). آنچه به ارزش اين شبكه‏ ها در دنياي مجازي مي ‏افزايد، غيرتمركزي بودن آنها و فرصت مشاركت افراد بدون توجه به جنسيت، نژاد،‏ ايدئولوژي و شرايط اقتصادي آنان است. حضور افراد در دنياي مجازي و اشتياق آنان به اظهار كردن عقايد، شعف‏ ها و شكوه ‏ها در يك سو و جويايي اطلاعات و عقايد ديگران در سوي ديگر، فرصتي است كه دنياي مجازي را به مدينه‏ء فاضله نزديك‏ تر مي كند. اگر قرار باشد دنياي مجازي از بازارهاي متعدد اظهار اطلاعاتي و تبادل افکار با كمترين دخالت صاحبان قدرت تشکيل شده باشد، مي توان خوش‏بين بود كه ما به نوعي از دموكراسي مردمي دست يافته ‏ايم.
همان‏گونه كه تمركز كنترل و محدوديت‏ هاي رسمي دولت ها با طبيعت دنياي مجازي در تضاد است، سودجويي شركت‏ هاي تجارتي هم مي تواند دسترسي مردم را به دنياي مجازي محدود كند و شكاف ديجيتالي را عميق ‏تر نمايد. فراموش نكنيم كه دنياي مجازي، بالاخره در كنترل سرمايه‏ داران است و نتيجتاً براي حمايت دهندگان مالي دنياي مجازي اين دنيا بيش از يک بازار آزاد براي سودجويي بيشتر، نيست.
آنان كه بحث بين دولت ها را در سازمان ملل متحد در مورد آينده‏ء دنياي مجازي دنبال مي كنند به خوبي مي دانند كه از يك سو حكومت‏ هاي سرمايه‏ داري مانند آمريكا با تاكيد بر حمايت از روش ‏هاي مبتني بر بازار آزاد تحت رهبري بخش خصوصي، حاضر نيستند قدرت كنترل دنياي مجازي را از دست بدهند و از سوي ديگر، دولت هاي نمايندهء كشورهاي در حال توسعه با تاكيد بر ايد‏ئولوژي ‏هاي سياسي شان مي‏ خواهند در كنترل پيام ‏هاي دنياي مجازي دخالت مستقيم داشته باشند. ازين رو مصرف كنندگان دنياي مجازي بايد با هوشياري كامل و آگاهي هر چه بيشتر از مزايا، فرصت‏ ها، كاستي‏‏ ها، محدوديت‏ ها و چالش‏ هاي دنياي مجازي به بهترين نحو از خصلت دموكراتيك دنياي مجازي استفاده كنند و با دامن زدن به گفتگوها در داخل جامعه ي خود و با مردم جوامع ديگر، تفاهم بين فرهنگ ها را توسعه دهند. آنچه كه مي تواند بر قدرت مشاركت مردم در دنياي مجازي بيافزايد برقراري يك سري كدهاي جهاني در رابطه با استفادهء منصفانه و اخلاقي دنياي مجازي مي باشد كه تاكيد بر احترام به حقوق افراد و ملت ها دارد و در عين حمايت بي چون و چرا از آزادي بيان به تشويق جنبه ‏هاي انساني- دموكراتيك استفاده از دنياي مجازي مي‏ پردازد.
حقيقت اين است كه طي چند هزار سال تاريخ ارتباط انسان‏ ها، ما هرگز در چنين موقعيتي استثنايي قرار نداشته‏ ايم كه با كمك تكنولوژي نوين ديجيتالي و از طريق مشاركت در دنياي مجازي بتوانيم به سوي جامعه ي فاضله ي مدني پيش برويم. بنابراين بايد از اين فرصت طلايي استفاده كنيم و مسئولانه، آگاهانه، و مشتاقانه شركت در دنياي مجازي را غني‏ تر كنيم. در اينجا، اين مقاله را با سوالي از پاتنم خاتمه مي دهيم كه مي گويد، ”مهمترين سوال اين نيست كه اينترنت به ما چه خواهدكرد، بلكه سوال اين است كه ما با اينترنت چه خواهيم كرد؟ ” (Putnam, 2000:180).

منابع


- Anderson, Janna Q., and Lee Rainie(2006) . The Future of the Internet II. Washington, D.C.: Pew Internet & American Life Project.
- Appandurai, Arjun (1996). Modernity at Large: Cultural Dimensions of Globalization. Minneapolis: University of Minnesota Press.
- Bakardjieva, Maria (2005). Internet Society: The Internet in Everyday Life. London: Sage Publications.
- Center for Media Research(2007). "User Generated E-Media Content Threatens Traditional Providers' Business Model." Accessed April 30. Available from:
http://www.centerformediaresearch.com/cfmr-brief.cmf?fnl=070430
- Civil Society Declaration. Shaping Information Societies for Human Needs (2007). Accessed May 27. Available from: http://www.itu.int/wsis
- de Tocqueville, Alexis(2003). Democracy in America. New York: Penguin Classics.
- Debord, Guy(1977) . Society of Spectacle. Detroit: Black & Red.
- Elull, Jacques(1990). The Technology Bluff, trans. Geoffrey Bromiley (Grand Rapids, Michigan: Wm. Beerdmans Publishing Company.
-Knopf, Alfred A.( 1965). Technological Society. New York.
- Fasching, Darrell(1980). The Thought of Jacques Elull: A Systematic Exposition. Toronto Studies in Technology. Lewiston, New York: Edwin Mellen Press.
- Foucault, Michel(1980). Power/Knowledge: Selected Interviews and Other Writings, 1972-1977. New York: Pantheon Books.
- Habermas, Jurgen(1996). The Structural Transformation of Public Sphere. Translated by Thomas.
- Burger and Fredrick Lawrence(1996). Cambridge, Massachusetts: Massachusetts Institute of Technology Press.
- Klatzmann, Robert(1982). "Thélème." Autrement, 37 : 97-102.
- Lasica, Joseph D(2003). "Blogs and Journalism Need Each Other." Nieman Reports 57, no. 3 : 70-74.
- Lipsey, Richard G., and Alec Chrystal(1995). Positive Economics, 8th edn. Oxford: Oxford University Press.
- Lowery, Wilson(2006). "Mapping the Journalism-Blogging Relationship." Journalism 7, no 4 : 479.
- Marlin, Randal(2002). Propaganda and the Ethics of Persuasion. (Orchard Park, New York: Broadview Press, 306.
- McChesney, Robert W(2007). "The Internet and US Communication Policy-Making in Historical and Critical Perspective," an Interview with David Peterson." The Journal of Communication, 46, no. 1 (Winter 1996). Accessed May 2, Available from:
http://www.ascusc.org/jcmc/vol1/issue4/mcchesney.htm.
- McLuhan, Marshall(1964). Understanding Media. London: Routledge & Kegan Paul.
- Mindich, David T(2005). Tuned Out: Why Americans Under 40 Don't Follow the News. (New York: Oxford University Press, 72.
- Postman, Neil(1986). Amusing Ourselves to Death: Public Discourse in the Age of Show Business. London: Penguin Classics.
- Putnam, Robert D(2000). Bowling Alone: The Collapse and Revival of American Community. (New York: Simons & Schuster Paperbacks, 171.
- Universal McCann(2006). The New "Digital Divide": How the New Generation of Digital Consumers Are Transforming Mass Communication. New York: Universal McCann.
- Wall, Melissa(2005). "Blogs of War: Weblogs as News." Journalism 6, no. 2 : 153-172.
- Walsh, Mark(2007). "A Virtual Life for the Rest of Us." Media Post April 2007. Accessed May 7.  Available from:
http://publications.mediapost.com/index.cfm?fuseaction=articles.showarticle&art_aid=57884.
- Webb, Jenn, and Tony Schirato(2006). "Communication technology and Cultural Politics." Convergence: The International Journal of Research into New Media Technologies 12, no. 3 : 255-261.
- Zizek, Slavoj(1996). The Indivisible Remainder: An Essay on Schelling and Related Matters. (London: Verso), 195.

Copyright © 2006 Global Media Journal.University of Tehran All rights reserved.
Design & Support by : Azar Negar Shargh Co.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 تیر1387ساعت 13:59  توسط سید عبدالله حسینی نوری  | 

 

 

معاون انجمن بین المللی جامعه شناسی در تهران

 

mb1.JPG

گزارشی از نشست هم‌اندیشی اعضای انجمن جامعه‌شناسی ایران با معاون انجمن بین‌المللی جامعه‌شناسی در تهران

مایکل بوروی استاد جامعه‌شناسی دانشگاه برکلی کالیفرنیا و نایب رئیس انجمن بین‌المللی جامعه‌شناسی (ISA) که در پی پیوستن انجمن جامعه‌شناسی ایران به آن انجمن وبه دعوت انجمن جامعه‌شناسی ایران به ایران سفر کرده است؛ در نخستین روزهای ورود خود به تهران، در دیداری که با اعضای هیات مدیره انجمن جامعه‌شناسی ایران داشت، به بررسی زمینه‌های همکاری و توسعه روابط علمی دو جانبه میان جامعه‌شناسان ایرانی با انجمن بین‌المللی و چالش‌های موجود در این زمینه پرداخت.

در آغاز این جلسه که در روز بیست و پنجم خرداد ماه، با حضور جمعی از اعضای هیات مدیره دوره‌های مختلف برگزار شد، دکتر سیدحسین سراج‏زاده، رئیس انجمن جامعه‏شناسی ایران، ضمن خیرمقدم به مایکل بوروی برای ورود وی به ایران، حضور او را فرصت مغتنمی برای آشنایی بیشتر اعضای انجمن جامعه‏شناسی ایران با ایده‏های او و فعالیت‏های انجمن بین‏المللی جامعه‏شناسی دانست و در عین حال، این دوره را زمان خوبی معرفی کرد تا این جامعه‏شناس نیز متقابلاً با جامعه ایران و فضای علم جامعه‏شناسی در این کشور آشنا شود.

وی در ادامه، پس از معرفی اجمالی مایکل بوروی به عنوان کسی که حدود 40 سال تجربه دانشگاهی داشته است؛ از خانم نازنین شاه‏رکنی دانشجوی دکترای دانشگاه برکلی، به دلیل کمک‏هایی که در برگزاری این سفر داشته و نیز به دلیلترجمه مقاله وی برای مجله جامعه‏شناسی ایران تشکر کرد.

در ادامه این جلسه، دکتر ناصر فکوهی دبیر انجمن، ضمن معرفی اجمالی انجمن جامعه‏شناسی ایران به عنوان یک سازمان علمی و صنفی مستقل، برای آشنایی بیشتر این جامعه‌شناس گزارشی کلی از وضعجمعیت و شرایط اجتماعی کشور ایران ارائه کرد.

وی سپس به تاریخچه‏ رشته‏ علوم اجتماعی وجامعه‏شناسی و وضع فعلی آن در ایران پرداخت و در بخش دیگری از سخنان خود، ضمن مروری برشرایط تشکیل انجمن جامعه‏شناسی ایران، درباره‏ شاخه‏های مختلف فعالیت‏ دراین نهاد علمی توضیح داد.
این عضو هیات مدیره انجمن جامعه‌شناسی ایران همچنین با تأکید بر زمینه‏های زیادفعالیت برای انجمن‏های علمی اظهار امیدواری کرد که انجمن جامعه‌شناسی نیز با ترجمه‏ نتایج بسیاریاز تحقیقات و پژوهش‏های با ارزشی که در زمینه‏ علوم اجتماعی در ایرانصورت گرفته و همچنین ارتباط با نهادهای علمی سایر کشورها، بتوانیم حضور موثرتری در محافل علمی بین‌المللی داشته باشد.

در ادامه این نشست، مایکل بوروی در سخنان کوتاهی به معرفی اجمالی انجمن جامعه‏شناسی بین‏المللی و اهداف و دستاوردهای آن پرداخت.

 

وی در آغاز سخنان خود، ضمن تشکر از انجمن جامعه‏شناسی ایران، به دلیل دعوتی که از وی به عمل آورده، گفت: حضور دو هفته‏ای من در ایران و در جمع جامعه‏شناسان ایرانی، اگرچه زمان بسیار کوتاهی است اما فرصت مغتنمی را برای آشنایی من با جامعه ایران مهیا می‏کند و مطمئنم پس از اتمام همین زمان اندک، سؤالات و نظرات زیادی را در این باره خواهم داشت.

بوروی همچنین در بخش دیگری از سخنان خود، ضمن ابزار خرسندی از پیوستن انجمن جامعه‏شناسی ایران به انجمن بین‏المللی، توضیح داد که این تشکل علمی جهانی از سال 1947، پس از جنگ جهانی دوم، کار خود را با حضور انجمن‏های سه کشور جهان، به همراه یونسکو آغاز کرده و امروزه پس از گذشت بیش از 60 سال، گسترش زیادی پیدا کرده است.

وی همچنین با اشاره به پیوستن زیاد اعضا از اقصی نقاط دنیا، به ویژه طی پنج سال گذشته، وضعیت فعلی انجمن بین‏المللی جامعه‏شناسی را نسبتاً خوب ارزیابی کرد و گفت: این انجمن در شرایط فعلی حدود چهار هزار عضو فردی داشته و انجمن‏های شصت کشور جهان نیز به صورت تشکل‏های مختلف در قالب عضو‏های گروهی در آن به فعالیت مشغولند.

بوروی در عین حال تاکید کرد که با وجود آنکه وجود این تعداد عضو باعث شده انجمن بین‌المللی جامعه‌شناسی به یک سازمان نسبتاً گسترده جهانی تبدیل شود، ولی مسئولان این تشکل علمی همچنان تلاش می‌کنند که انجمن‌های دیگر نقاط جهان را به این مجموعه پیوند دهند. او در این زمینه توضیح داد که یکی از مهم‌ترین وظایف و پروژه‌های شخصی‌اش در این انجمن، گسترش این سازمان و افزایش اعضای آن به‌ویژه در مناطق خاورمیانه و آمریکای جنوبی است و این امر با این هدف صورت می‌گیرد کهکشورهای جنوب بتوانند حضور موثرتر و صدای رساتری در این نهاد بین المللی داشته باشند. در همین راستا برگزاری کنفرانس نمایندگان جامعه‌شناسی‌های ملی در تایپه با عنوان "چالش‌های جامعه‌شناسی در یک جهان نابرابر" و برگزاری نشست‌های سالانه دانشجویان دکتری با تاکید بر حضور دانشجویان مناطق مختلف غیر غربی در دستور کار انجمن بین‌المللی جامعه‌شناسی قرار دارد.

وی همچنین اشاعه گفتمان‌های جامعه‌شناسانه را در فضای عمومی دنیا از دیگر اهداف مهم این انجمن بین‌المللی معرفی کرد و در این زمینه، برگزاری سمینارها و کنفرانس‌های علمی را از جمله مهم‌ترین راه‌کارهای دستیابی به این مقصود دانست.

بوروی در ادامه، با تاکید بر لزوم توسعه و گسترش جامعه‌شناسی‌های منطقه‌ایدر نقاط مختلف جهان و برقراری پیوند میان آنها را امری بسیار مهم ارزیابی کرده و آن را راهی برای توسعه علم جامعه‌شناسی در جهان دانست. او در این زمینه خاطرنشان کرد که شرکت نمایندگان انجمن‌های کشورهای مختلف در سمینارها و همچنین انتشار مقالات و یافته‌های علمی به زبان انگلیسی در کنار گسترش روابط منطقه‌ای، از جمله مهم‌ترین گام‌هایی است که هر انجمن ملی می‌تواند در این خصوص برداشته و بدین وسیله نقش مهمی در گسترش دانش جهانی جامعه‌شناسی ایفا کند.

در بخش دیگری از این نشست، اعضای انجمن جامعه‌شناسی ایران در خصوص موانع و چشم‌اندازهای حضور جامعه‌شناسی ایران در فضای جهانی، با معاون انجمن بین‌المللی به بحث و گفت‌وگو پرداختند. یکی از مواردی که در این زمینه مطرح شد و بحث نسبتاً مفصلی نیز درباره آن درگرفت، موضوع انتشار مقالات جامعه‌شناسان ایرانی در مجلات معتبر جهانی بود. در این زمینه، دکتر حمید عبداللهیان عضو هیات علمی گروه ارتباطات دانشگاه تهران، از عدم انتشار تعداد زیادی از مقالات ایرانی در مجلات مختلف،‌ بدون ذکر دلیل موجه انتقاد کرد و آن را نتیجه عدم شناخت مسئولان این مجلات از جامعه ایران و بررسی‌های سطحی و تنگ‌نظرانه آنها نسبت به کار محققان ایرانی دانست و در این زمینه ابراز امیدواری کرد که مجلهISA و دیگر مجلات مرتبط با انجمن بین‌المللی با اعمال توجه بیشتری در این مورد، از تکرار دوباره چنین مسائلی جلوگیری کنند.

بوروی در پاسخ به این مورد، ضمن بیان اینکه حضور او در ایران برای شنیدن نظرات جامعه ایرانی و انتقال آن به همکاران خود است؛ گفت که او هم با ضرورت توجه بیشتر نسبت به این مسأله موافق بوده و در این زمینه تلاش خود را خواهد کرد.

در ادامه جلسه، دکتر غلامعباس توسلی استاد جامعه‏شناسی دانشگاه تهران نیز ضمن خوشامد به معاون انجمن بین‏المللی جامعه‏شناسی، ابراز امیدواری کرد که این حضور، مقدمه‏ای برای برقراری روابط بیشتر میان جامعه‏شناس ایرانی با همکارانشان در نقاط مختلف جهان باشد.

وی در ادامه، ضمن تأیید مسائل و مشکلات موجود برای چاپ و انتشار مقالات جامعه‏شناسان ایرانی، عدم حضور آن‏ها در مجامع علمی دنیا را نیز به عنوان مانع دیگری، در راه برقراری این ارتباطات علمی دانست و در این زمینه از انجمن بین‏المللی جامعه‏شناسی خواست که توجه بیشتری برای دعوت ایرانیان به کنگره‏های علمی داشته و این‌گونه موضوعات را با نگاه سیاسی ارزیابی نکند.

دکتر پرویز اجلالی دیگر شرکت‏کننده در این جلسه، با بررسی مسأله از زاویه‏ای دیگر خاطر نشان کرد که هرگونه ارتباطی نیاز به حضور جدی دو طرف گفتگو دارد و بدیهی است که جامعه‏شناسان ایرانی نیز برای برقراری ارتباط قوی‏تر با جامعه علمی دنیا، باید در نخستین گام، زبان انگلیسی را در مجامع علمی خود گسترش داده و بتوانند دیدگاه‏ها و یافته‏هایشان را به این زبان بین‏المللی منتشر کنند. چرا که تا زمانی که این کار در حد نسبتاً‏ قابل قبولی صورت نگیرد، نمی‏توان از سازمان‏ها و مجامع بین‏المللی انتظار زیادی داشت.

مایکل بوروی پس از شنیدن این نظرات، ضمن تأکید بر لزوم انتشار چنین گفت‌وگوهایی، از اعضای انجمن جامعه‏شناسی ایران خواست که در فضایی که برای آنها در سایت الکترونیکی انجمن بین‏المللی جامعه‏شناسی در نظر گرفته شده، فعالیت جدی داشته و نظرات خود را از این طریق، در اختیار مسئولان انجمن و دیگر جامعه‏شناسان جهان قرار دهند.

در ادامه این جلسه، صلاح‏الدین قادری عضو علی البدل هیأت مدیره جدید انجمن جامعه‏شناسی ایران، به آن بخش از نظرات مایکل بوروی که به جامعه‏شناسی بومی و لزوم تقویت آن در کشورهای مختلف جهان پرداخته بود، اشاره کرد و با طرح این پرسش که در شرایطی که علم جامعه‏شناسی همچنان از سوی عده زیادی به نسبی گرایی متهم است، چگونه جامعه‏شناسی بومی که خود به این موضوع دامن می‏زند، می‏تواند مفید باشد؛ از این جامعه‏شناس آمریکایی خواست که در این خصوص بیشتر توضیح دهد.

بوروی در پاسخ به سؤال وی گفت: گسترش جامعه‏شناسی بومی از جمله اهداف ماست ولی مسأله اینجاست که جامعه‏شناسان بومی باید با هم ارتباط برقرار کنند. من فکر می‏کنم جامعه‏شناسی یک علم جهانی است و خودم به عنوان یک جامعه‏شناس آمریکایی، معتقدم که ما از جامعه‏شناسی کشورهای دیگر غافلیم و فکر می‏کنم که برای گسترش جامعه‏شناسی جهانی ابتدا باید جامعه‏شناسی‏های منطقه‌ای را در ساختارهای ملی یا بین‏المللی بشناسیم و دقیقاً به همین منظور است که در برنامه‏های مختلف خود، افراد را از نقاط مختلف دنیا گردهم می‏آوریم تا درباره جامعه‏شناسی خود با هم بحث کنیم.

وی افزود: من معتقدم که ما در انجمن بین‌المللی جامعه‌شناسی باید بدانیم که حتی جامعه‌شناسان کشورهای خیلی فقیر با علم احتمالاً ضعیف خود، چگونه کار می‏کنند و ما چگونه می‏توانیم آنها را با جامعه جهانی پیوند دهیم. من می‏دانم که هر کشوری مشکلات خود را برای برقراری ارتباط دارد ولی مسأله این است که ما باید با هم رابطه داشته باشیم و این کاری است که اعضای ISA باید کوشش بیشتری در خصوص آن انجام دهند؛ چرا که به نظر من فضای علمی و تحقیقاتی فضای بسیار خوبی برای برقراری این نوع تعاملات است. در این زمینه ما نمی‏خواهیم درباره مسائل خیلی کلان صحبت کنیم بلکه باید با خود روراست بوده و کار را از مسائل کوچک و خاص هر جامعه آغاز کنیم.

در ادامه، دکتر سید یعقوب موسوی عضو هیات علمی دانشگاه الزهرا نیز ضمن ارائه توضیحاتی در مورد مسائل جامعه‌شناسی ایران، گفت که با وجود گذشت بیش از هفتاد سال از حضور علم جامعه‏شناسی در این کشور، مساله اصلی اکنون این است که ما چگونه می‏توانیم فعالیت‏ها و دیدگاه‏های مختلف مطرح در جامعه‏شناسی جهان را در جامعه خود مورد استفاده قرار دهیم. بوروی در جواب این جامعه‌شناس ایرانی، ضمن تاکید بر تفاوت میان جامعه‌شناسی منطقه‌ای و جامعه‌شناسی بومی تصریح کرد: اگر شما تصمیم بگیرید و بخواهید جامعه‏شناسی بومی خود را با جامعه‏شناسی جهانی مرتبط کنید، من قول می‌دهم که تمام امکانات خود را به کار ‏گیرم تا به شما در این راه کمک کنم چرا که اساساً هدف و پروژه من در ISA همین است. البته در این زمینه من معتقد به کار گروهی هستم و فکر می‏کنم برای دستیابی به این هدف، نخستین قدم تشکیل تیمی منسجم است.

در پایان این نشست، دکتر سراج‌زاده با جمع‌بندی گفت‌وگوهای مطرح شده، اظهار داشت که حضور مایکل بوروی در مسئولیت معاون انجمن بین‌المللی جامعه‌شناسی و با توجه به رویکرد انتقادی که او نسبت به هژمونی جامعه‌شناسی غرب دارد، فرصت‌هایی را فراهم می‌کند تا انجمن‌های ملی جامعه‌شناسی بتوانند صدای رساتری در این انجمن بزرگ جهانی داشته باشند. وی در عین حال تاکید کرد که البته ما نیز در این زمینه باید تلاش کنیم تا توانایی‌های خود برای تولید دانش و ارائه آن به زبان غالب علمی در جهان و ارتباط با جهان خارج را افزایش دهیم. او همچنین عنوان کرد که در این راستا هیات مدیره انجمن جامعه‌شناسی ایران تلاش می‌کند تا به عنوان فعالیت‌های مرحله‌ای مشخص انجمن جامعه‌شناسی در کنفرانس‌های انجمن‌های ملی اسپانیا (2008) و تایوان (2009) و نشست‌های سالانه دانشجویان دکتری که انجمن بین‌المللی جامعه‌شناسی برگزار می‌کند، فعالانه شرکت کند، از فضای اختصاص یافته به انجمن جامعه شناسی ایران در سایت انجمن بین المللی به خوبی استفاده کرده و درباره امکان انتشار ویژه‌نامه‌هایی مربوط به ایران در مجلات انجمن بین‌المللی جامعه‌شناسی بررسی و اقدامات لازم را صورت دهد.

مایکل بوروی در طول اقامت دو هفته‌ای‌اش در ایران، چند سخنرانی و نشست علمی با جامعه‌شناسان کشور در دانشگاه هایتهران و برخی شهرستان‌ها خواهد داشت که برنامه‌های آن از طریق سایت انجمن جامعه‌شناسی ایران، به اطلاع علاقمندان می‌رسد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 تیر1387ساعت 13:49  توسط سید عبدالله حسینی نوری  | 

 

اثر:ماکس هورکهایمر    ترجمه: کوروش برادریSample Image

 ریزش بخش بزرگی از بنیان‌‌‌‌های تمدن ما تا حدی به پیشرفت فنی و علمی باز‌‌‌می‌‌‌گردد. اما این پیشرفت به‌‌‌‌‌نوبۀ‌‌‌‌خود یکی از پیامدهای پیکار بر سر اصولی است- برای‌‌‌‌نمونه اصل فرد و خوشبختی فردی- که اکنون در خطراند. پیشرفت را بر آن گرایش است که همان صورتهای ذهنی را، که قرار است تحقق بخشد و شکوفا سازد، ویران کند. فرآیندِ تمدن فنی توانایی تفکر مستقل را به مخاطره می‌افکند.

 به نظر می‌‌رسد خرد امروز از یک نوع بیماری رنج می‌برد. این هم درمورد زندگی فرد صادق است هم درمورد جامعه. فرد بهای کارآیی‌‌‌های مسحورکننده‌‌‌ صنعت مدرن، اعتلای مهارت‌‌های فنی و انبوهه کالاها و خدمات را مدام با عمیق‌‌‌ترشدن ضعف و ناتوانی در مقابل مشت‌‌گره‌‌‌کرده قدرتِ جامعه می‌پردازد؛ قدرتی که فرد درواقع بنابود تحت کنترل بگیرد. هم‌‌وغم فرد یک‌‌‌بند مشغول آن است که کل حیات خود را، تا اعماق جزئی‌‌‌‌ترین انگیزه‌‌های خود را، برطبق الگوهای رفتاری و عاطفی ازپیش‌‌‌ساخته شکل دهد.

     این تحولات در فرد محصولات‌ جانبی تحولات در درون جامعه صنعتی است. ازگذر انتقال تقسیم‌‌کار صنعتی به ساحت روح، خرد علمی از حقیقت دینی جداگشت. علم، به‌‌‌‌مثابه حوزه‌‌‌‌‌ای با تعریف به‌‌‌سامان و  مرزبندی دقیق با فلسفه، اکنون دیگر کم‌‌‌‌‌وبیش حق‌‌‌ویژه‌‌‌اش را در حل‌‌‌وفصل مشکلات عمده حیات انسانی از کف داده است. البته علم می‌‌‌تواند دعوی کند که هرازگاهی اهمیت کارکردی ارزش‌‌‌ها را از سر گیرد، اما تحقیق و پژوهش درباره‌‌ ارزش‌ها، بیان‌‌‌ یا توجیه‌‌شان، به عرصه‌‌‌های دیگر فرهنگ واگذار شده است. علم تعریف اهداف زندگی را به دین، مبارزه برای نیل به چنین اهدافی را به سیاست، و ترویج‌‌‌شان را به رسانه‌‌‌‌های گروهی، سپرده است. ازلحاظ برنامه‌‌‌ریزی فعالیت‌‌های روشنفکری در جامعه ما، تفکر علمی، دربهترین‌‌‌‌حالت، کارکرد نظارتی دارد؛ اما معمار مستعار می‌‌‌ماند. وقتی عالِم  برله کاربرد نتایج‌‌‌‌ [تحقیق‌‌‌اش] لب به اعتراض می‌‌‌گشاید، آن‌‌‌‌گاه او به‌‌‌‌منزله شهروند صحبت می‌‌کند؛ نه به‌‌‌منزله دانشمند. او، برای‌‌‌ بحث درباره چنین مسائلی، فقط ناگزیر به ترک حوزه خصوصی خود نیست. بلکه، باتوجه به تمایز قطعی میان علم و سایر تکاپوهای فکری دیگر، نمی‌‌تواند هم باور کند که ایده حقیقت، که سنگ‌‌‌بنای پژوهش اواست، خود بتواند برای مهم‌‌‌‌ترین تصمیم‌‌‌‌گیری‌‌‌‌های جامعه یا فرد حائز اهمیت باشد. علم، در رابطه با آن‌‌‌‌چه بایستی باشد، دارای پیشداوری نیست. علم خود را وقف وسایل کرده، و می‌‌‌گذارد که غایات را به دلخواه به وی تجویز کنند. دین، برخلاف، در قرارگاه‌‌‌‌‌اش منزوی است. این به این معنی است که دین در درون جهان مدرن صنعتی خنثا شده است و به‌‌‌‌خوبی تحت محافظت است. البته راست است که، دین، همراه با دیگر اشکال فرهنگی، وظایف مهم نظارت اجتماعی را اعمال می‌‌‌کند. اما به نظر می‌رسد، ازگذر راندن ایمان از مبارزه مرگ‌‌‌‌وزندگی با خرد گیتی‌‌‌گرا، مقداری از جوهر اصیل دینی دود شده و به هوا رفته‌‌ باشد. مبارزه دین با دشمنان‌‌‌‌‌اش در صحنه سیاسی کم‌‌‌‌‌‌وبیش بر مبارزه‌‌‌اش برله شک‌‌‌‌وتردیدهای درون وجدان انسانی چیره گشته است. تأکید بیشتر بر روی جنبه رستگاری دین و سهم دین در تمدن است، تا بر روی حقیقتِ آموزه‌‌‌‌‌های مختصِ‌‌‌ دینی. دل‌‌‌‌‌مشغولی دین، آماج و سرنوشت انسان است، اما علم فقط با حقیقت سرگرم است. دقیقاً همین تمایز میان جست‌‌‌‌وجوی نیل به شناخت ازیک‌‌‌جهت، و ارزشگزاری هنجارها ازجهت‌‌‌دیگر، خطری است که هر معنی‌‌‌‌ی را  تهدید به نابودی می‌‌کند.

     زوال تفکر مستقل از سوی سوژه و تناقض حقیقت علمی و دینی حاکم در جامعه تنها دو نشانه‌‌‌‌ی دوپارگی هستند که صفت مشخصه عصر ما است. فلسفه، روی‌‌‌‌‌هم‌‌‌‌‌رفته هم‌‌‌‌معنی با خرد، دستکم باید بتواند نشان دهد که فاجعه چگونه رخ داد. ازآن‌‌‌‌جاکه تمدن فنی خود درست مدیون خرد نترسی است که اکنون سر به نیست می‌‌‌‌شود، خرد باید فراز و نشیب تاریخ خودش را بازسازی کند؛ به‌‌سخنی، خرد ناگزیراست تلاش کند ریشه‌‌‌‌‌های خود را به یاد بیاورد و گرایشات و سازوکارهای خودویرانگر درونذاتی‌‌‌اش را دریابد، "زیرا جستن و فراگرفتن به‌‌‌‌این‌‌‌‌‌ترتیب همان یادآوری است". کارآئی‌‌‌‌های خیره‌‌‌کننده خرد، هم درحین سلطه فیزیکی بر طبیعت هم در سلطه روانی بر طبیعت، یادِ قربانیانی را، که این کارآئی‌‌‌‌‌ها اقتضا کردند، از خاطرِ خرد زدوده است. ازهمین‌‌‌روی، عنصر کوری و خُشک‌‌‌‌‌‌اندیشی از زمره حالت روحی و ساختارتفکر قدرتمند امروز به شمار می‌‌رود. توانایی خرد در به‌‌‌ نمایش نهادن این‌‌‌‌که چگونه خرد از قدرتی، که به‌‌‌‌‌وسیله آن اهمیت همه چیزها ادراک می‌‌‌شود، به یک روش ابزاری محض بقای‌‌‌‌نفس تبدیل شده است، شرط شفای خرد است.

     تحولی خاص در تاریخ فلسفه قادراست گرایش خودویرانگر خرد را به تصویر بکشد. قرن هجدهم در فرانسه عصر روشنگری نام گرفت. مکتب فکری که این اصطلاح به آن اشاره دارد، حاوی برخی از بزرگ‌‌‌ترین نام‌‌های تاریخ بشریت است. این جنبش منحصر به گروه کوچکی از زبدگان نبود، بلکه پایه وسیعی در قشرمیانی فرانسه داشت. بااین‌‌‌‌حال، روشنگری آرایش کلاسیک‌‌‌‌اش را در آثار اصحاب انسیکلوپدی یافت. ما می‌‌‌توانیم خصلت این جنبش را ازمجرای دو نقل‌‌قول ولتر مشخص کنیم. ولتر بانگ می‌‌‌‌زند: "آه فیلسوف! فقط درست به آزمایش‌‌‌های فیزیک بنگر، به حرفه‌‌‌های علمی و صنعت، آن‌‌‌وقت تو دارای فلسفه حقیقی هستی." نقل‌‌‌ قول دوم که از همان اثر اخذ شده، می‌‌‌‌گوید: " خرافات کل جهان را به آتش می‌‌‌‌کشد؛ فلسفه آتش را خاموش می‌‌‌کند". جنبش روشنگری، خصیصه تمدن مغرب زمین، بیانگر این باور است که پیشرفت علمی سرانجام بر هر بت‌‌‌‌پرستی چیره می‌‌‌شود. و برای این پیش‌‌‌‌‌گوئی دلایل و شواهد خوبی هم در دست است.

     انسان‌‌‌ها را ازدیرباز ترس‌‌‌‌‌های بی‌‌‌‌شماری تعقیب می‌‌‌‌کنند. در فرهنگ ماقبل‌‌‌‌‌‌‌نوشتاری، جهان در معنی قدرت‌‌‌‌های اهریمنی درک شد؛ قدرت‌هائی که انسان می‌‌‌‌‌توانست بر آنان ازگذر اعمال دل‌‌‌‌‌جویانه و سحروجادو حاکم شود. فرآیند رهائی از این ایده‌‌‌‌‌‌یِ کلّی کیهان انگیزه حکمروا در تاریخ فرهنگ انسانی است. هر فتح علمی،  پیشروی به  درون قلب قلمرو ترس بود. علم به انسان قدرت بر هر آن‌چه را، که تاپیش ازاین به نظر رسید سراپا در زیر پرچم قدرت‌‌‌‌‌‌های مخفی ایستاده‌‌‌‌‌اند، داد. ستایشِ طبیعت به‌‌‌‌مثابه موجودی قهار و غیرقابل‌‌‌‌‌پیش‌‌‌بینی ازمجرای اعتماد به فورمول‌‌‌‌های مجرد جایگزین شد.

     به‌‌‌‌این‌‌‌‌گونه شکلِ ظهور طبیعت تغییر می‌‌‌کند. در دوران ماقبل‌‌‌روح‌‌‌‌انگارانه، طبیعت وجه نیروی اصیل «مانا»یِ ترسناک و تکان‌‌‌‌کننده را در خود نهفته داشت. پس ازآن طبیعت خود را در پشت نقاب ارواح و خدایان بسیاری نشان داد که بنابر ماهیت‌‌‌‌شان، نامفهوم و تعریف‌‌‌‌‌ناپذیر بودند. در اشعار بزرگ حماسی، ازجمله در اشعار هومر، خدایان شمایل روشنی به خود گرفتند. در فلسفه کلاسیک، ازجمله در فلسفه افلاطون، خدایان در مفاهیم و صورت‌‌‌‌‌‌هایِ ذهنی ازلی و ابدی یا، در فلسفه امپدوکلس، در عنصر سازنده همه چیزها، تبدیل شدند. دستِ‌‌آخر، اساطیر به‌‌‌‌‌منزله بیان مناسب روابط انسانی با طبیعت فروپاشیدند، و  فیزیک و مکانیک جای‌‌‌شان را گرفت. طبیعت هر گونه نشانی از حیات سرزنده و مستقل، هرگونه ارزش مستقل را از دست داد. و به ماده مرده بدل شد – به تلی از اشیأ.

     بااین‌‌‌‌‌وجود اساطیر‌‌‌‌‌ درطی سده‌‌‌‌ها در ساحت‌‌‌‌‌های مختلف تفکر و کنش بر جای می‌‌‌‌مانند. در هر فداکاری مطلقی نسبت به یک موجود فانی، خواه یک انسان باشد یا یک کشور، طبیعت یا سنت، بت‌‌‌‌‌پرستی خوابیده است. به‌‌‌‌این‌‌‌‌‌ترتیب در عشق رمانتیک فرد معشوق تقدیس می‌‌‌شود؛ مرگ و زندگی درگرو آن است که آیا دلِ معبود خود را می‌‌‌‌ربائید یا نه. بزرگ‌‌‌‌‌داشتِ نیاکان خود و شوق نیل به جاودانگی، واکنش‌‌‌‌های اساطیری‌‌‌‌اند. درحین فقدان بقایای اسطوره‌‌‌‌‌‌‌ای هم احترام به اموات هم هر آئینی به بالماسکه میان‌‌‌‌‌تهی بدل می‌‌‌‌شود که زندگان برای‌‌‌‌یک‌‌‌دیگر بازی می‌‌‌کنند. در این بزرگ‌‌‌‌‌‌داشت رویکردی متجلی است که دیگر وجود ندارد.

     تلاش روشنگری در فرانسه این بود که با تمام اشکال اسطوره‌‌‌‌‌‌‌‌ای به مبارزه برخیزد، حتااگر آنها‌‌‌‌‌ در قدرتمندترین نهادهای زمان خود متبلور بودند. باوجوداین، نکات معینی وجود داشت که درباره آن‌‌ها روشنگران، دانسته یا ندانسته، سازش کردند. از زمره این نکات بقای اصولی بود که گمان رفت برای چرخه زندگی اجتماع اجتناب‌‌‌‌‌ناپذیراند: یعنی  حقایق اتیکی و گاه نیز حقایق دینی. این قوانین بنیادی اخلاقی برطبق نظر اصحاب بزرگ روشنگری بر روح و روان انسان حک گشته بود. ولتر می‌‌گوید: "تردیدی نیست که فقط طبیعت صورت‌‌‌‌‌‌هایِ ذهنی مفیدی در ما بیدار می‌‌‌کند که بر همه افکار ما تقدم دارند. از نگاه اخلاقی، این به آن شبیه است [...]، که خدا به ما یک اصل خرد جهانروا اعطا کرده است، و که او به پرندگان پر و به خرس‌‌‌‌‌ها پوست هدیه کرده؛ و این اصل چنان پایدار است که، به‌‌‌رغم شوروشوق‌‌‌هایی که با آن مقابله می‌‌‌کنند، به‌‌‌رغم جبارانی که می‌‌‌‌خواهند آن را غرق در خون کنند، و به‌‌‌‌رغم شیادانی که مایلند آن را ازطریق خرافات نابود کنند، زنده می‌‌‌‌ماند". این اصل خرد در حس عدالت و هم‌‌‌‌‌دلی بیان گشت که به نظر ولتر شالوده جوامع را ساختند.

     ولتر بر تضادِ میان این آموزه و سایر آموزه‌‌‌‌‌های فلسفی دیگرش آگاه نیست. برگرفتن نظریه شناخت لاک، درعین جانبداری کردن از لایبنیتس- وقتی پای حقیقت اخلاقی در میان است-بی بها نیست. در درازمدت غیرممکن است با ستایش خدایان و اهریمنان مبارزه کرد، اما درهمان‌‌‌‌‌حال بر روی اصول و مقولات اخلاقیت جهانروا پای فشرد. اما این درست راهی است که بنیانگزاران فلسفی جامعه مدرن، ازجمله خود لاک، کوشش کردند در آن گام نهند. این آشکارا ناقض منطق درونی خود تفکر روشن‌‌گر است. خرد علمی که همان‌‌سان مُثُل‌‌‌‌های افلاطون را از اساس و مستمر ویران ساخت، که افلاطون بارگاه خدایان هومری را به زیر کشید، با آموزه «ایده‌‌‌‌‌های مادرزادی»، یا به‌‌‌‌‌بیانی، با هر قانون یا اصل طبیعی که به‌‌‌‌منزله حقیقت جاودانی طلب حرمت دارد، هم‌‌‌نوا نیست.

     برطبق آموزه تفکر مدرن، مفاهیم کلی می‌‌‌توانند تاآن‌‌جا در چارچوب نظریه‌‌‌ها ظاهر شوند ‌‌‌که  به ما یاری کنند سیر رویدادها را پیش‌‌‌گوئی کنیم و بر روی آن تاثیر بگذاریم. به‌‌‌‌این‌‌‌‌شیوه چنین مفاهیمی در حقیقت سهیم هستند،- مادامی‌‌‌که چیزی از این قبیل دراصل وجود داشته باشد. علم هیچ معنای دیگری برای این واژه نمی‌‌‌‌شناسد. نگره «فلسفه علم» مدرن همین است، وقتی مجاز باشیم کلی صحبت کنیم، بدون‌‌‌‌این‌‌‌‌که به دقتی تظاهر کنیم که ما این‌‌‌‌همه برای صورتبندی این فلسفه  ارزش قائلیم. این وضعیت، که این همه متفکر دو یا سه قرن گذشته تلاش کرده‌‌‌‌اند تفکر علمی را با یک نوع اتیک فلسفی و با توجیه مقولات اجتماعی معینی مرتبط کنند، لازم نیست ما را درباره واگرائی‌‌‌‌های میان این دو جدوجهد فریب دهد. فقط به گونه ساختگی می‌‌‌شود فلسفه را، در معنای تعریف ولتر، یعنی به‌‌‌‌‌منزله « آزمایشات تجربی دقیق فیزیک، مشاغل دانشگاهی و صنعت»، با فلسفه در معنای آموزه «قانون طبیعی»، یا به‌‌‌‌عبارتی، با این قبیل مفاهیم مانند «شهود» یا «ایده‌‌‌های فطری» آشتی داد. گرایش درونی اولین ایده‌‌‌‌‌‌یِ کلّی فلسفه این است که با دومی به‌‌‌‌عنوان یک نوع اسطور‌‌‌ه - امروز ما آن را به‌‌‌‌عنوان متافیزیک می‌‌‌شناسیم- مبارزه کند.

     مقارن قرن شانزدهم و هفدم متافیزیک کوشش متفکران برجسته‌‌‌ای بوده است تا از خرد همان چیزی را برگیرند که سابقاً محتوای وحی بود: معنی و قواعد جاودانی زندگی انسان. آنان کوشش کردند نظریه و کردمان را ازطریق روی‌‌‌‌‌آورد یا بینش دیالکتیکی متحد کنند. بعدها، هرچه بیشتر عقل‌‌‌‌گرائی فلسفی  در نظریه شناخت نومینالیستی و تجربی گم شد، سستی‌‌‌های فرارویی از ایده‌‌‌‌‌یِ کلّی اولی به دومی فلسفه بارز گشت؛ فرارویی از بخش نظریه شناخت هر نظام [فلسفی] به مفاهیم اساسی جامعه. آن‌‌‌چه به دین مربوط بود، مقلدان روشنگری با آن پیمان آتش‌‌بس بستند. نیاز به باورهای دینی بسیار قدرتمند بود. جامعه صنعتی دین و علم را در دو کشوی مختلف میز بایگانی فلزی خود نهاد. درمقابل، متافیزیک به سبب همین دکوراسیون تازه دفترکار پرونده‌‌‌‌‌‌اش به بایگانی سپرده شد.

     این درحالی است که موضوع تنها بر سر یک واقعه فکری نبود. آن‌‌‌‌چه ما تاکنون رئوس کلی آن را ترسیم کرده‌‌ایم تنها یک جنبه از رشد اقتصادی و اجتماعی این دوران است: تنظیم کردن زندگی اجتماعی برطبق الگوی مبارزه بی‌پایان بر سر قدرت برای تسلط بر طبیعت و انسان. ما در این تنظیم می‌‌توانیم گذار به عصر صنعتی‌‌‌‌سازی و فرهنگ توده‌‌‌‌ای را شرح دهیم. پیامدهای‌‌‌ این گذار جای اغراق نمی‌‌گذارند. پیشرفت صنعتی، آن‌‌‌طور که در تفکر روشنگری بازتاب پیدا کرد، به‌‌‌هیچ‌‌‌روی فقط شامل مفاهیمی مانند انسان، روان، آزادی، عدالت و انسان‌‌‌‌دوستی، که تاثیر مستقیم بر روی مسائل اخلاقی و عملی دارند، نیست. بلکه معنا و اهمیت همه مفاهیم اساسی فلسفی و قبل‌‌‌‌ازهرچیز معنا و اهمیت مفهوم، ایده، داوری و خرد، را دگرگون می‌‌‌‌کند. همه‌‌‌‌‌ی این مفاهیم هنوز هم در زبان روزمره و در کتاب‌‌‌‌های درسی به کار برده می‌‌شوند، قطع‌‌‌نظرازاین‌‌‌که آیا آنانی که از آن‌‌‌ها استفاده می‌‌‌کنند، به مکتب «فلسفه علم» تعلق دارند یا ندارند. اما هیچ آموزه‌‌‌ای نیست که با تغییروتحولات مدرن فن و صنعت پا به پا برود و درهمان‌‌‌‌حال قادر باشد به این مفاهیم تعیین‌‌‌کننده فرهنگی شالوده فلسفی مناسب یا کیفیتی بدهد تا عزتی را احیأ کند که آدم برای این مفاهیم سابق براین قائل بود. تقدیری‌‌‌‌ که امروز از این اصول در سخنرانی‌‌‌‌ها و رسالات و حتا در قلوب انسان‌‌ها صورت می‌‌‌‌‌‌گیرد، جایز نیست به آنجا منجر شود که ما در ارزیابی از تزلزل‌‌‌‌‌‌‌ناپذیری آن‌‌ها دچار افراط شویم. آن‌‌ها نه تنها در تفکر علمی که در افکارعمومی نیز در حال ریزش هستند. ولتر بر این عقیده بود، که متافیزیک فقط برای «پارسایان» می‌‌باشد، و نه برای  کفاش و خدمتکار، - ولتر می‌‌‌‌خواست دین را به آنان اختصاص دهد- ، اما ما امروز می‌بینیم که هم دین در شکل خنثاشده محض برای جامعه در نظر گرفته شده است، و همین‌که خرد متافیزیکی خود در نظر کسانی که او آن‌‌‌ها را «آدمخوار» لقب داد، بدنام گشته است.

     فروپاشی جوهر فلسفی و به‌‌بیانی همه صورت‌‌‌‌‌‌‌‌هایِ ذهنی عمده، باتوجه به پیروزی ظاهری روشنگری، نمونه‌‌ای دال بر گرایش خودویرانگر خرد است. لازم نیست این‌‌‌جا میان خرد فردی و خرد در زندگی اجتماعی تفاوت نهاد، چراکه نشانه‌‌‌های تاثیرات عملی در هر دو عرصه حس می‌‌شوند و ازگذر میانکنشی پیگیر و بسیار ظریف نیروهای مختلف تاریخی بوجود می‌‌‌‌‌آیند. ما به‌‌‌مجردی‌‌‌‌که فرهنگ‌‌‌مان را از زیر آزمون عمده بگذرانیم، ابعاد فرآیندویرانگری را درمی‌‌یابیم.

     مفهوم فرد که در جامعه صنعتی بر ایده نامیرائی روان استوار است، سرنوشتی شبیه به همه مقولات متافیزیکی دارد. تک‌‌موجودی که برآن این مقولات سابقاً ناظر بودند، در اذهان انسان‌‌هایی که هنوز  نسبت به نام‌‌ این مقولات اما نه به معنای‌‌شان، واکنش نشان می‌‌دهند، زندگی چون شبح‌‌‌‌ دارند. بااین‌‌‌‌‌حال این قبیل مقولات  کاملا غیرعقلانی می‌‌‌‌نمایند، وقتی آن‌‌‌ها را با چارچوب مفهوم علوم مدرن روبرو کرد. به‌رغم اهمیتی که دانشمند مدرن برای این مقولات قائل است وقتی آن‌‌‌ها در [متن] دیگری غیر از تحقیقات خاص او ظاهر شوند، هیچ فرقی در این واقعیت نمی‌‌‌کند، که منطق درونی علم خود به صورتِ ذهنی یک حقیقت تمایل دارد که با به رسمیت شناسی مفاهیمی مانند روان یا فرد در تعارض است.

     تلاش تحصلی برای پیداکردن سرپناه در یک نوع جدید از پلورالیسم تا باتوجه به روشنگری علمی در زمینه اصول اخلاقی و دینی پای‌‌‌‌‌فشارد که برای چرخیدن چرخ جامعه این‌‌‌‌قدر ضروری هستند، پرده از بحرانی برمی‌‌دارد که علم خود به آن مبتلا است. پلورالیسم احیایِ آموزه پخته شده «حقیقت دوگانه» است؛ آموزه‌‌‌‌‌‌ای که در میان هوادران ابن رشد گرفته تا فرانسیس بیکن (یعنی هنگام گذار از ایده دینی به ایده بورژوائی فرد) نقش مهمی ایفا کرد و اینک، در هنگامه افول فردگرائی بورژوازی، دوباره محک می‌‌خورد. دراصل، به حقیقت دوگانه استناد شد تا به علم اجازه داد فرد را از ایدئولوژی‌‌‌‌های جزم‌‌گرا رها سازد. امروز فلسفه در تلاش است که  علم را از آن باز دارد تا  جامعه را با تمام قوا حتا از اشکال گیتی‌‌گرایانه چنین جزم‌‌‌‌هائی، از قبیل ارزش مطلق یا روان فردی، رهائی بخشد. اما در تاکید شتاب‌‌‌‌‌زده نمایندگان معروف علم براین‌‌‌که، به چارچوب مفهومی فردگرائی گیتی‌‌گرا یا غایت‌‌شناختی تلنگری زده نمی‌‌شود، ما نشانه‌‌‌‌‌‌های بدوجدانی و یأس و ناامیدی را مشاهده می‌‌‌کنیم. هنوز دورانی که درآن ملل کهن و باذکاوت می‌‌‌‌‌توانستند فرهنگ والای نوعدوستانه‌‌‌‌شان را به‌‌‌سادگی مانند لاشه سگی بیرون بیندازند و درهمان‌‌حال علم را پرستش کنند – که تا جزئی‌‌‌‌‌ترین دقایق‌‌‌‌‌اش در مورد کارخانجات مرگ به کار برده شد- در خاطرات ما زنده است. پلورالیسم حجابی است که در پس پشت آن اعتقادات فرهنگ غربی، با زدودن صورتِ ذهنی حقیقت الزامی، ازهم می‌‌‌‌‌‌پاشند.

     ازجنبه فرد محرز است، که  سقوط ایدئولوژیک پژواک نزول پایه اقتصادی و اجتماعی‌‌اش است. طلوع و غروبِ وی عمیقاً با سرنوشت مالکیت قشرمیانی گره خورده است. عوامل باصطلاع استعلائی که من را می‌‌سازند: حافظه و درایت، تفکر مفهومی، پیوند همه تجارب در یک وجدان اینهمان که در آینده و گذشته با خود یکی و اینهمان است، همه این عناصر ازطریق اوضاع اقتصادی تولیدگران و تاجران مستقل به گونه حیرت‌‌‌انگیزی تقویت شدند. بنگاه تجاری خانوادگی فرد را مجبور کرد در مفاهیمی فکر کند که بسیار فراتر از نیازهای خود و حتا طول عمر او است. او خود را به‌‌‌مثابه یک سوژه خودبنیاد اندیشید که نه تنها رفاه و خوشبختی، بلکه رفاه خانواده‌اش نیز، اجتماع و کشورش در گرو آن بود. نهادی در کار نبود که برای او نسخه بپیچید چه چیزی را باید تولید کند و چه چیزی را بخرد و بفروشد. او ناگزیربود همه چیز را خودش برنامه ریزی، و به محاسبات دوراندیشانه خود اطمینان و اتکا کند.

     در زمان ما، آژانس‌های جمعی این وظایف را روزبه‌‌‌‌روز بیشتر به عهده می‌‌‌‌گیرند. ازیک‌‌‌سوی، اقشار اجتماعی که وابستگان‌‌‌شان در سده‌‌‌های واپسین حتا امکان آن را نداشتند ذره ای از فردیت را رشد بدهند، اینک به یک نوع سوژه‌‌‌ مینی اقتصادی تبدیل شده اند. آنان من را می‌سازند که منافع آگاهانه مادی‌‌‌اش، به رغم همه اطلاعاتی که در او نفوذ می‌‌‌کنند، از طول عمراو فراتر نمی روند. مادامی‌‌که رفاه در صلح و  در جنگ استمرار دارد، آنان می‌‌توانند به سلیقه خود اعتماد کنند. همین امر درمورد کودکان صادق است. از‌‌سوی‌‌دیگر، تاجر مستقل توسط سرپرست اقتصادی  یا مدیران به حاشیه رانده می شود. او بر طبق منافع عینی اقتصادی و سیاسی عمل می کند و باید خود را با [ خواست‌‌ها و نیازهای] گروه‌‌‌ها و مجامع قدرتمند وفق دهد. ازهمین‌روی ساختارهای روح انسانی در هر دو قطب جامعه مدام بیشتر شبیه به هم می‌‌‌‌‌شود. گرایش امروزین مدام در جهت انطباق و همگرائی قوی‌‌تر است، در آن جهت است ‌‌‌که به یک عضو خوب انجمن‌‌‌‌‌ها، تعاونی‌‌‌‌ها، سندیکاها و تیم‌‌‌ها بدل شد. ازآن‌‌‌‌جاکه جامعه خیلی از کارکردهای هماهنگی را، که سابق براین با دشواری زیادی توسط خود انسان اعمال می‌‌‌شدند، بر عهده گرفته است، به نظر می‌‌‌‌‌رسد انسان هربار بهتر قادر است با یک منِ آب‌‌‌رفته کنار بیاید و، برخلاف آن چه که روزگاری صفت ممیزه فرد بود، از زندگی درونی بسیارپیشرفته صرف‌‌‌‌‌نظر کند. درست به‌‌‌‌‌‌همین‌‌‌‌‌دلیل خود مفهوم فرد به یک اشتیاق رمانتیکی بدل می‌‌‌‌‌شود. به‌‌‌‌رغم ایدئولوژی رسمی، به نظر می‌‌‌‌رسد او به گرایش‌‌‌‌‌های اجتماعی تن در دهد که در روشنگری مدرن انعکاس می‌‌‌‌یابد.

     ممکن است از خود بپرسید آیا نظر ما راجع به خودویرانگری خرد در تاریخ معاصر غربی یک‌‌‌‌‌سویه نیست. جریانات فلسفی و عمومی دیگری وجود ندارد که با گرایش کلی که ما پیش‌روی می‌‌نهیم در تضاداند؟ طبعاً برخی گرایشات متضاد مهم وجود دارد، اما تلاش برای زنده نگاه‌‌‌‌‌داشتن مقولات درحال ریزش و اکثر کوشش‌‌های فلسفی و دینی برای احیأ ساختن ساختگی آموزه‌‌‌‌‌های متافیزیکی، علی‌‌‌‌رغم خواست‌‌‌‌‌شان، در پراگماتیزه‌‌‌سازی و فروپاشی مفاهیمی سهم دارند که امیدواربودند آنان را نجات دهند. برخورد مستقیم یا ساده‌‌‌‌لوحانه با برخی گوهرهای جاودانی فرضی یا اصول، قطع‌‌‌‌‌نظر ازاین‌‌‌‌‌که آیا آن‌‌‌‌ها جزوی از فلسفه الحادی یا راست‌‌‌‌آئین هستند، ازطریق رشد تکنولوژیکی غیرممکن شده است. وقتی آن‌‌‌‌ها به قصد تحمیق مدرن توده‌‌‌‌ها به کار برده می‌‌‌‌‌شوند، جزم‌‌‌‌‌هایِ عتیقه، به‌‌‌سخنی، آخرین بارقه‌‌‌‌های زندگی واقعی را از دست می‌‌‌‌دهند. ازلحاظ روشنفکری، راه بازگشت وجود ندارد. هرچه توده‌‌‌‌ها با جان‌‌‌‌ودل احساس کنند که مفاهیمی که بنااست دوباره زنده شوند، هیچ پایه و اساس واقعی در واقعیت اجتماعی امروز ندارند، تنها ازطریق هیپنوتیسم توده‌‌‌‌‌ای می‌‌‌توانند به آن واداشته شوند که این مفاهیم را قبول کنند؛ و  آن‌‌‌‌ها هم سپس بیشتر با فاناتیسم و نه با خرد، به این مفاهیم باور می‌‌کنند. اساطیر که سابق‌‌‌براین نماینده درجه رشد انسان‌‌‌‌‌ها بودند، اکنون توسط فرآیند اجتماعی پشت سر گذاشته می‌‌‌‌‌‌شوند. اما همین اسطوره‌‌‌ها اغلب توسط احزاب سیاسی به کار برده می‌‌‌‌‌شوند که می‌‌‌خواهند چرخ تاریخ را به گذشته برگردانند. وقتی این احزاب حرف خود را به کرسی بنشانند، توده‌‌‌ها ناگزیرند ایدئولوژی‌‌‌‌های این احزاب را قبول کنند؛ هرچند آن‌‌‌‌ها با تجربه و با مهارت‌‌‌‌های زیستِ صنعتی انسان ناهمخوان هستند. توده‌‌‌‌ها باید به زور به خود بقبولانند که به این ایدئولوژی‌‌‌ها باور کنند. به‌‌‌‌‌‌این‌‌‌‌‌‌سان، حقیقت ازگذر آماج و ایمان ساده‌‌‌‌لوحانه توسط قیل‌‌‌‌‌وقال سربازان جان‌‌‌‌‌به‌‌‌کف حزبی جایگزین می‌‌‌‌‌شود. ما مجبور بودیم این تجربه را به‌‌‌‌‌‌کرات در تاریخ و حال دوباره در آلمان و در دیگر کشورهای فاشیستی تجربه و مشاهده کنیم.

     دقیقاً همین طور است، وقتی به جای فلسفه‌‌‌‌هایِ عتیقه باید اشکال اعتقادی ترکیبی نو در آگاهی عمومی جا انداخته شوند. تاجائی‌‌‌‌که آن‌‌ها توسط دولت تحمیل نشوند، آن‌‌‌ها نقش «دوره‌‌‌های نقاهت معنوی»و مُد را بازی می‌‌کنند. اما آن‌‌‌ها به‌‌‌منزله بخشی از دستگاه تحمیق یک حکومت اقتدارگرا به فرمان‌‌‌هائی بدل می‌‌‌شوند که حتا انسانی‌‌زداتر از آنانی هستند که رفتار ظاهری‌‌‌‌‌ منقادانه را طلب می‌‌‌‌کنند. زیرا آن‌‌‌ها وجدان انسان را شست‌‌‌‌‌وشو می‌‌دهند و انسان را به کارگزار محض گرایش‌‌‌‌‌های مدرن اجتماعی تبدیل می‌‌کنند. هر گونه تغییر این اشکال اعتقادی ترکیبی که توسط گروه کوچکی از صاحبان قدرت دیکته می‌‌‌‌شود، هرچه‌‌‌‌قدرهم بر طبق محتوی‌‌‌‌‌اش سطحی باشد، همیشه با پاکسازی‌‌‌ها، نابودی موجود انسانی، قابلیت‌‌‌‌های روشنفکری و آثارهنری بی‌‌شمار همراه است.

     اما وقتی نه باززائی اسطوره‌‌‌های کهن نه ابداع اسطوره‌‌‌‌‌های نو بتواند فرآیند روشنگری را متوقف کند، آن‌‌‌وقت ما به موضع بدبینانه، به  موضع یأس و نیست‌‌‌‌‌انگاری نیفتاده‌‌ایم؟ پاسخ به این ایراد انتقادی بسیار ساده است. اما آدم آن را در این روزگار آن‌‌‌‌‌قدر بندرت می‌‌‌‌شنود که حتا روایتِ سارتر از اصالت وجود  سراپا انقلابی به نظر می‌‌‌‌رسد، هرچند سارتر خود این موضع را اتخاذ کرده است. قطعاً فقدان برون‌‌‌رفت ازپیش‌‌‌تعیین‌‌‌شده برهانی برله یک واقعه فکری نیست. این تصمیم که از منطق درونی یک مساله بدون توجه به نتیجه آرام‌‌‌بخش یا نگران‌‌‌‌‌کننده پیروی کنیم، نخستین شرط تفکر نظری حقیقی است. در وضعیت امروز ما به نظر می‌‌‌‌آید که هر تفکری بار سنگین یک نوع فرض و تکلیفِ تحمیلی از سوی خود را بر دوش می‌‌‌‌‌کشد تا که به استناتاجات تسلی بخش دست پیدا کند. جهد اجبارگونه ادای دین به این تکلیف یکی از دلایلی است چرا  نتیجه‌‌‌‌‌گیری ایجابی غیرممکن می‌‌‌‌نماید. آزادکردن خرد از بیم‌‌‌‌‌وهراس، می‌‌‌توان این را هیچ‌‌‌‌‌انگارانه خطاب کرد، شاید یکی از گام‌‌‌‌هایی است که به بهبود خرد راه برد. این بیم‌‌‌‌‌وهراس خفته ممکن است سنگپایه ناتوانی ولتر در تشخیص‌‌‌ندادن تضاد میان هر دو ایده‌‌‌‌‌‌‌‌یِ کلّی فلسفه باشد؛ ناتوانی که با خود ایده روشنگری در تعارض است. می‌‌‌توان گرایشات خودویرانگر خرد را در ساحت‌‌‌‌‌‌های مفهومی خودش به‌‌‌‌‌منزله انحلال تحصلی مفاهیم متافیزیکی تا [انحلال] مفهوم خود خرد تعریف کرد. آن‌‌‌وقت وظیفه فلسفه است که در پیش‌‌برد جهد فکری تا سرحد شناخت کامل تضادهایی سرسختی کند که از این انحلال ناشی می‌‌‌‌شوند. میان شاخه‌‌‌‌‌های مختلف فرهنگ و میان فرهنگ و واقعیت اجتماعی تضاد است، و کوشش برای شناخت این تضادها بسیار مهم‌‌‌‌تر است از بتونه‌‌‌‌‌کاری و مرمت تَرَک‌‌‌‌‌های ساختمان تمدن ما، ازگذر این یا آن نوع آموزه خوش‌‌‌‌بینانه یا هماهنگِ کاذب. ما بسیار از آن دوریم که، مانند خیلی از منتقدان معروف روشنگری، در رویاهای خیالی رمانتیک فرو رویم، بلکه بایستی به روشنگری قوت قلب دهیم درعین‌توجه به پیامدهای پارادخش‌‌‌‌‌‌اش به پیشروی خود ادامه دهد. زیرا درغیراین‌‌‌‌‌صورت انحطاط روحی بیشترین آرمان‌‌‌‌های پرورش‌‌‌‌یافته اجتماعی به گونه بی‌‌‌‌‌‌سامانی در جریانات زیرین افکار عمومی جاری و ساری خواهند شد. آن‌‌وقت سیر تاریخ گُنگ، به‌‌‌‌‌مثابه یک سرنوشتِ ناگزیر، لمس و تجربه می‌‌‌شود. این تجربه اسطوره نو و خطرناکی خلق می‌‌‌‌کند که در پشت آیه‌‌‌‌وقسم‌‌های ظاهری ایدئولوژی رسمی به کمین نشسته است. امید خرد در رهائی از بیم خویش از یأس است.


منبع:

Max Horkheimer

Gesammelte Schriften, Band 12

Hrsg.: Alfred Schmitt und Gunzelin Schmid Noerr

Fischer Taschenbuch Verlag

Frankfurt am Main, 1985

      

+ نوشته شده در  شنبه 15 تیر1387ساعت 16:47  توسط سید عبدالله حسینی نوری  | 

 

گزارش از بهناز جلالی پورSample Image

شلوار سبز شش جیب، آستین هایی تا آرنج بالا كشيده، موهای کوتاه و صورت و دست های آفتاب سوخته که بین انگشتانش سیگار باریک «بهمن» دود می شود.پشت موتور که می شینم، عمراً بفهمی که دخترم. تا خود فشم کورس میذارم.

هنوز یک سالی درس دارد تا دیپلم بگیرد. پاتوقش پارک است، اگر پلیس اجازه دهد. با پسرها مشکل ندارد چون با آن ها دوست است. دوستی ای از جنس پسرانه. فقط اگر ببیند که پسری مزاحم یك دختر شده، چاقوی ضامن دارش را در می آورد.

«یکی دوبار خط انداختم رو دست و بالشون. بس که پررویی کردن. دنبال یه دختر ۱۴، ۱۵ ساله افتاده بودنداسمش «نرگس» است؛ اما با تیپ «کماندو»یی که دارد و صورتی که بارها و بارها تیغ زده تا زمخت و پرمو شود، خیلی شبیه نرگس ها نیست.

دختران پسرنما، گروهی از دختران هستند که تصور می کنند داشتن ظاهر پسرانه به آن ها آزادی و امتیازهای بیشتری می دهد. این گونه رفتار، بیشتر در دوران نوجوانی و در بین دخترانی مشاهده می شود که بیشتر در تنگناهای تبعیض جنسیتی هستند و بعد از گذر از دوره نوجوانی نیز این رفتارهای پسرانه را کنار می گذارند.

«تو کوچه و خیابون بازی می کردیم. همه با هم. دختر و پسر. بزرگ تر که شدیم، جای این که اختیاردار تر بشیم، هی گفتند: "نه". "نه". داداشه می رفت، عیبی نداشت؛ اما برا ما عیب و عار بود. منم پسر شدم. اولین بار شبای محرم بود. کلاه گذاشتم سرم و زدم بیرون. اولین کاری که کردم، تو خیابون سیگار کشیدم. بدم میاد یواشکی بکشم."

- بروز و ظهور پدیده «دختران پسرنما»، ناشی از وجود تبعیض جنسیتی در جامعه ها است. این دختران، برای کسب آزادی هایی که به دلیل جنسیت شان از آن محروم شده اند، جنسیت خود را پنهان می کنند. این پنهانکاری به طور معمول در سنین نوجوانی دیده می شود و گاه تا قبل از ۲۰ سالگی ادامه دارد.

- تبعیض جنسیتی، به معنای برتری دادن یک جنس به دیگری و تقسیم امتیازها و آزادی ها براساس آن است. این تبعیض به دنبال خود یک جبر را همراه دارد.

این جبر اجتماعی و محرومیت هایی که به دنبال دارد، برخی دختران را ترغیب به پنهان کردن جنسیت شان می کند. این پنهانکاری، بیشتر از سوی دخترانی انجام می شود که خواهان آزادی های بیشتر و برابر با گروه پسران هم سال شان هستند. آزادی ها و خواسته هایی که اغلب در حد موتور سواری، سیگار کشیدن، نداشتن حجاب یا بازی فوتبال است.
-
در شرایطی که امتیازات نه بر اساس عدالت و به طور یکسان، که بر اساس جنسیت تقسیم می شود، فرد برای بهره مندی از شرایط بهتر، سعی می کند که خود را به جنسیتی كه از ديدگاه جامعه، بالاتر و مقبول تر به شمار می رود نزدیک کند. در نتیجه در قالب دیگری می رود. پس دختران به سمتی حرکت می کنند که به زعم خود، شرایط مطلوب تری در آن خواهند داشت. در واقع به دنبال ارتقای رده خود هستند. این تغییر قالب، به معنای نفی جنسیت و یا بیزاری از آن نیست؛ بلکه تنها برای کسب آزادی بیشتر است؛ اما بدون آگاهی از عواقب آن.

 دخترانه ترین کاری که نرگس انجام داده، آشپزی است. «آشپزیم حرف نداره. اما فکر نکنم این کار خیلی هم دخترونه باشه. مردها هم آشپزی می کنندنرگس لباس دخترانه هم می پوشد : «من همیشه این جوری لباس نمی پوشم. تاپ و شلوار جین می پوشم برای مهمونی؛ اما اصلا بلد نیستم ناز کنم و راه برم. عین چماق میمونم. خیلی با حسرت نگاه می کنم به دخترهایی که كفش پاشنه بلند می پوشن

- در شرایطی که فرد جنسیت خود را پنهان می کند، به دلیل هم گروهی و همنشینی با پسران، ناچار باید از قوانین و الگوهای رفتاری آنان پیروی کند. در تمام مدتی که دختر در حال یادگیری رفتارها و الگوی کلامی پسران است، فرصت برای یادگیری رفتارهای دخترانه را از دست می دهد. در مقابل رفتارها و شیوه صحبت پسران ملکه ذهنش میشود. تراشیدن صورت که لطافت پوست را از بین می برد، راه رفتن مردانه که زمخت و خشن است و غیره، از جمله رفتارهایی است که در یک دوره سنی خاص بروز می کند. دورهای که فرد، دورنمای درست و آگاهانه ای از دوره بعدی زندگی اش ندارد.

- احساسات، عطوفت، لطافت و غیره همه از محسناتی هستند که در وجود زن بیش از مرد قابل حس هستند. در شرایطی که دختران در سال های نوجوانی، جنسیت خود را پنهان میکنند، در واقع به زندگی خود در سال های بعد از آن لطمه وارد می کنند؛ چرا که این نوع پنهانکاری، یک دوره زمانی خاص و کوتاه دارد و فرد باید برای ورود به اجتماع و ادامه زندگی خود، به قالب اصلی اش بازگردد.

- دختری که یاد نگرفته احساساتش را ابراز کند و به جای آن، آموخته که گریه بد است و احساسات باید پنهان بماند، زمانی که بخواهد وارد زندگی مشترک یا یک اجتماع زنانه شود، بسیاری از رفتارهایش مورد قبول قرار نمی گیرد و حتی ممکن است طرد شود و یا مورد تمسخر قرار بگیرد. در هر حال در برقراری یک رابطه موفق و لذت بخش دچار مشکل خواهد شد.

*بلد نیستم.

*مال دخترای دافه.

*فقط دخترای پسر کش بلدن.

* والا یه بار از یکی از دوستام خواستم یادم بده چطور ناز کنم و عشوه بیام. اون قدر سخت و پیچیده بود که پشیمون شدم؛ اما از دخترایی که بلدن ناز و عشوه بیان، خیلی خوشم میاد.

- طنازی، یکی از خصوصیات زن است؛ اما آن چه به عنوان آموزش عمومی در سطح جامعه، ساری است و رواج دارد، همه در جهت تهی کردن زن از تمام خصلت ها و خصوصیت های زنانه است. به انحای مختلف و در همه حال تاکید می شود که داشتن این گونه رفتارهای زنانه بد است. مرد را به فساد می کشد. زنان و دختران، در نتیجه این آموزش ها و برای آن که در مظان اتهام نباشند، از سال های اول زندگی یاد می گیرند که این خصوصیات را فراموش کنند.
در مقابل در هیچ بخشی، از آموزش و پرورش گرفته تا رسانه ها، چگونه زن بودن را نمی آموزند. حتی آموزش ها در سطح های غیر سازمانی نیز بر این منوال است و هیچ الگویی برای چگونه زن یا دختر بودن بدون حذف و از بین بردن خصلت های زنانه وجود ندارد. این آموزش ها به گونه ای است که حتی دختران نیز در تعریف «طنازی» به بیراهه می روند و آن را خاص دختران «سر به هوا» یا «بد» می دانند و یا حربه ای برای جلب توجه پسران و مدهوش کردن آن ها.

نرگس، امروز در هیبتی پسرانه است؛ اما دورنمایی که از خود دارد، به تمامی دخترانه است:‌ «با وجودی که زن رو چون احساساتیه، جنس دوم می دونم؛ اما از این که دخترم و می تونم مادر بشم، حس خیلی خوبی دارم تاکید «محمود رحمانی»، جامعه شناسی که در این گزارش، دختران پسرنما را تحلیل کرد، بر تفاوت این گروه با «تراجنسی» ها و برخی «لزبین»ها با پوشش و رفتار پسرانه است: «دختران پسرنما، جنسیت خود را نفی نمیکنند؛ بلکه برای دورهای آن را پنهان میکنند؛ اما بحث تراجنسی ها، کاملا متفاوت و ناشی از ويژگی فیزیولوژیکی است

«شبنم»، یک تراجنسی ۳۵ ساله با تمام زیبایی ظاهری و زنانه اش، هویتی مردانه دارد. آن قدر مردانه که دوبار عاشق دو دختر شده و هر دو بار نیز شکست خورده و حالا به این نتیجه رسیده است که زن ناقص العقل است و لیاقت عشق ورزیدن ندارد. شبنم، حتی در خانه اش هم با کت و شلوار و کراوات می گردد؛ اما از تغییر جنسیتش در این سن و به دلیل حضور ۳۵ ساله اش در جامعه و با ظاهری مردانه، می ترسد.

«شهلا اعزازی»، استاد دانشگاه علامه طباطبایی، دختران پسرنما را سنت شکنان جامعه می خواند: «این دختران، برای فرار از محدودیت هایی که خانواده ها برای آن ها ایجاد کرده اند، برای چند سالی در دوره نوجوانی تغییر چهره می دهند
این جامعه شناس، تاکید می کند که دختران پسرنما با دختران همجنس گرا و تراجنسی ها تفاوت دارند: «خواسته اصلی دختران پسرنما، زیر پا گذاشتن کلیشه هایی است که خانواده و جامعه به آن ها تحمیل می کند. دنیای دخترانه و زنانه ای که جامعه و خانواده برایش ترسیم میکنند، زیر دست بودن و زن مطیع شوهر بودن است. گروهی از دختران، آزادی بیشتری می خواهند و زیر بار این سنت ها نمی روند. در نتیجه، برای کسب آزادی به شیوه هایی گاه غلط دست میزنند
سن بلوغ، یعنی در نهایت ۱۵ یا ۱۶ سالگی و ورود به گروه های دخترانه، آخرین روزهای پنهان کاری این دختران است. سنی که این دختران، سیاست های جدیدتر و کاراتری را برای کسب امتیاز و آزادی به کار می گیرند و بايد به عنوان یک زن باید وارد اجتماع شوند

+ نوشته شده در  شنبه 15 تیر1387ساعت 16:44  توسط سید عبدالله حسینی نوری  | 

 

گفتگو با دكتر احمد سيف #    مصاحبه از: مجيد يوسفيSample Image

  چندين دهه است كه ما ايرانيان پيوسته اين سؤال اساسي را از خود مي‌پرسيم كه چرا و چگونه با وجود آن همه رونق فكري، فرهنگي و بعضاً‌ اجتماعي و اقتصادي در گذشته‌هاي دور- از عهد باستان تا همين اواخر- به يكباره دست از همه پيشرفتها و نوآوريها شستيم  و نتيجه آن شده كه از توليد مادي و  معنوي بازمانده‌ايم؟

اگر چه تبيين‌ها و واكنشهاي متعددي از طرف انديشمندان و نويسندگان نسبت به اين مسأله وجود داشته و هر كدام از چشم‌انداز متفاوتي به آن نگريسته‌اند اما اين پرسش همچنان به قوت خود باقي است. به این مصاحبه توجه نمایید.

 * تحليل وقايع تاريخي عمدتاً  يكي از الگوهاي عملي و نظري براي رهايي از بن‌بست‌هاي سياسي، اجتماعي و اقتصادي آيندگان است وتحليل‌هايي هم كه شما در آثارتان ارائه داده‌ايد از همين الگو پيروي مي‌كند اما وجه مشترك شما با آثار انديشمند ديگري چون سيدجواد طباطبايي در اين است كه براي بازگشايي اين گره‌ها گاه پنج قرن به عقب مي‌رويد و براي تحكيم بخشيدن به استدلال‌هايتان از همه منابع سود مي‌جوييد و در اكثر تحليل‌هايتان اين نكته وجود دارد كه وضعيت ما ايرانيان طي اين چند قرن اخير هيچ گونه تغييري نكرده است. اگر چه طي سالهاي اخير ايراني‌ها  تحركاتي از خود نشان داده‌اند كه افكار عمومي جهان را به خود جلب كرده است. به هر حال، فكر مي‌كنيد با پيشينه تاريخي  موجود چگونه مي‌توان از اين بحران رهايي يافت؟

 - براي اين كه بتوانم به اين پرسش پاسخ بدهم بايد  اندكي مشخص‌تر منظورمان را  از بحران روشن كنيم. اين بحران به اعتقاد من، ابعاد گوناگوني دارد. اگر منظورمان بحران فرهنگي است كه اين بحران عمدتاً‌ ريشه خودي و محلي دارد و منشأ‌اش به تاريخ خودمان برمي‌گردد، ولي اگر منظورمان از بحران، بحران اقتصادي است كه در آن صورت، با وضعيت ديگري روبه‌رو هستيم. اين بحران يك وجهش ايراني است، اما وجه عمده‌اش جهاني است. اغلب جوامع دنيا به صورت‌هاي گوناگون با اين بحران روبه‌رو هستند. اگر به اقتصاد آمريكا يا اتحاديه اروپا بنگريد متوجه مي‌شويد كه اگر چه بحران به شدت بحران كنوني ما نيست ولي آنها هم از اثرات بحران در  امان نيستند. وضعيت در كشورهاي پيراموني- براي نمونه تركيه، پاكستان، آرژانتين، مكزيك و يا مصر و نيجريه- اما به خصوص بسيار نگران كننده است. عوامل محلي  و منطقه‌اي تنها مي‌تواند موجب تشديد يا تضعيف وضعيت بحراني بشود. به مقدار زيادي بحران اقتصادي ماهيتي جهاني دارد و كشورهاي صنعتي نيز از اين بحران جهاني مصون نمانده‌اند. براي نمونه، اگر جامعه آمريكا را در نظر بگيريد آن جامعه هم گرفتار بحران اقتصادي است و  هم گرفتار بحران فرهنگي. ولي بحرانش با بحران ما فرق مي‌كند. شما اگر به نوشته‌هاي چامسكي و بسياري از دانشوران ديگر آمريكايي نگاه كنيد، متوجه ابعاد اين بحران خواهيد شد. در حوزه اقتصاد، هم بيكاري در حال افزايش است و هم كسري تراز پرداخت‌ها و كسري بودجه دولت و فقر و نداري روبه‌افزايش است. اوضاع در بازار سهام به شدت نگران‌كننده است يعني براي چهارمين سال متوالي قيمت سهام نزول كرده است  و اين وضعيتي است كه در تاريخ سرمايه‌داري سابقه نداشته است. در عرصه‌هاي فرهنگي نيز براي مثال، در آمريكا، بنيادگرايي مذهبي- اگر چه چامسكي با استفاده از بنيادگرايي موافق نيست- كاملاً  روآمده است. بوش و گروهش گمان مي‌كنند براي «متمدن كردن» جهان وظيفه مذهبي  دارند و همين است كه استراتژي جديدشان را براي ديگران بسيار مخاطره‌آميز مي‌كند. يا در آمريكاي لاتين و آفريقا شما با انواع و اقسام بحران روبه‌رو هستيد. در خصوص آفريقا، اگر بحران اقتصادي را كنار بگذاريد با بحران جدي بيماري ايدز روبه‌رو هستيد كه متأسفانه كسي هم نمي‌داند چگونه بايد با آن مقابله كرد. البته منظورم از اشاره به بعد جهاني بحران‌ اصلاً  اين نيست كه ادعا كنم خودمان در تشديد اين بحران هيچ نقشي  نداشته‌ايم. آن يك مقوله ديگر است.

و اما اگر بخواهم اندكي كلي‌تر  به سؤال شما جواب بدهم بايد بگويم كه در خصوص وضعيت خودمان، به گمان من نزديك به دو قرن گذشته ما در ايران تقابل سنت و مدرنيته را داشته‌ايم. چه در دوره  مشروطه و چه  حتي در دوره  اميركبير و ميرزا حسين خان سپهسالار. به نظر من با تحولات بهمن 57 هم اين مشكل مرتفع نشده و حتي پيچيده‌تر هم گشته است. من البته اعتقاد ندارم كه وضعيت طي اين چند قرن اخير هيچ‌گونه تغييري نكرده باشد. ولي اين درست است كه سرعت تغييرات در ايران بسيار كند بوده است. در مورد سالهاي اخير شايد فرصتي پيش آمده بود تا به بعضي از جنبه‌هاي اين مشكل بپردازيم. اما متأسفانه اين فرصت از دست رفت يا دچار فرصت‌سوزي شديم. دست كم ظواهر امر نشان مي‌دهد كه نتوانستيم اين تناقض را حل كنيم و مشكل ما همچنان باقي است.

  * مقصودتان اين است كه آن قواعدي  كه در قرن 18 و 19 در ايران مترتب  بود  آيا همان قواعد در دنياي امروزه همچنان بر وضعيت كنوني ما حاكم است؟ مشكلي كه ما ايرانيان در دوره قاجاريه و يا حتي پيشتر  در دوره صفويه با ‌آن مواجه بوديم امروز هم با آنها درگيريم. با اين توضيح آيا شما جزو دسته‌اي هستيد كه معتقدند ايراني‌ها مشكل خاص خصلتي دارند؟

 - نه، به طور مطلق با اين بحث كه ژن ما ايراني‌ها معيوب است مخالفم. بر اين نگرش به گمان من دو تا ايراد اساسي وارد است: اولاً  كساني كه كار را به خرابي ژن مي‌كشند  مي‌خواهند كه اين مسئوليت‌گريزي تاريخي‌مان در مواجهه با خودمان دست نخورده بماند. چون وقتي ژن خراب باشد، پس من ايراني در اين  خرابي مسئوليتي ندارم و از آن مهمتر، از دست من ايراني براي تغيير وضعيتي كه در آن هستم چه كاري برمي‌آيد؟ ثانياً،‌ اين نگرش با كاهلي و تن‌پروري گسترده‌ دامن‌مان در برخورد با مسائل و مشكلاتي كه داريم نيز همخواني دارد. وقتي اشكال از ژن باشد، اصلاً‌ منطقي  است كه من كاري نكنم چون نه تنها نتيجه‌اي حاصل نخواهد شد بلكه وقتي  ژن ضايع باشد بهتر است كه از اين كارها نكنيم. اما از اين مباحث كه بگذريم، ‌اجازه بدهيد براي شما چند تا نمونه بدهم تا عدم وجاهت منطقي اين نگرش روشن شود. در سال 57 يعني زمان انقلاب اسلامي- كه من متأسفانه آن موقع در ايران نبودم- همه كساني كه در ايران بودند به چشم خود ديدند كه براي دوره‌اي كوتاه رفتار ايرانيان جز اين چيزي بود كه الان هست. اگر مسأله خصلتي و ژني است پس چرا در آن چند ماه رفتار ايراني‌ها آن گونه بود؟ يا در زمان مصدق، با همه مشكلاتي كه امپرياليست‌ها و وابستگان بومي‌شان براي جامعه و اقتصاد ما درست كرده بودند ولي مردم يكديگر  را پاره نمي‌كردند. نه!‌ من  با اين بحث كه ژن ايراني‌ها معيوب است شديداً‌ مخالفم.

فكر مي‌كنم مجموعه‌اي از عوامل اقتصادي- تاريخي و فرهنگي باعث شده كه ما اين گونه رفتار كنيم و اين مجموعه است كه بر رفتارها و كردار ما تأثير مي‌گذارد. تا موقعي كه ما با خودمان برخورد نكنيم و دست از اين مسئوليت‌گريزي  تاريخي هم برنداريم هيچ چيز تغيير نخواهد كرد. نتيجه اين مسئوليت گريزي تاريخي هم  اين شده  كه ما اصلاً نياز و ضرورت تغيير را احساس نمي‌كنيم و به همين خاطر، براي بهبود وضعيت كلي‌مان قدمي هم برنمي‌داريم. خرابي اوضاع هم  يا تقصير اين  نيروي بيرون از ما مي‌شود يا آن نيرو. به همين خاطر هست كه تئوري‌هاي گوناگون توطئه  در ميان ما ايراني‌ها اين همه جذابيت دارد. اغلب فكر مي‌كنم كه ما خودمان،  هر كدام يك دايي جان ناپلئون تمام عياريم و همه چيز را به اين يا آن قدرت خارجي وصل مي‌كنيم. پذيرش اين ناتواني كاذب ولي مزمن و اين بي‌باوري  تاريخي به قابليت‌هاي خودمان باعث شده  كه ويژگي جالبي پيدا كنيم.   يكي اين كه فكر نمي‌كنم هيچ ملتي را بتوانيد پيدا كنيد كه به اندازه ما از زمين و زمان شكايت كند و راجع به همه چيز دائماً‌ غر بزند و از آن بدتر، من ملتي را نديده‌ام كه به اندازه ما ايراني‌ها از خودش به اين صورت متنفر باشد. مقوله تنفر از خويش به شكل و صورت‌هاي متفاوتي خود را نشان مي‌دهد. نمونه دست به نقدي كه مي‌توانم اشاره كنم شيوه رانندگي  در ايران است كه در اغلب موارد به جاي اين كه رانندگي باشد به واقع كوشش‌هاي ناموفقي براي خودكشي است.

 با خودمان صادق باشيم و سرخودمان را شيره نماليم . ديگران به كنار، آيا كسي كه از خودش متنفر نباشد به اين صورت در جاده‌ها رانندگي  مي‌كند؟ براي اين كه فكر نكنيد همين‌طور نسنجيده و از روي هوا و هوس دارم چيزي مي‌گويم خواهش مي‌كنم به دور و بر خودتان نگاه كنيد. به صفحه تسليت روزنامه‌ها بنگريد. به قبرستان شهري كه در آن زندگي مي‌كنيد سر بزنيد. تا كي مي‌خواهيم اين همه خسارات انساني و مالي را بپردازيم و قدمي براي بهبود برنداريم؟ مسأله از آن جا جدي مي‌شود كه همين ايراني‌ها در جامعه‌اي ديگر طور ديگري رفتار مي‌كنند ولي به اين‌جا كه مي‌رسند وضع به اين صورت در مي‌آيد. براي مثال در لندن، همين ايراني عزيز به گونه‌اي ديگر رانندگي مي‌كند؛ يعني به محض اين كه وارد كشور قانون‌مداري مي‌شود از خود رفتار قانونمندي نشان مي‌دهد. يا براي شما نمونه ديگري بدهم. دو سال پيش كه در ايران بودم براي انجام كاري بايد به اداره گذرنامه مي‌رفتم. جلوي در ورودي اداره مربوطه نوشته بودند كه از آوردن تلفن همراه خودداري فرمائيد. فردي كه همراه من بود اصرار مي‌ورزيد كه با تلفن همراه وارد ساختمان بشود و مأمور مسئول هم به درستي اجازه نمي‌داد. رفتار همين فرد در انگليس به‌طور كامل به گونه‌اي ديگر است. اگر همين قاعده در انگليس رعايت مي‌شود چرا در ايران رعايت نمي‌كنيم؟ يا در مورد رانندگي، شما بهتر از من مي‌دانيد كه ايراني‌ها در مسايل روزمره بسيار مبادي آداب هستند و به گمان من، اندكي زيادي تعارف مي‌كنند. اما در روابط شهري و حوزه‌هاي عمومي- همين مورد رانندگي- بسيار خشن و شتاب‌زده مي‌شوند. خوب! اگر كمي از اين تعارفات دست و پاگير را در رانندگي هم رعايت كنيم! آيا آسمان به زمين خواهد آمد؟ من بجد عقيده دارم كه بحث، بحث ژن نيست. گرفتاري اصلي ما ريشه و منشاء فرهنگي دارد.

بعضي‌ها هم دوست دارند كه در تحليل رفتار ايراني‌ها همه گناهان را به دوش دولت بگذارند. با اين ديدگاه هم موافق نيستم. اگرچه دولت‌ها هم در دامن زدن به اين نوع رفتار بي‌تقصير نيستند ولي همه گناه را به گردن دولت انداختن به نظر من نادرست است.

 * مثال‌هايي كه آورده‌ايد نشانگر اين واقعيت است كه سيستم همه اين روابط را تعريف مي‌كند. پس باز هم مي‌رسيم به سيستم كه در اين جا مي‌تواند همان نهاد دولت را در اذهان متبادر سازد.

 - ببينيد! شما به يك معنا مي‌خواهيد بگوييد سيستم به تنهايي تعيين كننده است در حالي كه رابطه ميان اين‌ها به گمان من، يك رابطه ديالكتيكي است. يعني در اين جا هم مردم مقصرند و هم دولت‌ها. به سخن ديگر، شما اگر بهترين سيستم دنيا را در نظر بگيريد اما اگر مردم نخواهند آن سيستم را بپذيرند آن سيستم عمل نمي‌كند و بالعكس اگر دولت قانونمند نباشد مردم چه مي‌توانند بكنند جز اين كه آئينه‌اي باشند كه رفتار دولت‌ها در آن منعكس مي‌شود؟

 * چرا اين سيستم در همه نقاط پيشرفته و متمدن جهان درست عمل مي‌كند اما در اينجا اين گونه رفتار مي‌كند؟

 - پاسخ اين پرسش اساسي بسيار مفصل است ولي، از جمله به اين دليل كه ما هميشه منتظريم تا كسي بيايد و ما را نجات بدهد. نمي‌دانم زمينه‌هاي فرهنگي اين چشم‌انتظاري چيست؟ ولي متأسفانه همين ديدگاه سبب شده است كه ما خودمان را فاعل تاريخ نبينيم بلكه بيشتر خود را مفعول تاريخ مي‌دانيم. باور گسترده به تئوري‌هاي گوناگون توطئه در ايران كه با خصلت مسئوليت گريزانه ما عميقاً سازگاري دارد ناشي از اين است كه تقريباً در هيچ عرصه‌اي راضي به پذيرش هيچ مسئوليتي نيستيم. به سخن ديگر، اگر همت كنيم- كه اغلب نمي‌كنيم- و به مشكلات‌مان بپردازيم اغلب به جاي علت‌يابي علت تراشي مي‌كنيم و طبيعي است كه با علت تراشي مشكلمان رفع نمي‌شود. آن وقت است كه توطئه‌پنداري به دادمان مي‌رسد.

اجازه بدهيد از علت‌تراشي مثال بزنم. من هر وقت در ايران به وضعيت رانندگي ايراد مي‌گيرم خيلي از دوستان من مي‌گويند كه چون در اين كشور اتومبيل‌ها از رده خارج نشده و همه ماشين‌ها پس از سي‌سال هنوز استفاده مي‌شوند ترافيك امام مردم را بريده است. به عبارت ديگر، ادعايشان اين است كه در ايران تعداد اتومبيل زياد است. خوب اين علت تراشي است چون در انگليس كه مساحت آن به اندازه مازندران است و اغلب خيابان‌هاي لندن هم از خيابان‌هاي تهران بسيار تنگ‌ترند و چندين برابر ايران اتومبيل وجود دارد ولي در لندن با معضل ترافيك به صورتي كه در تهران هست مواجه نيستيم. دليل آن به سادگي اين است كه اكثريت قريب به اتفاق مردم قوانين را رعايت مي‌كنند ولي وضعيت در تهران، دقيقاً عكس آن است؛ يعني اينجا كمتر راننده‌اي را مي‌بينيد كه به قوانين احترام بگذارد. تا موقعي كه به خودمان نگاه نكنيم و نسبت به ضعف‌هاي بي‌شمارمان بي‌گذشت نباشيم و در رفع‌شان نكوشيم هيچ چيز درست نمي‌شود.

 * فكر مي‌كنم اين نتيجه معقول باشد كه سيستم برنامه يا نرم‌افزاري مي‌نوشت و هر دو را با هم هماهنگ مي‌كرد.

 - گمان نمي‌كنم كه در انگلستان، آلمان و يا فرانسه اين گونه عمل كرده باشند؛ يعني در مقطعي، نظامي ظهور كرده باشد كه تمام اين الزامات را تعيين كرده باشد. در يك فرايند نسبتاً طولاني و با جديت و پشتكار، مردم و دولت‌ها كار كردند تا اين وضعيت كنوني به دست بيابد. در انگليس، احترام به قانون در ميان اكثريت وجود دارد و يا اكثريت مردم به اين اعتقاد دارند كه وقتي درآمد اضافه بود بايد مالياتش را پرداخت اما در ايران مي‌بينيد كه در اغلب موارد تعاريف ما از مفاهيم هم وارونه است. شما نوعي كه از درآمد خوبي هم بر خورداري سعي مي‌كني كمتر ماليات بدهي و اگر موفق بشوي سر دولت كلاه بگذاري، آدم زرنگي هستي. اين تعريف ما از زرنگي است. شهروند سالم و منضبط در ديدگاه ما، يك فرد احمق به حساب مي‌آيد ولي شهروندي كه سر همه كلاه مي‌گذارد، يك انسان باهوش و زرنگ قلمداد مي‌شود. خوب با اين تعاريف وارونه كه نمي‌توانيم جامعه مدرن بسازيم. اساس جامعه مدرن روي نظم و دقت و حتي صداقت اجتماعي قرار دارد. هم در ميان انسان‌هايي كه در آن جامعه زندگي مي‌كنند و هم بين انسان‌ها و دولتي كه برآنها حكم مي‌راند قراردادهاي اجتماعي نوشته و نانوشته‌اي وجود دارد كه اكثريت خود را به رعايت آنها مؤظف و متعهد مي‌دانند. آدام اسميت 200 سال پيش گفت كه يكي از مختصات جامعه مدرن نظم و دقت است. حالا با همين يك معيار با جامعه خودمان نگاه كنيد. مثلاً پزشك وقت تعيين مي‌كند ولي خودش سر موقع در مطب نيست. با دوستي قرار مي‌گذاريم ولي سروقت حاضر نمي‌شويم فكر مي‌كنم آيا ساعت به اين جامعه رسيده است يا خير؟ چون چگونه مي‌توان به اين شدت و گستردگي نسبت به وقت خود و ديگران بي‌توجه بود؟ آن وقت انتظار داريد كسي كه عمر خودش را كه به هيچ قيمتي قابل بازيابي نيست اين گونه تلف كند مثلاً دلارهاي نفتي را با مسئوليت هزينه كند! بديهي است كه نمي‌كند. البته همين مسايل معمولي ناشي از يك سري كمبودهاي پايه‌اي است كه بايد به آنها بپردازيم ممكن است كه دست‌يابي به جامعه‌اي مدرن حتي به عمر من و شما هم قد ندهد ولي اين دليل كافي و قابل قبولي براي كار نكردن و زحمت نكشيدن براي رسيدن به جامعه‌اي مدرن نيست. اين تحولات يك شبه رخ نمي‌دهند؛ يعني در هيچ جا رخ نداد. ترديدي ندارم كه در انگليس و جوامع مدرن ديگر هم كسان زيادي بودند كه اگرچه در اين راستا كار كردند ولي رسيدن جامعه مدرن را نديدند. به نظر من اگر به‌طور ريشه‌اي با مسايل‌مان برخورد نكنيم، شكل و شمايل زندگي‌مان امكان دارد تغيير كند ولي ماهيت آن نه.

 * مسأله امروز ايران اين است كه تحولات سه دهه اخير آنقدر با شتاب پيش‌رفته كه گاهي اوقات خصلت‌ها، رفتارها و عادت‌هاي ما را هم به كلي دگرگون كرده است. به عبارتي ديگر، تكنولوژي مدارهاي ارتباطي و اطلاعاتي دنيا باعث شده كه تنها به 100 سال اخيرمان رجوع كنيم چون اين‌طور فكر مي‌كنم كه ديگر الزامات و قواعد حاكم بر تاريخ 5 قرن گذشته چندان در وضعيت ما مؤثر نيستند. اما عليرغم اين شما در تحليل‌هايتان به 4 يا 5 قرن گذشته برمي‌گرديد؟

 - حرف شما كاملاً درست است ولي من حرفم اصلاً اين نيست كه قواعد و الزامات 5 قرن پيش هنوز در جامعه ما كاربرد دارند. نكته اين است كه  بحث‌هايي كه درباره سنت و مدرنيته و تجدد در ايران مي‌كنيم تماماً پيوند با يك پرسش اساسي‌تري است. چرا نظام سرمايه‌داري در جوامعي پديدار شد و در جوامع ديگري نشد؟ و اگر اين ديدگاه درست باشد كه به گمان من هست، آنگاه بايد به اين سؤال بپردازيم كه چند قرن قبل‌تر كه اين تحولات در اروپا شكل مي‌گرفت، ما  چه مي‌كرديم؟ در كجاي كار بوديم؟ همه حرف و سخن من در كتاب «اقتصاد ايران در قرن نوزدهم» اين است كه چه شد كه مناسبات سرمايه‌داري در ايران رشد نكرد؟ عمده كار من در زمينه اقتصاد ايران است و اگرچه برخلاف گذشته‌هاي دور ديگر اعتقاد ندارم كه تنها اقتصاد مهم است و ديگر جوانب زندگي اجتماعي بي‌اهميت يا كم‌اهميت‌اند ولي همچنان بر اين باورم كه اگر چه اقتصاد تنها عامل تعيين‌كننده نيست ولي يكي از عوامل عمده تعيين‌كننده است. هدف اصلي من در اين كتاب‌ها و نوشته‌ها اين است كه مثلاً از اواسط قرن  18 به بعد چه موانع دروني و بيروني در ايران وجود داشت كه باعث شد تا اين مناسبات شكل نگيرند. وقتي اين مناسبات شكل نگيرند و زيربناي جامعه پيشا سرمايه‌داري باقي بماند، نتيجتاً شكل و ساختار سياسي هم در وجوه عمده دست‌نخورده باقي مي‌ماند. ببينيد! يكي از بزرگترين جنبش‌هاي اوايل قرن بيستم در ايران اتفاق مي‌افتد- نهضت مشروطه- ولي  15 سالي از آن نمي‌گذرد كه  سر از ديكتاتوري رضاشاه درمي‌آوريم و بعد مي‌رسيم به محمد‌رضاشاه. به ظواهر كار ندارم ولي در خصوص اصول مملكت‌داري و حكومت، تفاوت حكومت رضا شاه يا محمد رضا شاه- و يا هر حكومت مشابه ديگر- با حكومت قبل از مشروطه در چه بود؟ انگار هنوز نمي‌دانيم كه پاشنه آشيل عقب‌ماندگي ما چيست؟ جامعه‌اي كه قانون‌مند نباشد با ساختن چند تا ساختمان بلند و دو تا و نصفي سد نمي‌توان ادعاي مدرنيته و تجدد داشت. وقتي قوانين اجرا نمي‌شوند داشتن قانون چه فايده‌اي دارد؟ به همين خاطر است كه معتقدم وقتي زيربنا تغيير نكند مطمئناً بين ساختار پيشا سرمايه‌داري و دولت‌هاي مطلقه تناقضي پيدا نمي‌شود. همه اين مسائل بايد شكافته شوند تا بتوانيم درسهاي لازم را بياموزيم. به‌ويژه كه اكنون زمانه به راستي تغيير كرده است. اكنون با مقوله جهاني كردن روبه‌رو هستيم كه  به نوبه خود مي‌تواند با اندك غفلت، منشاء مخاطرات بيشماري براي جوامعي چون ما باشد.

 * اگر اين اعتقاد وجود دارد كه مبناي تحولات يا فقدان توسعه در ايران به نوعي اقتصادي بوده پس چرا دو تحول عمده در ايران يعني مشروطه و انقلاب اسلامي  57 اقتصادي نبوده است، اگرچه گرايشهاي اقتصادي داشته اما عمدتاً تحولي اجتماعي- سياسي محسوب مي‌شود؟

 - اعتقادم اين نيست كه مشروطه وجه غير اقتصادي نداشته است. قبل از آن اما اشاره كنم كه  اصولاً قبول ندارم كه تحولاتي از اين قبيل تنها با يك عامل قابل توضيح باشند. عوامل تركيبي است كه كار بررسي را دشوار مي‌كند و اما از وجه اقتصادي مشروطه، وقتي به وضعيت ايران در سالهاي پاياني قرن نوزدهم نگاه  كنيد، نابساماني وضع معيشت را از مهاجرت گسترده ايرانيان به مناطق جنوبي قفقاز درمي‌يابيد. البته يك سري تحولات سياسي هم بود. مثل بر هم زدن قرارداد رويتر و يا ابطال قرارداد رژي كه بدون ترديد در ذهنيت منفعل ايرانيان تأثير گذاشت؛ يعني ايراني‌ها به تدريج فهميدند كه اعليحضرت قدرقدرت را هم مي‌توان به عقب‌نشيني وادار كرد. با اين همه، حتي اين تحولات غيراقتصادي نيز بدون پي آمد اقتصادي نبود. در جريان ابطال رژي دولت كلي بدهي خارجي بالا آورد و بعد، براي تخفيف مشكلات مالي مسئله خصوصي‌سازي بدوي زمين در زمان ناصر‌الدين‌شاه شروع شد و در دوره جانشين او ادامه يافت.البته اين را بگويم كه زمينه اقتصادي جنبش مشروطه بايد با پژوهش بيشتر روشن شود.

 *آثار طالبوف، آخوندزاده، يوسف مستشار‌الدوله يا نامه‌هايي كه دهخدا از سوئيس براي ممتاز‌الدوله مي‌نوشته يا مجموع مكاتبات سيد حسن تقي‌زاده نشان مي‌دهد كه دست كم دغدغه طبقه اليت (نخبه) اين  نبوده كه به اقتصاد آن نگاهي كه مثلاً شما در كتابتان داريد داشته باشند.


- ببينيد اينها وقتي صحبت از قانون مي‌كردند- مثلاً مستشار‌الدوله كه چندين سال قبل از مشروطه رساله «يك كلمه» را چاپ كرد و حتي پيش‌تر از او فرخ‌خان امين‌الدوله كه  دفترچه تنظيماتش را مدتي پس از قتل اميركبير نوشت- تمام تأكيدشان بر قانون‌مند كردن اوضاع جامعه است. سؤال اين است كه قانوني كه نوشته شدن‌اش را خواستار مي‌شدند در كدام حوزه پيامد داشت؟ تفسيرم اين است كه اگرچه قانون‌طلبي دلايل متعددي داشت ولي  عمده‌ترين دليل‌اش، به خاطر دست و پاگير بودن استبداد در عرصه‌هاي اقتصادي بود كه با معاش روزمره ايراني‌ها در ارتباط بود. در آن دوره نه كتابي بود و نه روزنامه‌اي كه مثلاً مردم براي مقابله با  سانسور آن شورش بكنند. آمار دقيقي ندارم ولي به احتمال زياد بيش از 95 درصد جمعيت سواد خواندن و نوشتن نداشتند. كمتر كسي كتاب و مجله مي‌خواند. بنابراين كساني كه علت جنبش مشروطه را در عوامل فكري جستجو مي‌كنند، بايد روشن كنند كه بر چه مكانيسم و پايه‌اي چنين مي‌گويند؟ نوشته‌هاي طالبوف را رد نمي‌كنم ولي اين نوشته‌ها را چند نفر مي‌خواندند؟ يا عده‌اي ديگر از تأثيرات سياحت‌نامه ابراهيم بيگ سخن گفته‌اند. خوب! همه اينها صحيح، منتهي نكته اين است كه در آن دوره چه تعداد از مردم داراي سواد بودند كه اين مسايل برايشان مهم باشد؟ دكتر فريدون آدميت در آثارش علت‌هاي فكري نهضت مشروطه را بررسي مي‌كند. اما پرسش اين است كه  چند درصد از مردم اين آثار را مي‌خواندند تا عليه نظام موجود تحريك شوند؟ امروز را نبينيد كه مثلاً وقتي به يك كيوسك روزنامه‌فروشي مراجعه مي‌كنيد نوع علايق مردم كاملاً مشخص است. نگاه‌شان به روزنامه‌هاي راست، چپ و مستقل كاملاً آگاهانه است و با انگيزه به آنها نگاه مي‌كنند. از حدود صد سال پيش داريم حرف مي‌زنيم.

 

*برخي مي‌گويند كه سرعت تجدد‌طلبي در زمان محمد‌رضا شديد شده بود و جامعه سنتي ايران قدرت انطباق آن را با فضاي ذهني خود نداشت. بنابراين از ديدگاه اين عده  علت اصلي سقوط رژيم شاه اين بود كه جامعه ايراني مقدار زيادي «متجدد» بود!


-  با اين ديدگاه  يك مشكل  جدي دارم. اتفاقاً نظرم اين است كه عدم اعتقاد به تجدد و كوشش براي حكم راندن به شيوه شاه عباس صفوي درست در نيمه دوم قرن بيستم علت اصلي سقوط رژيم شاه بود نه زيادي متجدد بودن آن! دليل من هم ساده است» قبل از هر چيز، بايد روشن كنيم كه منظور ما از تجدد‌طلبي چيست؟ وقتي از تجدد صحبت مي‌كنيم، تجدد در سياست معني دارد. هر چيزي را نمي‌توان دلبخواهانه تجدد معرفي كرد. از ظواهر كه بگذريم به نظر شما چه چيز آن حكومت متجدد و مدرن بود كه سرعت تحولاتش كم و زياد باشد؟ سؤالي كه بايد به آن پاسخ داده شود اين است كه در اصول و مباني حكومت، چه تفاوتي بين حكومت ايران در زمان محمدرضا شاه و در زمان شاه عباس صفوي وجود داشت؟ زمان صفويه، هر تصميمي كه شاه مي‌گرفت اجرا مي‌شد. در زمان محمدرضا پهلوي هم همين طور بود. آن زمان انتخابات نداشتيم. زمان محمدرضا پهلوي هم انتخابات ما بي‌معني بود. مطبوعات هم به همين منوال. هر وقت شاه يا نخست‌وزير يا هر صاحب قدرت ديگري هوس مي‌كرد روزنامه‌اي را ببندد، آن را مي‌بست. حزب و فعاليت سياسي هم تعطيل بود. مثلاً در دانشگاه‌هايمان كه البته در زمان شاه عباس نبود آيا امكان تحقيق و پژوهش وجود داشت؟ خب! اگر منظورتان از تجدد ظواهر قضايا باشد، آن مقوله ديگري است. البته عده‌اي  با مبالغه درباره دست‌آوردها، از اقتصاد ايران كه قرار بود مثل اقتصاد ژاپن بشود سخن مي‌گويند. مهم جلوه دادن گذشته صفت مشخصه تفكر و ديدگاهي است كه به آينده خود اميدي ندارد و به همين خاطر، به جاي اين كه براي بهبود وضعيت كنوني خود كه دلپسند نيست دست به حركت بزند سر خود را با گذشته شيره مي‌‌مالد. البته اين درست است كه تعدادي كارخانه مونتاژ درست شد ولي به نظر من خيلي از پژوهشگران رونق بازار نفت را با رونق اقتصاد ايران اشتباه گرفته‌اند. مثلاً سال 1356 را در نظر بگيريد! در آن سال حدوداً 14 ميليارد دلار درآمد نفتي داشتيم و 500 ميليون دلار هم صادرات غيرنفتي در كنارش از جان آدم تا شير مرغ را وارد مي‌كرديم. بخش عمده بودجه دولت هم يا صرف خريد اسلحه مي‌شد يا به خرج ساواك و ديگر ارگان‌هاي سركوب مي‌رسيد. اين كه رونق اقتصادي نيست. جالب اين كه خودمان را «توليدكننده» نفت هم حساب مي‌كرديم ولي حقيقت اين است كه در توليد آن نقشي نداشته‌ايم. واقعيت اين است كه سرزمين ايران نفت دارد و فرايند توليدش هم چندين ميليون سال طول مي‌كشد و ما هم با استخراج آن، سوار بر مركب سم سياه نفت مي‌خواستيم از «دروازه‌هاي تمدن بزرگ» بگذريم!

بسياري از پژوهشگراني كه مي‌گويند «تجدد» در زمان شاه شتاب گرفت توضيح نمي‌دهند كه اين تجدد در كدام حوزه و در چه عرصه‌اي اتفاق افتاد؟ آيا در سياست بود يا در فرهنگ يا در عرصه اقتصاد؟ آيا در جامعه‌اي كه افراد حق و حقوق فردي ندارند و آزاد نيستند آيا مي‌توان از تجدد سخن گفت يا خير؟

آيا به واقع به همين زودي فراموش كرده‌ايم كه شاه در مصاحبه‌اي گفت كه احزاب خودساخته پي كارشان بروند. آن‌گونه كه الان روشن شده ظاهراً حتي نخست‌وزيرش هم خبر نداشت كه او تصميم دارد دست به چنين كاري بزند. آيا به نظر شما، اين تجدد است؟ آيا روزنامه‌ها و مجلات را با يك اشاره آقاي هويدا نبستند؟ در چنين مجموعه‌اي از تجدد سخن گفتن به نظرم اندكي خنده‌دار است.  بدين ترتيب علت اصلي سقوط حكومت‌ شاه  اين بود كه او (شاه) براي متجدد كردن واقعي جامعه نكوشيد و به عوض همه راه‌ها را بست و اندكي زيادي كوشيد تا به همان شيوه شاه‌عباس بر اين مملكت حكم براند. چرا كه در سالهاي پاياني قرن بيستم چنين چيزي امكان نداشت. آنچه در ايران اتفاق مي‌افتاد نه فرد گرايي و احترام به حق و حقوق فردي، بلكه دقيقاً نوعي همشكل شدن عاميانه بود؛ يعني همان تنوع نه چندان جدي مطبوعاتي را برنتابيدند. از نظر شاه يا همگان بايد مستقل از ديدگاه خويش عضو تنها حزب فراگير مي‌شدند و يا بايد همانطور كه خود شاه گفته بود پاسپورتشان را مي‌گرفتند و از ايران مي‌رفتند. وجه ديگر اين همشكل شدن اين بود كه يك بقال را به همان سادگي مي‌گرفتند كه يك وزير را. به عبارتي، تنها وجه همشكل شدن ما، بي‌حقي عمومي ما بود؛ يعني در اين كه هيچ حقي نداشته‌ايم همگان- به غير از شاه و نزديكانش- با هم برابر شده بوديم. اين درست است كه از شتاب «تجدد»خواهي در زمان محمدرضا شاه حرف مي‌زنند ولي به گمان من، بازگشتي بود به زمان شاه‌عباس صفوي در نيمه دوم قرن بيستم.

به كتابي كه آقاي داريوش همايون- وزير اطلاعات رژيم قبلي- نوشته مراجعه بكنيد. خواندن مطالبي كه وي نوشته به راستي حيرت‌آور است. باز يادآوري مي‌كنم كه دوستاني كه شتاب تجدد‌طلبي را دليل سقوط رژيم شاهنشاهي مي‌دانند بهتر است اين كتاب را بخوانند تا واقعيت برايشان روشن شود. همايون حتي در اين كتاب مي‌نويسد كه حدوداً 70 درصد بودجه مملكت در دست شخص شاه بود؛ يعني با وجود دولت و سازمان برنامه و ديگر مؤسسات طويل ديگر، ضربان اقتصادي مملكت دست شاه بود. در ديگر عرصه‌ها نيز سيستم اداره مملكت هيچ نظم و حساب و كتابي نداشت. يعني در قرن بيستم مشكلات ما همچنان همان مشكلات قرن نوزدهم باقي ماند؛ يعني امورات ما قانونمند نبودند. شايد در دوره‌اي مي‌شد مملكت را اين‌گونه اداره كرد- كه من بعيد مي‌دانم- ولي در پايان قرن بيستم اين گونه نمي‌توان كشورداري كرد. در همان سالها درهاي كشور را به روي واردات باز كردند- مخصوصاً در بخش كشاورزي كه واردات تقريباً همه مناسبات ما بود. در مقابل به جز درآمد نفت، چيزي نداشتيم.

 # دكتر احمد سيف؛ پژوهشگر و نويسنده معاصر ايراني بخصوص  در حوزه اقتصاد و جامعه‌شناسي

 
+ نوشته شده در  شنبه 15 تیر1387ساعت 16:33  توسط سید عبدالله حسینی نوری  | 

 

 

 

 
 
آسيب شناس ها جاى
نظريه پردازان اجتماعى راگرفته اند

 
علوم اجتماعى در ايران وميزان توجه به نتايج تحقيقات اجتماعى آن، در حوزه اجرايى جامعه ماچندان جدى گرفته نمى شود. در بسيارى از پروژه هاى اجرايى على رغم اينكه ملاحظات فنى و مهندسى و حتى ملاحظات زيست محيطى مدنظر قرار مى گيرد، به ملاحظات اجتماعى بى توجهى مى شود اين موضوع در بعد كلان كشورى قابل مشاهده است. از نظر دكتر تقى آزاد ارمكى جامعه شناس و استاد دانشگاه تهران در بررسى اين وضعيت ابتدا بايستى جامعه شناس و وضعيت آن در ايران را مورد توجه قرار داد. از نظر اين كارشناس مسائل اجتماعى با شناخت نقاط آسيب پذير در حوزه جامعه شناسى ايران مى توان نقاط خلأ در حوزه اجرايى را شناخت و به تبع نحوه نگريستن به علوم اجتماعى را در جامعه تغيير داد. 216498.jpg
وقتى به تحقيقات اجتماعى در ايران نگاه مى كنيم با وضعيت جالبى رو به رو نمى شويم. اين وضعيت چه در ضعف تحقيقات باشد، چه در بى توجهى نظام اجرايى به اجراى تحقيقات، شرايطى را به وجود آورده كه ملاحظات اجتماعى در پروژه هاى اجرايى چندان مدنظر قرار نمى گيرد. تحليل شما از وضعيت مورد نظر چيست؟
در باب وضعيت تحقيقات اجتماعى در ايران و اينكه كم و كيف آن چگونه است و مشكلات آن چگونه است، يك بحث مى توان داشت و در اينكه اساساً تحقيقات اجتماعى اى كه در حوزه كشورى انجام مى شود داراى چه منزلتى است نيز يك بحث ديگر. به تعبير شما اينكه چرا خلأ اى به نام تحقيقات اجتماعى در ايران داريم، من براى اينكه يك مقدارى بحث را بيشتر باز كنيم سعى مى كنم فضاى مفهومى عام ترى مطرح كنم. ببينيد، دنياى مدرن دنيايى است كه فقط و فقط براساس علوم تجربى طراحى نشده است. جهان مدرن جهانى است كه بيش از آنكه جهان صنعت و فن باشد، جهان زندگى جديد است. در اين زندگى جديد است كه چيزى تحت عنوان فن و صنعت و تكنولوژى و ماشين معنا پيدا مى كند. من اگر بخواهم بحث نظرى و تاريخى در اين مورد انجام دهم، بايد بروم و به بحث هايى ديگر بپردازم. فرض بفرماييد در ساختن جهان مدرن هگل مقدم است يا انيشتين.كدام يك از اينها اهميت بيشترى دارد. به نظر من آنهايى كه در مورد تغيير ايده و نگرش ها بحث مى كنند، آنها سهم اصلى ترى در ساختن جهان مدرن دارند. خب، اين نگاه مرا خيلى از افراد قبول ندارند و چون قبول ندارند اختلاف ما آغاز مى شود. من مى گويم كه متفكران اجتماعى و فيلسوفان هستند كه جهان مدرن را به وجود آورده اند، ديگران مى گويند كه نه صنعتگران و علماى تجربى هستند كه جهان مدرن را ساخته اند. من داعيه خودم را دارم و تصور مى كنم كسانى كه در مورد تغيير ايده و فكر و انديشه بحث مى كنند، آنها هستند كه جهان مدرن را به وجود مى آورند. اگر اين فرض مرا بپذيريم در اين فضا با اين فرض دانش اجتماعى به يك دانش كليدى تبديل مى شود. به عبارتى ديگر براى ساختن جهان مدرن شما قبل از اينكه به صنعت و فن توجه كنيد بايد به دانش اجتماعى و فرهنگى توجه كنيد. بايد اين را داشته باشيد تا بتوانيد هم تكنيك بسازيد و هم بدانيد كه از تكنيك چگونه استفاده كنيد. در اين نگاه جامعه شناسى به عنوان اصلى ترين دانش اجتماعى به يك دانش بنيادى براى ساختن جهان جديد تبديل مى شود. بعد، تحقيقات اجتماعى به تحقيقاتى تبديل مى شود كه براى ما نحوه ورود به جهان جديد را مشخص مى كند. اينكه ما بايد از كجا وارد شويم. چه بخشى از جهان مدرن را بگيريم؟ اصلاً بگيريم يا نه؟ پس جامعه شناسى كه به عنوان يكى از علوم اجتماعى اول مى شود، تحقيقات اجتماعى هم به مجموعه تحقيقات راه اول تبديل مى شود. اين تحقيقات چه مى كنند. آنها به ما مى گويند كه جهان مدرن چيست؟ چه بخشى از جهان مدرن را بايد وارد شويم، چگونه وارد شويم و مؤلفه هاى جهان مدرن مثل تكنيك و صنعت وفن و بهداشت را چگونه بايد تنظيم و آرايش كنيم. من فكر مى كنم كه جهان غرب اينگونه عمل مى كند. جهان مدرن غربى اينگونه دارد با علوم انسانى وعلوم اجتماعى برخورد مى  كند. نگاه دومى وجود دارد كه متأثر از آن حرفى است كه گفتم. در آن نگاه اينگونه فرض مى شد كه علوم انسانى علوم دسته دوم به شمار مى آيند و علوم فنى و مهندسى علوم اول به شمار مى آيند. به عبارتى از اين زاويه علوم انسانى وعلوم اجتماعى به عنوان علوم دسته دومى در نظر گرفته مى شوند كه در درون تمدن به وجود مى آيند و هدف آنها پالايش تمدن است. وقتى علوم اجتماعى و علوم انسانى به علوم دسته دوم تبديل مى شوند وهدفشان پيدايش جهان مدرن است، تحقيقات اجتماعى چه وضعيتى پيدا مى كند؟ تحقيقات اجتماعى به تحقيقاتى تبديل مى شود كه مى بايست آسيب هاى اجتماعى را بشناسد. چون مى خواهد ضعف هاى جامعه را بشناسد و ضعف هاى آن را رفع و پيرايش كند. مثل يك مويى كه به هم ريخته و آرايشگر آن را اصلاح مى كند. اين نگاه به علم موجب مى شود تا تحقيقات اجتماعى به آن مرتبه اى برسند كه اگر لازم بود از آنها استفاده شود. به يك معنا اگر ضرورت پيدا كرد از اين تحقيقات استفاده كنيم. اگر لازم بود تحقيق كنيم پس اگر لازم نبود ديگر نيازى به تقويت اين علوم نيست. اگر لازم نبود اخلاق مى تواند اين كار را انجام دهد. سياست مى تواند اين كار را بكند. در حوزه عمومى هم نقش اصلاح كننده بر عهده مى گيرند. پس ديگر دانش و معرفتى به نام علوم انسانى معناى آكادميك آن لازم نيست.
با توجه به گفته هاى شما، مى خواهم بدانم در اين وضعيت چه كسانى نسبت به بود و نبود اين علوم تصميم گيرى مى كنند؟
مديران، سياستمداران وعلماى اخلاق، مهندسان وپزشكان جاى كارشناسان اجتماعى را مى گيرند. آنها تصميم مى گيرند كه جامعه نياز به آرايش دارد يا ندارد؟ كار آسيب شناسى بكنيم يا نه؟ بعد هم چون احساس مى كنند اگر اين علوم تقويت شوند ممكن است به رقيبى براى آنها تبديل شود، خودشان اين كار را انجام مى دهند. نكته اى كه در اينجا مى گويم، نكته بسيار مهمى است. اين است كه در واقع علوم اجتماعى به علوم دسته دوم در اختيار مديران، مهندسان، پزشكان، سياستمداران و علماى اخلاق تبديل مى شود. يعنى اگر لازم بود اجازه ورود مى دهند و اگر ضرورتى نداشت اجازه ورود را نخواهند داد. پس علوم اجتماعى نمى تواند در متنى اينچنينى طبيعى رشد كند. پس دانشمند علوم اجتماعى هم توليد نمى شود. پژوهشگر علوم اجتماعى هم توليد نمى شود. وقتى هم كه نمى شود تحقيق اجتماعى جدى هم صورت نمى گيرد حال در اين وضعيت، بايد ديد جامعه ما در چه موقعيتى قرار دارد. به نظر من، جامعه ما جامعه اى است كه علوم اول آن علوم الهى است. بعد از اين علوم، علوم فنى و علوم پزشكى جاى مى گيرند. بقيه علوم در چنين جامعه اى علوم دسته دوم به شمار مى آيند. علوم انسانى و علوم اجتماعى در صورت لزوم به شمار مى آيند. اين است كه ما مى بينيم علوم اجتماعى در ايران همچنان علومى بلاتكليف به نظر مى رسند. در اين فضا، مديران، مهندسان، سياستمداران و پزشكان هستند كه سياستهاى توسعه اى را تعيين مى كنند. البته بعضى مواقع از ميان اين افراد، كسانى پيدا مى شوند كه با هزار لطف به علوم اجتماعى تنها از زاويه آسيب شناسانه مى نگرند. مى گويند علوم اجتماعى وظيفه دارند كه آسيب هاى زندگى ما را شناسايى و برطرف كنند، وگرنه خودشان مى توانند با رهنمودها و تذكراتى وضعيت را سر و سامان دهند. اما چرا در ايران خلأ تحقيقات اجتماعى وجود دارد به سؤال اول بازمى گرديم. پاسخ من اين است. به خاطر اينكه اساساً نگذاشته اند كه علوم اجتماعى شكل بگيرد و قوت پيدا كند. اگر هم علوم اجتماعى وجود دارد، اين علوم، علوم بنيادينى نيست. علومى دسته دوم به شمار مى آيد، بنابراين در بهترين حالت كار آسيب شناسانه انجام مى دهد. در اين بحث بهترين وضعيتى كه ما در علوم اجتماعى و علوم انسانى درايران خواهيم داشت، همان وضعيت ابزارى است. اينجا اينگونه فرض مى شود كه علوم قادر به طرح مسأله نيستند و چالش ايجاد نمى كنند. بررسى هاى اقتصادى اجتماعى اثرات صنعت بر فرهنگ، چگونه فرهنگ را بايستى با صنعت متناسب كرد. همان نگاه دسته دوم به علوم اجتماعى.
پس به اعتقاد شما در اين وضعيت بهترين رويكرد كنونى به علوم اجتماعى همان رويكرد آسيب شناسانه است. درست مى گويم.
بله، اينجاست كه همه به دنبال آسيب شناس اجتماعى مى گردند، نه به دنبال نظريه پرداز. اين آسيب ها همانهايى هستند كه در جامعه شايع شده اند. فقر، دزدى، فحشا و از اين دست. اينجا جامعه شناس به كسى تبديل مى شود كه بتواند در مورد مثلاً كودكان خيابانى اظهارنظر بكند. كسى انتظار ندارد كه جامعه شناس در مورد ساختارهاى اجتماعى و لزوم تغيير اين ساختارها صحبت بكند. اين موضوع در ذهن هيچ كس نيست. مى گويند اين كار مورخان و فيلسوفان است. عالم اجتماعى بايد چه كار كند. بايد به بررسى وضعيت نرخ طلاق بپردازد. چرا اينگونه است و براى برطرف كردن آن چه بايد كرد.
در بحث تان به دو رويكرد اشاره كرديد و رويكرد عام و مورد پذيرش در ايران را همان رويكرد دوم دانستيد. به نظرم ما در مورد اجراى همان رويكرد هم با مشكلى مواجه ايم. به عبارتى همان رويكرد هم ناقص اجرا مى شود. نتايج تحقيقات انجام گرفته درست نيست. با واقعيت اجتماعى فاصله دارند. آيا به نظر شما اين نقص متوجه آن دوره اى از تاريخ ما نيست كه نگاه ابزارى به غرب جايگزين نگاه عقلانى به آن شده بود. همان نگاهى كه ابزار غربى را بدون استفاده از معرفت آن مورد استفاده قرار مى داد؟
درست است.شما به دو نكته اشاره كرديد كه هر دونكته قابل اعتناست. يكى اينكه ما درعلوم اجتماعى وحتى در سطح آسيب شناسانه آن هم كارهاى دقيقى انجام نمى دهيم وآمار وارقام متناقضى از نتايج تحقيقاتمان بيرون مى آيد.
مثلاً يك عده مى گويند ما در مرحله فروپاشى اجتماعى قرار داريم ويك عده اين گفته را رد مى كنند. هر دو گروه نيز مستندات خاص خود را دارند. درمورد گسست نسلى هم همينطور است.برخى كه اين نظر را قبول ندارند نيز مستندات خاص خود را ارائه مى دهند. اين نشانه اين است كه علوم اجتماعى در اينجا به ماهو علوم اجتماعى استقرار پيدا نكرده است كه براساس سنت هاى علوم اجتماعى بتواند داورى هاى دقيق داشته باشد. به عبارت ديگر ما بيشتر در جامعه خود آماردان هاى اجتماعى داريم نه جامعه شناسى و محقق اجتماعى. اگر آمار داشته باشند حرف مى زنند و اگر آمارى نداشته باشند گيج مى شوند و نمى توانند حرف بزنند. درصورتى كه جامعه شناسى و محقق اجتماعى بايد خودش توليد آمار كند. به عبارتى وقتى به جامعه نگاه مى كند بتواند حس كند كه اين جامعه به كجا مى رود. مثل جامعه شناسان كلاسيكى كه مى شناسيم. آنها كه مجموعه اى از كارهاى تجربى وسيع انجام نداده اند. ولى فهم اجتماعى پيداكرده اند به همين خاطر مى توانند درمورد جامعه داورى كنند. اساساً اينكه شما درايران با تحليل هاى متناقض و متفاوت مواجه ايد به اين دلايل است كه دانش اجتماعى به طور بنيادى در ايران شكل نگرفته است.چرا دانش اجتماعى در ايران شكل نگرفته، اين مى تواند به خاطر بدفهمى درفهم دانش اجتماعى باشد. چون فكر مى كنند دانش اجتماعى ضد فرهنگ دينى ماست. اگر بخواهيم اينگونه به دانش اجتماعى بنگريم به نظر من خصلت تخريبى دانش تجربى به مراتب بالاتر از دانش اجتماعى است. دانش اجتماعى در مقايسه با دانش تجربى داورى هاى معتدل ترى نسبت به جامعه دارد. ولى ما از آنجا كه علوم تجربى به نيازهاى فورى مان پاسخ مى گويد به آن اجازه ورود مى دهيم اما به دانش اجتماعى اجازه نمى دهيم و به آن دانش غربى مى گوييم به همين خاطر اجازه نداده ايم كه اين دانش در جامعه رشد پيداكند.دوم بحث منافع است. حرف اولى كه من زدم اين بود كه اداره كنندگان جامعه حاضر به پذيرش رقيبى به نام علوم اجتماعى و متفكران آن در كنار خود نيستند. چون عالم اجتماعى داورى كلان را مدنظر خويشتن قرار مى دهد اينها حاضر نيستند چنين رقيبى را بپذيرند.
.
همين افراد اجرايى وقتى بحث در مورد دانش اجتماعى به ميان مى آيد با اشاره به حرف هاى تكرارى مى گويند كه ما بايد از الگوهاى فرهنگ خود تبعيت كنيم آيا نظريه جامعه شناسى يك نظريه عام نيست كه بتواندهمه كشورها را يكسان تغذيه كند.
نه اين طور نيست. هيچ دانشى به اين معنا عام نيست.حتى علوم تجربى و پزشكى هم اينطور نيستند. حتى بيمارى هاى دنيا هم اينگونه نيست. معالجه ها هم اينگونه نيست. بله مى پذيرم كه وجوهى نزديك به هم دارند ولى به سرعت دچار تكثر وگوناگونى مى شود. در علوم انسانى هم اين وضعيت وجود دارد . ما بالاخره در جامعه اى زندگى مى كنيم كه البته بخشى از جهان مدرن به شمار مى آيد وطبيعى است كه در برخى جاها همانند جهان مدرن عمل مى كنيم. چون هم انسان دراين جهان وجود دارد وهم ساز وكارهاى دنياى مدرن را در اختيار داريم. ولى مابقى اين است كه ما بالاخره با توجه به امكانات وتوانايى ها و شرايط فيزيكى ، اقتصادى، فرهنگى و محيطى ، نظام اجتماعى خاص خودمان را داريم. اين است كه اينجا ما به يك جامعه شناسى اى نياز داريم كه هم جامعه شناسى جهانى باشد و هم جامعه شناسى ايرانى.
جامعه شناسى جهانى است چون علم است ،جامعه شناسى ايرانى است چون مسأله آن متفاوت است و شرايطى كه قرار است خود را با آن تطبيق بدهد متفاوت است. من از اين لحاظ جامعه شناسى در ايران را با جامعه شناسى در آمريكا و فرانسه متفاوت مى بينم. نه اينكه ما يك علم ديگرى دراينجا توليد كنيم و نه اساساً علمى به نام جامعه شناسى يك علم جهانى است و ربطى به كسى ندارد. يعنى نه مال آمريكايى هاست ونه به فرانسوى ها و يا ايرانى ها تعلق دارد.علم جامعه جهانى است علم عقلا و دانشمندان و انسان هاى جهانى است. به نظر من دوركيم فرانسوى نيست انسان جهانى است. ماركس هم انسانى جهانى است. پارسونز هم جهانى است. هابرماس هم اينگونه است.اين انسان جهانى است. درنتيجه دانشى كه توليد مى كند دانش جهانى است. اما ما در مقتضيات اجتماعى و فرهنگى كه قرار گرفته ايم از اين دانش اجتماعى بايد استفاده كنيم و باتوجه به مشكلاتى كه داريم شروع به كار و تحقيق كنيم. اينجا مسأله نحوه انطباق ، تجزيه و تحليل و دستيابى به نمونه هاى خودمان با آن دريافت هايى كه يك فرانسوى دارد فرق مى كند. من هم وبر به درس مى دهم و اوهم وبر درس مى دهد.اما در زيست اجتماعى خودمان كه قرار مى گيريم تفاوت پيدا مى كنيم. جامعه شناسى اى كه در اختيار همه ماست براى شناسايى موضوعات متفاوت اشكال ندارد. اين استعداد را دارد وموضوعات يا مسائل يا روش هاى شناسايى متفاوت مى شود نه خودكليت معرفت.
پس ما به نظريه پردازان جهانى نياز داريم يا خير؟
نياز داريم.ما بخشى از جامعه جهانى هستيم. ولى در تعامل با شرايط اجتماعى ونظريه پردازى جهانى چيزهايى توليد مى كنيم كه اين توليدات ديگر توليدات ما نيست و توليدات جهانى لقب مى گيرند.اين است كه وقتى من نوعى به يك مفهومى از جامعه ايرانى پى مى برم اين فهم به جامعه جهانى منتقل مى شود و به بخشى از جامعه جهانى تبديل مى شود.
يعنى آن موقع مى توانيم ادعا كنيم ما هم نظريه پرداز داريم.
بله، ما هم آنوقت بخشى از جامعه جهانى مى شويم شما فرض بفرماييد نحوه عملكرد دين در جامعه ايران وقتى شما درمورد اين موضوع كار مى كنيد اين در جامعه جهانى مورد پذيرش قرار مى گيرد و نظريات دينى در دنيا را اصلاح مى كند. به عنوان مثال «پيتر برگر» جامعه شناسى است كه در حوزه جامعه شناسى دين هم خيلى قوى است. قبل از انقلاب اسلامى يك نوع داورى نسبت به تحولات دين دارد و بعد از انقلاب يك داورى.
نظريات جديد جهانى باعث مى شود كه او نظريات پيشين خود را حذف كند. در واقع تحولات اجتماعى جامعه ايرانى در صورتى كه به بدنه جامعه شناسى جهانى وصل شود مى تواند موجب تحول خود جامعه شناس بشود. آن وقت اين بحث هاى ما در جامعه شناسى ايرانى تبديل به بخشى از بحث هاى جامعه شناسى جهانى مى شود. پس ما يك چيز جداشده و جدا افتاده ممتاز خيلى استثنايى در آن سوى جامعه جهانى نيستيم. ما درواقع بخشى از جامعه جهانى هستيم. به اين معنا كه ما بخشى از جامعه جهانى هستيم اما مثل جامعه جهانى نيستيم. از اين دانش اجتماعى جهانى كه بزرگان آن بزرگان جهان هستند. براى بررسى مسائلمان استفاده مى كنيم يافته هايمان منتقل مى شود و به درد جامعه شناسى جهانى مى خورد و مى تواند موجب تحول دانش اجتماعى شود.
آيا در سنت فرهنگى غرب با همين ديدگاه به جامعه شناسى نگريسته مى شود؟
بله، اساساً همين طورى است. شما فرض بفرماييد الآن در علوم اجتماعى وقتى تحقيقى صورت مى گيرد سه حوزه خيلى داغ و حياتى است.حوزه مطالعات زنان، حوزه مطالعات قوميت ها ونژاد است و ديگرى بحث دين است. به نظر من در جامعه شناسى جهانى كنونى اين سه محور خيلى اهميت دارند. جنسيت، دين و قوميت.در ايران نيز اين سه مسأله وجود دارد.اكثر جامعه شناسان جهانى به اين سه مقوله مى پردازند پس از طريق سه مسأله كه در دنيا وجود دارد با هم تعامل مى كنند. پس جامعه شناسى جهانى با توجه به اين سه مسأله يك نوع پيوستگى در ميان جامعه شناسان به وجود آورده است. به عبارتى انديشه جامعه شناسان جهان بر روى حداقل سه موضوع اصلى در دنيا متمركز شده است. آنها در مقالات ارائه شده موضع همديگر را اصلاح مى كنند و به نتيجه مى رسند. يا اصلاً به اين نتيجه مى رسند كه مسأله جنسيت را به عنوان مثال فراموش كنند اين تعاملى است كه ما در جامعه جهانى داريم و جامعه جهانى بر ما دارد. زمانى اصلاً در مورد جنسيت مطالعه نمى كرديم، اما الآن داريم اين كار را انجام مى دهيم. بنابراين مطالعات مهمى در حوزه زنان صورت گرفته است. پس كارهاى ما دركجا مورد استفاده قرار مى گيرد.در نظام جهانى توليد علم. بعد اينجاست كه درمورد جنسيت، رابطه ها و... بحث ميشود. يكى از بخش هاى ادبيات جهانى هم اين است. پس ما در ساختن ادبيات اجتماعى مشاركت مى كنيم.البته با توجه به ميزان ظرفيت وامكانات خود به همين اندازه هم سهم داريم.
دربحث بومى كردن انديشه اجتماعى شما توجه به مباحث فرهنگى خودمان را مدنظر قرار داديد. حتى ايراد گرفتيد كه مديران اجرايى ما با انديشه اجتماعى آشنا نيستند من به همان نظريه پرداز شما هم انتقاد دارم. اين نظريه پرداز كه در چارچوب پارامترهاى فرهنگى درون فرهنگى خود، فكر مى كند گاهى اوقات نظريه را رد مى كند چون آن را يك محصول غربى مى داند.پس طبيعى است كه مدير اجرايى نيز التفاتى به نظريه نداشته باشد؟
درست است .يك بخش اشكال هم از خود جامعه شناسان است.بعضى از جامعه شناسان ايرانى، تعلقات تئوريك كمترى نسبت به مسأله اجتماعى دارند و به همين دليل است كه ما سنت هاى متعدد جامعه شناسى ايرانى نداريم. در صورتى كه شما اگر به جامعه شناسى نگاه كنيد دو تا، يا سه تا سنت جامعه شناسى وجود دارد كه ما هيچكدام از آنها رانداريم. نه پوزتويست جدى هستيم، نه فرهنگ گرا، نه ماركسيست جدى و نه تاريخ گرا هستيم. چون چنين وضعيتى وجود ندارد.ما سريعاً منتقد آن چيزى مى شويم كه به آن اعتقاد نداريم و آن را نمى شناسيم . شما اگر الآن رسالات دانشجويى را نگاه كنيد مى بينيد كه شروع مى كنند به استفاده از نظريات و در آخر مى بينيد كه در كار خود از اين ادبيات نظرى استفاده نمى كنند.
فورى به سراغ طرح مسأله و جمع آورى اطلاعات مى روند و در آخر نيز حرفى مى زنند در صورتى كه همه تعهد جامعه شناس در بررسى مسأله اجتماعى پاسخ به تئورى و تعيين سرنوشت براى آن است، نه نقد نظريه، بلكه هدف بايد استفاده از اين نظريه باشد. بهره گرفتن از اين نظريه است براى فهم پديده اجتماعى. چه جور مى شود كه من نيامده و ندانسته منتقد نظريه باشم و در مورد آمار و ارقام داورى كنم. اين داورى را از كجا مى آورم؟ اين داورى را بايد حتماً از نظريه گرفته باشم. اگر به نظريه اعتقاد نداشته باشم كه اصلاً نمى توانم داورى كنم. آن وقت بين من كه جامعه شناسى مى دانم با آن كه نمى داند چه فرقى وجود دارد. هر دو تا مى توانيم حرف بزنيم و بگوييم آمارها نشان مى دهد كه درصد طلاق بالا است يا پايين است. اين كه معناى اين طلاق يا اين فساد يا اين مشكل در جامعه چه چيزى است، بايد چارچوب نظرى وجود داشته باشد. يعنى جامعه شناسى كه اعتقاد علمى به يك نظريه دارد. اين اشكال جامعه شناسان ايران است.
به عبارتى همه مسأله به مدير اجرايى ما باز نمى گردد...
بله، به ضعيف بودن علم هم باز مى گردد. اينجا ديگر علم وجود ندارد. علم جنبه ابزارى پيدا كرده است. دست دوم است. چه كسى اين كار را كرده، بله مدير مقصر است ولى از اين طرف ما هم مقصريم. ما به عنوان كسانى كه در اين زمينه عمل مى كنيم، تقصير بر گردن داريم كه نمى آييم از علم دفاع كنيم و در مناسبات اجتماعى به علم استناد كنيم. ما اين كار را نمى كنيم.
با اين اوصاف، شما مى توانيد وضعيت اميدواركننده اى را در اين زمينه در نظر بگيريد؟
من اتفاقاً يكى از كسانى هستم كه بسيار خوشبينم. با اين فرض كه اگر چنانچه ما از جامعه شناسى دفاع كنيم، خوشبينى وجود دارد. ولى اگر ما نسبت به علم خود رياكارانه عمل كنيم يا خيلى سياسى عمل كنيم، آن وقت جامعه شناسى اتفاقاً دوباره دوره افول را پيدا خواهد كرد. اگر ما دفاع كنيم و علم را به صحنه اجتماع بياوريم و از آن براى ساماندهى نظام اجتماعى استفاده كنيم اين علم جان مى گيرد به خاطر اين كه ظرفيت اجتماعى ايجاد شده است. نيروى اجتماعى اى كه به حوزه جامعه شناسى علاقه مند است. به مسايل و انديشه هاى اجتماعى علاقه مند است. بعد هم يك جمعيت كثيرى به نام دانشجو، استاد، محقق و منتقد و مترجم در حوزه علوم اجتماعى توليد شده است. اينها نيرويى هستند كه از وجود آنها مى توان استفاده كرد. پس اگر اين كار را انجام بدهيم، اين امكان را داريم و مى توانيم اين كار را انجام بدهيم. من در خلأ حرف نمى ز نم. يك نسل چهارمى از جامعه شناسان توليد شده كه نسل بسيار بسيار جالبى است و از ظرفيت آنها مى توان استفاده كرد. براى دفاع از جامعه شناسى و هم دستيابى به مدل هاى جدى تحقيق اجتماعى.
ابزارهايى كه بايد با استفاده از آنها اين جهت دهى را هدايت كرد، كدامند؟
يك سرى ابزارها، ابزارهاى آكادميك است. ابزارهايى است كه در حوزه علم و دانش بايد وجود داشته باشد. يك سرى ابزارها نيز در حوزه نظام سياسى و دولت است. يك سرى امكانات و ابزارها هم مربوط به جامعه بين الملل است. ابزارهايى كه در حوزه آكادميك وجود دارد اين است كه جامعه شناسان به لحاظ حرفه اى بايد به اين فهم برسند كه تعهدى نسبت به جامعه شناسى و علوم اجتماعى دارند و بايد كارى كنند كه اين علم مورد استفاده قرار گيرد. ما تا كى بايد از دانش اجتماعى به عنوان يك دانش اشرافى و خيلى انتزاعى استفاده كنيم. مثل اين است كه من بگويم پزشكم ولى نتوانم جراحى كنم. من اگر جامعه شناسم بايد بتوانم مثل يك پزشك كارى را انجام دهم. جامعه شناس بايد به اينجا برسد كه بتواند كارى در خدمت اين جامعه انجام دهد. اگر جامعه شناسان اين كار را انجام ندهند، خيانت مى كنند. اين كه مى گويم رياكارى علمى اين است. ابزارهاى در اختيار جامعه شناس ابزارهاى علمى است. پژوهش ها، تحقيقات، سمينارها، درس ها، تلاش ها و... همين آمدن شما به اينجا براى من يك امكان است، براى دفاع از جامعه شناسى، خود جامعه شناسان از امكانات موجود بايد استفاده كنند. دانشگاه، كلاس، تحقيق، مشاوره و... اينها همه بايد در خدمت كمك به جامعه باشد. از اين علم بايد براى بهبود وضعيت اجتماعى استفاده كرد. از آن طرف بحث دولت هم به ميان مى آيد. دولت هاى عاقل دولت هايى هستند كه از دانشمندان به خوبى استفاده مى كنند. به خصوص اين نوع دانشمندان چون اينها قدرت تحليل شان خيلى بالا است. مثل پزشكى و فنى نيست. اين دانش مى تواند خيلى به سرعت بگويد كه جامعه دچار بحران مشروعيت است و اين مفهوم وقتى اشاعه پيدا بكند دولت ها ديگر هيچ كارى نمى توانند بكنند. بنابراين دولت ها، اگر دولت هاى عاقلى باشند، از جامعه شناسان براى بهبود وضعيت خود استفاده مى كنند. اين يك امكان است كه دولتى مثل دولت جمهورى اسلامى كه دارد بحث توسعه را دنبال مى كند و نيروى اصلى توسعه است، براى اين كه توسعه را سروسامان دهد بايد از اقتصاددانان، جامعه شناسان، روانشناسان، علماى علوم سياسى و علماى ديگر علوم استفاده بهينه بكند. اين يك امكان است. بعد هم، بحث ديگر ما بحث جامعه جهانى است. ما ايده هامان را هم بايد به جامعه جهانى منتقل كنيم و هم جامعه جهانى بايد بخشى را به عنوان جامعه شناسى ايرانى در خود جاى بدهد. قهر بين جامعه شناسى ايرانى و جامعه شناسى جهانى به نظرم قهر بدى است. حالا در حوزه سياسى ممكن است وجود داشته باشد، من به آن كارى ندارم ولى به نظرم در حوزه علمى اين كار خوبى نيست. هم جامعه شناسان جهانى به ما خيانت مى كنند و هم ما داريم به جامعه شناسى جهانى خيانت مى كنيم. شايد حل اين مشكل برعهده انجمن جامعه شناسى است. شايد وظيفه استادان و بزرگان جامعه شناسى ايران است كه بايد اين كار را انجام دهند. اينجا امكانات خوبى است كه مى تواند جامعه شناسى را از اين وضع مفهوم گرايى انتزاعى سطحى نگرانه نجات بدهد و آن را وارد حوزه عمل بكند.
شما مركز هدايت و فرماندهى چنين جريانى را دانشگاه مى دانيد؟
من به دانشگاه و جامعه شناسان اعتقاد دارم.
اين عنوان جامعه شناسان به افراد بيرون از دانشگاه هم اطلاق مى شود؟
بله، بخشى از اين جامعه شناسان به طور رسمى در دانشگاه حضور دارند. بخشى نيز در بيرون از دانشگاه متعلق به حوزه روشنفكرى، حوزه سياسى و حوزه مطبوعاتند. اينها بايد كارى جدى انجام دهند. انجمن هاى حرفه اى شايد بتوانند فراتر از دانشگاه اين كار را انجام دهند. آنها بايد به دفاع از اين علم بپردازند تا بتوانند از آن استفاده كنند. وقتى استفاده كنيم، مثل ورزشكارى هستيم كه با انجام تمرينات ورزشى، هم خسته مى شود و هم قوت مى گيرد. اين يك فرايند دو وجهى است. حضور جامعه شناس در حوزه سياسى و حوزه اجتماعى هم او را خسته مى كند و هم به او منفعت مى رساند و از اين طريق اين علم قوى مى شود.
احساس مى كنم در بين اين كلياتى كه شما مورد اشاره قرار مى دهيد، گسست وجود دارد. جامعه شناسى كه بيرون از دانشگاه است يا با دانشگاه ارتباط ندارد، يا دانشگاهيان اجازه ورود او به فضاى خود را نمى دهند.
نه، شما اصلاً اين طور نگاه نكنيد. دانش اجتماعى ما دانش اجتماعى شناورى است. بخشى از اين دانش متعلق به دانشگاه است، بخش بيرون آن هم نيروهاى محققان، مترجمان، مؤلفان، اينها الزاماً افرادى نيستند كه با هم بى ارتباط باشند. مترجمان كتاب هايى را ترجمه مى كنند و مؤلفانى از آن استفاده مى كنند. محققان كارى را انجام مى  دهند كه مورد داورى منتقدان اجتماعى قرار مى گيرند. ما در حوزه علوم اجتماعى كتاب هايى را مشاهده مى كنيم كه ترجمه شده اند و استادان هرگز آن را ترجمه نكرده اند. اما اكنون آن ترجمه به عنوان متون اصلى محور تدريس قرار گرفته است. يا بحث هايى را كه استادان در دانشگاه مطرح مى كنند. نيروها و فضاهايى را به وجود آورده كه اينها الآن به حوزه روشنفكرى وارد شده و اين حوزه از آن ها استفاده مى كند. اين اتفاق به طور طبيعى به لحاظ اجتماعى صورت گرفته است.
قبول دارم، ولى آن مترجمى كه بيرون از دانشگاه قرار دارد و تاكنون چند اثر برجسته در حوزه جامعه شناسى ترجمه كرده، امكان دارد كه در دانشگاه حاضر شود و...
لازم نيست بيايد. براى چه بيايد. مگر ما بايد همه روشنفكران را وارد دانشگاه كنيم و...
نه، بحث من اين نيست كه اين فرد در دانشگاه حاضر شده و تدريس كند. منظورم پيوند ميان اين دو است.
بله، اين اتفاق از طريق نسل چهارمى كه من مى گويم رخ داده است.
اين ارتباط الآن وجود دارد؟
بله، نسل چهارم اين پيوند را ايجاد كرده است. نسل چهارم سعى كرده بين استادان خوب و روشنفكران خوب با مديران خوب يك نوع تعاملات پنهان ايجاد كند، نه توطئه آميز. به طور اتفاقى يك پيوند ايجاد كرده است. مترجمان علوم اجتماعى وارد دانشگاه شده اند. دانشگاهى هاى خوب وارد حوزه سياست شده اند. اين نسل چهارم نسل عجيب و غريبى است كه توانسته اين پيوندها را فراهم كند. اين است كه مى گويم اين يك ظرفيت بسيار خوب است. اين نسل، نسل چهارمى نيست كه در كنار نسل سوم در داخل دانشگاه توليد شده باشد. اين نسل، نسلى است كه داعيه ملى و اجتماعى دارد. به دانشگاه رفته و دارد اين پيوندها را ايجاد مى كند. من نسبت به اين نسل چهارم نگاه خوشبينانه اى دارم.
 



+ نوشته شده در  دوشنبه 3 تیر1387ساعت 23:18  توسط سید عبدالله حسینی نوری  | 

 

 

 

 
 
آسيب شناس ها جاى
نظريه پردازان اجتماعى راگرفته اند

 
علوم اجتماعى در ايران وميزان توجه به نتايج تحقيقات اجتماعى آن، در حوزه اجرايى جامعه ماچندان جدى گرفته نمى شود. در بسيارى از پروژه هاى اجرايى على رغم اينكه ملاحظات فنى و مهندسى و حتى ملاحظات زيست محيطى مدنظر قرار مى گيرد، به ملاحظات اجتماعى بى توجهى مى شود اين موضوع در بعد كلان كشورى قابل مشاهده است. از نظر دكتر تقى آزاد ارمكى جامعه شناس و استاد دانشگاه تهران در بررسى اين وضعيت ابتدا بايستى جامعه شناس و وضعيت آن در ايران را مورد توجه قرار داد. از نظر اين كارشناس مسائل اجتماعى با شناخت نقاط آسيب پذير در حوزه جامعه شناسى ايران مى توان نقاط خلأ در حوزه اجرايى را شناخت و به تبع نحوه نگريستن به علوم اجتماعى را در جامعه تغيير داد. 216498.jpg
وقتى به تحقيقات اجتماعى در ايران نگاه مى كنيم با وضعيت جالبى رو به رو نمى شويم. اين وضعيت چه در ضعف تحقيقات باشد، چه در بى توجهى نظام اجرايى به اجراى تحقيقات، شرايطى را به وجود آورده كه ملاحظات اجتماعى در پروژه هاى اجرايى چندان مدنظر قرار نمى گيرد. تحليل شما از وضعيت مورد نظر چيست؟
در باب وضعيت تحقيقات اجتماعى در ايران و اينكه كم و كيف آن چگونه است و مشكلات آن چگونه است، يك بحث مى توان داشت و در اينكه اساساً تحقيقات اجتماعى اى كه در حوزه كشورى انجام مى شود داراى چه منزلتى است نيز يك بحث ديگر. به تعبير شما اينكه چرا خلأ اى به نام تحقيقات اجتماعى در ايران داريم، من براى اينكه يك مقدارى بحث را بيشتر باز كنيم سعى مى كنم فضاى مفهومى عام ترى مطرح كنم. ببينيد، دنياى مدرن دنيايى است كه فقط و فقط براساس علوم تجربى طراحى نشده است. جهان مدرن جهانى است كه بيش از آنكه جهان صنعت و فن باشد، جهان زندگى جديد است. در اين زندگى جديد است كه چيزى تحت عنوان فن و صنعت و تكنولوژى و ماشين معنا پيدا مى كند. من اگر بخواهم بحث نظرى و تاريخى در اين مورد انجام دهم، بايد بروم و به بحث هايى ديگر بپردازم. فرض بفرماييد در ساختن جهان مدرن هگل مقدم است يا انيشتين.كدام يك از اينها اهميت بيشترى دارد. به نظر من آنهايى كه در مورد تغيير ايده و نگرش ها بحث مى كنند، آنها سهم اصلى ترى در ساختن جهان مدرن دارند. خب، اين نگاه مرا خيلى از افراد قبول ندارند و چون قبول ندارند اختلاف ما آغاز مى شود. من مى گويم كه متفكران اجتماعى و فيلسوفان هستند كه جهان مدرن را به وجود آورده اند، ديگران مى گويند كه نه صنعتگران و علماى تجربى هستند كه جهان مدرن را ساخته اند. من داعيه خودم را دارم و تصور مى كنم كسانى كه در مورد تغيير ايده و فكر و انديشه بحث مى كنند، آنها هستند كه جهان مدرن را به وجود مى آورند. اگر اين فرض مرا بپذيريم در اين فضا با اين فرض دانش اجتماعى به يك دانش كليدى تبديل مى شود. به عبارتى ديگر براى ساختن جهان مدرن شما قبل از اينكه به صنعت و فن توجه كنيد بايد به دانش اجتماعى و فرهنگى توجه كنيد. بايد اين را داشته باشيد تا بتوانيد هم تكنيك بسازيد و هم بدانيد كه از تكنيك چگونه استفاده كنيد. در اين نگاه جامعه شناسى به عنوان اصلى ترين دانش اجتماعى به يك دانش بنيادى براى ساختن جهان جديد تبديل مى شود. بعد، تحقيقات اجتماعى به تحقيقاتى تبديل مى شود كه براى ما نحوه ورود به جهان جديد را مشخص مى كند. اينكه ما بايد از كجا وارد شويم. چه بخشى از جهان مدرن را بگيريم؟ اصلاً بگيريم يا نه؟ پس جامعه شناسى كه به عنوان يكى از علوم اجتماعى اول مى شود، تحقيقات اجتماعى هم به مجموعه تحقيقات راه اول تبديل مى شود. اين تحقيقات چه مى كنند. آنها به ما مى گويند كه جهان مدرن چيست؟ چه بخشى از جهان مدرن را بايد وارد شويم، چگونه وارد شويم و مؤلفه هاى جهان مدرن مثل تكنيك و صنعت وفن و بهداشت را چگونه بايد تنظيم و آرايش كنيم. من فكر مى كنم كه جهان غرب اينگونه عمل مى كند. جهان مدرن غربى اينگونه دارد با علوم انسانى وعلوم اجتماعى برخورد مى  كند. نگاه دومى وجود دارد كه متأثر از آن حرفى است كه گفتم. در آن نگاه اينگونه فرض مى شد كه علوم انسانى علوم دسته دوم به شمار مى آيند و علوم فنى و مهندسى علوم اول به شمار مى آيند. به عبارتى از اين زاويه علوم انسانى وعلوم اجتماعى به عنوان علوم دسته دومى در نظر گرفته مى شوند كه در درون تمدن به وجود مى آيند و هدف آنها پالايش تمدن است. وقتى علوم اجتماعى و علوم انسانى به علوم دسته دوم تبديل مى شوند وهدفشان پيدايش جهان مدرن است، تحقيقات اجتماعى چه وضعيتى پيدا مى كند؟ تحقيقات اجتماعى به تحقيقاتى تبديل مى شود كه مى بايست آسيب هاى اجتماعى را بشناسد. چون مى خواهد ضعف هاى جامعه را بشناسد و ضعف هاى آن را رفع و پيرايش كند. مثل يك مويى كه به هم ريخته و آرايشگر آن را اصلاح مى كند. اين نگاه به علم موجب مى شود تا تحقيقات اجتماعى به آن مرتبه اى برسند كه اگر لازم بود از آنها استفاده شود. به يك معنا اگر ضرورت پيدا كرد از اين تحقيقات استفاده كنيم. اگر لازم بود تحقيق كنيم پس اگر لازم نبود ديگر نيازى به تقويت اين علوم نيست. اگر لازم نبود اخلاق مى تواند اين كار را انجام دهد. سياست مى تواند اين كار را بكند. در حوزه عمومى هم نقش اصلاح كننده بر عهده مى گيرند. پس ديگر دانش و معرفتى به نام علوم انسانى معناى آكادميك آن لازم نيست.
با توجه به گفته هاى شما، مى خواهم بدانم در اين وضعيت چه كسانى نسبت به بود و نبود اين علوم تصميم گيرى مى كنند؟
مديران، سياستمداران وعلماى اخلاق، مهندسان وپزشكان جاى كارشناسان اجتماعى را مى گيرند. آنها تصميم مى گيرند كه جامعه نياز به آرايش دارد يا ندارد؟ كار آسيب شناسى بكنيم يا نه؟ بعد هم چون احساس مى كنند اگر اين علوم تقويت شوند ممكن است به رقيبى براى آنها تبديل شود، خودشان اين كار را انجام مى دهند. نكته اى كه در اينجا مى گويم، نكته بسيار مهمى است. اين است كه در واقع علوم اجتماعى به علوم دسته دوم در اختيار مديران، مهندسان، پزشكان، سياستمداران و علماى اخلاق تبديل مى شود. يعنى اگر لازم بود اجازه ورود مى دهند و اگر ضرورتى نداشت اجازه ورود را نخواهند داد. پس علوم اجتماعى نمى تواند در متنى اينچنينى طبيعى رشد كند. پس دانشمند علوم اجتماعى هم توليد نمى شود. پژوهشگر علوم اجتماعى هم توليد نمى شود. وقتى هم كه نمى شود تحقيق اجتماعى جدى هم صورت نمى گيرد حال در اين وضعيت، بايد ديد جامعه ما در چه موقعيتى قرار دارد. به نظر من، جامعه ما جامعه اى است كه علوم اول آن علوم الهى است. بعد از اين علوم، علوم فنى و علوم پزشكى جاى مى گيرند. بقيه علوم در چنين جامعه اى علوم دسته دوم به شمار مى آيند. علوم انسانى و علوم اجتماعى در صورت لزوم به شمار مى آيند. اين است كه ما مى بينيم علوم اجتماعى در ايران همچنان علومى بلاتكليف به نظر مى رسند. در اين فضا، مديران، مهندسان، سياستمداران و پزشكان هستند كه سياستهاى توسعه اى را تعيين مى كنند. البته بعضى مواقع از ميان اين افراد، كسانى پيدا مى شوند كه با هزار لطف به علوم اجتماعى تنها از زاويه آسيب شناسانه مى نگرند. مى گويند علوم اجتماعى وظيفه دارند كه آسيب هاى زندگى ما را شناسايى و برطرف كنند، وگرنه خودشان مى توانند با رهنمودها و تذكراتى وضعيت را سر و سامان دهند. اما چرا در ايران خلأ تحقيقات اجتماعى وجود دارد به سؤال اول بازمى گرديم. پاسخ من اين است. به خاطر اينكه اساساً نگذاشته اند كه علوم اجتماعى شكل بگيرد و قوت پيدا كند. اگر هم علوم اجتماعى وجود دارد، اين علوم، علوم بنيادينى نيست. علومى دسته دوم به شمار مى آيد، بنابراين در بهترين حالت كار آسيب شناسانه انجام مى دهد. در اين بحث بهترين وضعيتى كه ما در علوم اجتماعى و علوم انسانى درايران خواهيم داشت، همان وضعيت ابزارى است. اينجا اينگونه فرض مى شود كه علوم قادر به طرح مسأله نيستند و چالش ايجاد نمى كنند. بررسى هاى اقتصادى اجتماعى اثرات صنعت بر فرهنگ، چگونه فرهنگ را بايستى با صنعت متناسب كرد. همان نگاه دسته دوم به علوم اجتماعى.
پس به اعتقاد شما در اين وضعيت بهترين رويكرد كنونى به علوم اجتماعى همان رويكرد آسيب شناسانه است. درست مى گويم.
بله، اينجاست كه همه به دنبال آسيب شناس اجتماعى مى گردند، نه به دنبال نظريه پرداز. اين آسيب ها همانهايى هستند كه در جامعه شايع شده اند. فقر، دزدى، فحشا و از اين دست. اينجا جامعه شناس به كسى تبديل مى شود كه بتواند در مورد مثلاً كودكان خيابانى اظهارنظر بكند. كسى انتظار ندارد كه جامعه شناس در مورد ساختارهاى اجتماعى و لزوم تغيير اين ساختارها صحبت بكند. اين موضوع در ذهن هيچ كس نيست. مى گويند اين كار مورخان و فيلسوفان است. عالم اجتماعى بايد چه كار كند. بايد به بررسى وضعيت نرخ طلاق بپردازد. چرا اينگونه است و براى برطرف كردن آن چه بايد كرد.
در بحث تان به دو رويكرد اشاره كرديد و رويكرد عام و مورد پذيرش در ايران را همان رويكرد دوم دانستيد. به نظرم ما در مورد اجراى همان رويكرد هم با مشكلى مواجه ايم. به عبارتى همان رويكرد هم ناقص اجرا مى شود. نتايج تحقيقات انجام گرفته درست نيست. با واقعيت اجتماعى فاصله دارند. آيا به نظر شما اين نقص متوجه آن دوره اى از تاريخ ما نيست كه نگاه ابزارى به غرب جايگزين نگاه عقلانى به آن شده بود. همان نگاهى كه ابزار غربى را بدون استفاده از معرفت آن مورد استفاده قرار مى داد؟
درست است.شما به دو نكته اشاره كرديد كه هر دونكته قابل اعتناست. يكى اينكه ما درعلوم اجتماعى وحتى در سطح آسيب شناسانه آن هم كارهاى دقيقى انجام نمى دهيم وآمار وارقام متناقضى از نتايج تحقيقاتمان بيرون مى آيد.
مثلاً يك عده مى گويند ما در مرحله فروپاشى اجتماعى قرار داريم ويك عده اين گفته را رد مى كنند. هر دو گروه نيز مستندات خاص خود را دارند. درمورد گسست نسلى هم همينطور است.برخى كه اين نظر را قبول ندارند نيز مستندات خاص خود را ارائه مى دهند. اين نشانه اين است كه علوم اجتماعى در اينجا به ماهو علوم اجتماعى استقرار پيدا نكرده است كه براساس سنت هاى علوم اجتماعى بتواند داورى هاى دقيق داشته باشد. به عبارت ديگر ما بيشتر در جامعه خود آماردان هاى اجتماعى داريم نه جامعه شناسى و محقق اجتماعى. اگر آمار داشته باشند حرف مى زنند و اگر آمارى نداشته باشند گيج مى شوند و نمى توانند حرف بزنند. درصورتى كه جامعه شناسى و محقق اجتماعى بايد خودش توليد آمار كند. به عبارتى وقتى به جامعه نگاه مى كند بتواند حس كند كه اين جامعه به كجا مى رود. مثل جامعه شناسان كلاسيكى كه مى شناسيم. آنها كه مجموعه اى از كارهاى تجربى وسيع انجام نداده اند. ولى فهم اجتماعى پيداكرده اند به همين خاطر مى توانند درمورد جامعه داورى كنند. اساساً اينكه شما درايران با تحليل هاى متناقض و متفاوت مواجه ايد به اين دلايل است كه دانش اجتماعى به طور بنيادى در ايران شكل نگرفته است.چرا دانش اجتماعى در ايران شكل نگرفته، اين مى تواند به خاطر بدفهمى درفهم دانش اجتماعى باشد. چون فكر مى كنند دانش اجتماعى ضد فرهنگ دينى ماست. اگر بخواهيم اينگونه به دانش اجتماعى بنگريم به نظر من خصلت تخريبى دانش تجربى به مراتب بالاتر از دانش اجتماعى است. دانش اجتماعى در مقايسه با دانش تجربى داورى هاى معتدل ترى نسبت به جامعه دارد. ولى ما از آنجا كه علوم تجربى به نيازهاى فورى مان پاسخ مى گويد به آن اجازه ورود مى دهيم اما به دانش اجتماعى اجازه نمى دهيم و به آن دانش غربى مى گوييم به همين خاطر اجازه نداده ايم كه اين دانش در جامعه رشد پيداكند.دوم بحث منافع است. حرف اولى كه من زدم اين بود كه اداره كنندگان جامعه حاضر به پذيرش رقيبى به نام علوم اجتماعى و متفكران آن در كنار خود نيستند. چون عالم اجتماعى داورى كلان را مدنظر خويشتن قرار مى دهد اينها حاضر نيستند چنين رقيبى را بپذيرند.
.
همين افراد اجرايى وقتى بحث در مورد دانش اجتماعى به ميان مى آيد با اشاره به حرف هاى تكرارى مى گويند كه ما بايد از الگوهاى فرهنگ خود تبعيت كنيم آيا نظريه جامعه شناسى يك نظريه عام نيست كه بتواندهمه كشورها را يكسان تغذيه كند.
نه اين طور نيست. هيچ دانشى به اين معنا عام نيست.حتى علوم تجربى و پزشكى هم اينطور نيستند. حتى بيمارى هاى دنيا هم اينگونه نيست. معالجه ها هم اينگونه نيست. بله مى پذيرم كه وجوهى نزديك به هم دارند ولى به سرعت دچار تكثر وگوناگونى مى شود. در علوم انسانى هم اين وضعيت وجود دارد . ما بالاخره در جامعه اى زندگى مى كنيم كه البته بخشى از جهان مدرن به شمار مى آيد وطبيعى است كه در برخى جاها همانند جهان مدرن عمل مى كنيم. چون هم انسان دراين جهان وجود دارد وهم ساز وكارهاى دنياى مدرن را در اختيار داريم. ولى مابقى اين است كه ما بالاخره با توجه به امكانات وتوانايى ها و شرايط فيزيكى ، اقتصادى، فرهنگى و محيطى ، نظام اجتماعى خاص خودمان را داريم. اين است كه اينجا ما به يك جامعه شناسى اى نياز داريم كه هم جامعه شناسى جهانى باشد و هم جامعه شناسى ايرانى.
جامعه شناسى جهانى است چون علم است ،جامعه شناسى ايرانى است چون مسأله آن متفاوت است و شرايطى كه قرار است خود را با آن تطبيق بدهد متفاوت است. من از اين لحاظ جامعه شناسى در ايران را با جامعه شناسى در آمريكا و فرانسه متفاوت مى بينم. نه اينكه ما يك علم ديگرى دراينجا توليد كنيم و نه اساساً علمى به نام جامعه شناسى يك علم جهانى است و ربطى به كسى ندارد. يعنى نه مال آمريكايى هاست ونه به فرانسوى ها و يا ايرانى ها تعلق دارد.علم جامعه جهانى است علم عقلا و دانشمندان و انسان هاى جهانى است. به نظر من دوركيم فرانسوى نيست انسان جهانى است. ماركس هم انسانى جهانى است. پارسونز هم جهانى است. هابرماس هم اينگونه است.اين انسان جهانى است. درنتيجه دانشى كه توليد مى كند دانش جهانى است. اما ما در مقتضيات اجتماعى و فرهنگى كه قرار گرفته ايم از اين دانش اجتماعى بايد استفاده كنيم و باتوجه به مشكلاتى كه داريم شروع به كار و تحقيق كنيم. اينجا مسأله نحوه انطباق ، تجزيه و تحليل و دستيابى به نمونه هاى خودمان با آن دريافت هايى كه يك فرانسوى دارد فرق مى كند. من هم وبر به درس مى دهم و اوهم وبر درس مى دهد.اما در زيست اجتماعى خودمان كه قرار مى گيريم تفاوت پيدا مى كنيم. جامعه شناسى اى كه در اختيار همه ماست براى شناسايى موضوعات متفاوت اشكال ندارد. اين استعداد را دارد وموضوعات يا مسائل يا روش هاى شناسايى متفاوت مى شود نه خودكليت معرفت.
پس ما به نظريه پردازان جهانى نياز داريم يا خير؟
نياز داريم.ما بخشى از جامعه جهانى هستيم. ولى در تعامل با شرايط اجتماعى ونظريه پردازى جهانى چيزهايى توليد مى كنيم كه اين توليدات ديگر توليدات ما نيست و توليدات جهانى لقب مى گيرند.اين است كه وقتى من نوعى به يك مفهومى از جامعه ايرانى پى مى برم اين فهم به جامعه جهانى منتقل مى شود و به بخشى از جامعه جهانى تبديل مى شود.
يعنى آن موقع مى توانيم ادعا كنيم ما هم نظريه پرداز داريم.
بله، ما هم آنوقت بخشى از جامعه جهانى مى شويم شما فرض بفرماييد نحوه عملكرد دين در جامعه ايران وقتى شما درمورد اين موضوع كار مى كنيد اين در جامعه جهانى مورد پذيرش قرار مى گيرد و نظريات دينى در دنيا را اصلاح مى كند. به عنوان مثال «پيتر برگر» جامعه شناسى است كه در حوزه جامعه شناسى دين هم خيلى قوى است. قبل از انقلاب اسلامى يك نوع داورى نسبت به تحولات دين دارد و بعد از انقلاب يك داورى.
نظريات جديد جهانى باعث مى شود كه او نظريات پيشين خود را حذف كند. در واقع تحولات اجتماعى جامعه ايرانى در صورتى كه به بدنه جامعه شناسى جهانى وصل شود مى تواند موجب تحول خود جامعه شناس بشود. آن وقت اين بحث هاى ما در جامعه شناسى ايرانى تبديل به بخشى از بحث هاى جامعه شناسى جهانى مى شود. پس ما يك چيز جداشده و جدا افتاده ممتاز خيلى استثنايى در آن سوى جامعه جهانى نيستيم. ما درواقع بخشى از جامعه جهانى هستيم. به اين معنا كه ما بخشى از جامعه جهانى هستيم اما مثل جامعه جهانى نيستيم. از اين دانش اجتماعى جهانى كه بزرگان آن بزرگان جهان هستند. براى بررسى مسائلمان استفاده مى كنيم يافته هايمان منتقل مى شود و به درد جامعه شناسى جهانى مى خورد و مى تواند موجب تحول دانش اجتماعى شود.
آيا در سنت فرهنگى غرب با همين ديدگاه به جامعه شناسى نگريسته مى شود؟
بله، اساساً همين طورى است. شما فرض بفرماييد الآن در علوم اجتماعى وقتى تحقيقى صورت مى گيرد سه حوزه خيلى داغ و حياتى است.حوزه مطالعات زنان، حوزه مطالعات قوميت ها ونژاد است و ديگرى بحث دين است. به نظر من در جامعه شناسى جهانى كنونى اين سه محور خيلى اهميت دارند. جنسيت، دين و قوميت.در ايران نيز اين سه مسأله وجود دارد.اكثر جامعه شناسان جهانى به اين سه مقوله مى پردازند پس از طريق سه مسأله كه در دنيا وجود دارد با هم تعامل مى كنند. پس جامعه شناسى جهانى با توجه به اين سه مسأله يك نوع پيوستگى در ميان جامعه شناسان به وجود آورده است. به عبارتى انديشه جامعه شناسان جهان بر روى حداقل سه موضوع اصلى در دنيا متمركز شده است. آنها در مقالات ارائه شده موضع همديگر را اصلاح مى كنند و به نتيجه مى رسند. يا اصلاً به اين نتيجه مى رسند كه مسأله جنسيت را به عنوان مثال فراموش كنند اين تعاملى است كه ما در جامعه جهانى داريم و جامعه جهانى بر ما دارد. زمانى اصلاً در مورد جنسيت مطالعه نمى كرديم، اما الآن داريم اين كار را انجام مى دهيم. بنابراين مطالعات مهمى در حوزه زنان صورت گرفته است. پس كارهاى ما دركجا مورد استفاده قرار مى گيرد.در نظام جهانى توليد علم. بعد اينجاست كه درمورد جنسيت، رابطه ها و... بحث ميشود. يكى از بخش هاى ادبيات جهانى هم اين است. پس ما در ساختن ادبيات اجتماعى مشاركت مى كنيم.البته با توجه به ميزان ظرفيت وامكانات خود به همين اندازه هم سهم داريم.
دربحث بومى كردن انديشه اجتماعى شما توجه به مباحث فرهنگى خودمان را مدنظر قرار داديد. حتى ايراد گرفتيد كه مديران اجرايى ما با انديشه اجتماعى آشنا نيستند من به همان نظريه پرداز شما هم انتقاد دارم. اين نظريه پرداز كه در چارچوب پارامترهاى فرهنگى درون فرهنگى خود، فكر مى كند گاهى اوقات نظريه را رد مى كند چون آن را يك محصول غربى مى داند.پس طبيعى است كه مدير اجرايى نيز التفاتى به نظريه نداشته باشد؟
درست است .يك بخش اشكال هم از خود جامعه شناسان است.بعضى از جامعه شناسان ايرانى، تعلقات تئوريك كمترى نسبت به مسأله اجتماعى دارند و به همين دليل است كه ما سنت هاى متعدد جامعه شناسى ايرانى نداريم. در صورتى كه شما اگر به جامعه شناسى نگاه كنيد دو تا، يا سه تا سنت جامعه شناسى وجود دارد كه ما هيچكدام از آنها رانداريم. نه پوزتويست جدى هستيم، نه فرهنگ گرا، نه ماركسيست جدى و نه تاريخ گرا هستيم. چون چنين وضعيتى وجود ندارد.ما سريعاً منتقد آن چيزى مى شويم كه به آن اعتقاد نداريم و آن را نمى شناسيم . شما اگر الآن رسالات دانشجويى را نگاه كنيد مى بينيد كه شروع مى كنند به استفاده از نظريات و در آخر مى بينيد كه در كار خود از اين ادبيات نظرى استفاده نمى كنند.
فورى به سراغ طرح مسأله و جمع آورى اطلاعات مى روند و در آخر نيز حرفى مى زنند در صورتى كه همه تعهد جامعه شناس در بررسى مسأله اجتماعى پاسخ به تئورى و تعيين سرنوشت براى آن است، نه نقد نظريه، بلكه هدف بايد استفاده از اين نظريه باشد. بهره گرفتن از اين نظريه است براى فهم پديده اجتماعى. چه جور مى شود كه من نيامده و ندانسته منتقد نظريه باشم و در مورد آمار و ارقام داورى كنم. اين داورى را از كجا مى آورم؟ اين داورى را بايد حتماً از نظريه گرفته باشم. اگر به نظريه اعتقاد نداشته باشم كه اصلاً نمى توانم داورى كنم. آن وقت بين من كه جامعه شناسى مى دانم با آن كه نمى داند چه فرقى وجود دارد. هر دو تا مى توانيم حرف بزنيم و بگوييم آمارها نشان مى دهد كه درصد طلاق بالا است يا پايين است. اين كه معناى اين طلاق يا اين فساد يا اين مشكل در جامعه چه چيزى است، بايد چارچوب نظرى وجود داشته باشد. يعنى جامعه شناسى كه اعتقاد علمى به يك نظريه دارد. اين اشكال جامعه شناسان ايران است.
به عبارتى همه مسأله به مدير اجرايى ما باز نمى گردد...
بله، به ضعيف بودن علم هم باز مى گردد. اينجا ديگر علم وجود ندارد. علم جنبه ابزارى پيدا كرده است. دست دوم است. چه كسى اين كار را كرده، بله مدير مقصر است ولى از اين طرف ما هم مقصريم. ما به عنوان كسانى كه در اين زمينه عمل مى كنيم، تقصير بر گردن داريم كه نمى آييم از علم دفاع كنيم و در مناسبات اجتماعى به علم استناد كنيم. ما اين كار را نمى كنيم.
با اين اوصاف، شما مى توانيد وضعيت اميدواركننده اى را در اين زمينه در نظر بگيريد؟
من اتفاقاً يكى از كسانى هستم كه بسيار خوشبينم. با اين فرض كه اگر چنانچه ما از جامعه شناسى دفاع كنيم، خوشبينى وجود دارد. ولى اگر ما نسبت به علم خود رياكارانه عمل كنيم يا خيلى سياسى عمل كنيم، آن وقت جامعه شناسى اتفاقاً دوباره دوره افول را پيدا خواهد كرد. اگر ما دفاع كنيم و علم را به صحنه اجتماع بياوريم و از آن براى ساماندهى نظام اجتماعى استفاده كنيم اين علم جان مى گيرد به خاطر اين كه ظرفيت اجتماعى ايجاد شده است. نيروى اجتماعى اى كه به حوزه جامعه شناسى علاقه مند است. به مسايل و انديشه هاى اجتماعى علاقه مند است. بعد هم يك جمعيت كثيرى به نام دانشجو، استاد، محقق و منتقد و مترجم در حوزه علوم اجتماعى توليد شده است. اينها نيرويى هستند كه از وجود آنها مى توان استفاده كرد. پس اگر اين كار را انجام بدهيم، اين امكان را داريم و مى توانيم اين كار را انجام بدهيم. من در خلأ حرف نمى ز نم. يك نسل چهارمى از جامعه شناسان توليد شده كه نسل بسيار بسيار جالبى است و از ظرفيت آنها مى توان استفاده كرد. براى دفاع از جامعه شناسى و هم دستيابى به مدل هاى جدى تحقيق اجتماعى.
ابزارهايى كه بايد با استفاده از آنها اين جهت دهى را هدايت كرد، كدامند؟
يك سرى ابزارها، ابزارهاى آكادميك است. ابزارهايى است كه در حوزه علم و دانش بايد وجود داشته باشد. يك سرى ابزارها نيز در حوزه نظام سياسى و دولت است. يك سرى امكانات و ابزارها هم مربوط به جامعه بين الملل است. ابزارهايى كه در حوزه آكادميك وجود دارد اين است كه جامعه شناسان به لحاظ حرفه اى بايد به اين فهم برسند كه تعهدى نسبت به جامعه شناسى و علوم اجتماعى دارند و بايد كارى كنند كه اين علم مورد استفاده قرار گيرد. ما تا كى بايد از دانش اجتماعى به عنوان يك دانش اشرافى و خيلى انتزاعى استفاده كنيم. مثل اين است كه من بگويم پزشكم ولى نتوانم جراحى كنم. من اگر جامعه شناسم بايد بتوانم مثل يك پزشك كارى را انجام دهم. جامعه شناس بايد به اينجا برسد كه بتواند كارى در خدمت اين جامعه انجام دهد. اگر جامعه شناسان اين كار را انجام ندهند، خيانت مى كنند. اين كه مى گويم رياكارى علمى اين است. ابزارهاى در اختيار جامعه شناس ابزارهاى علمى است. پژوهش ها، تحقيقات، سمينارها، درس ها، تلاش ها و... همين آمدن شما به اينجا براى من يك امكان است، براى دفاع از جامعه شناسى، خود جامعه شناسان از امكانات موجود بايد استفاده كنند. دانشگاه، كلاس، تحقيق، مشاوره و... اينها همه بايد در خدمت كمك به جامعه باشد. از اين علم بايد براى بهبود وضعيت اجتماعى استفاده كرد. از آن طرف بحث دولت هم به ميان مى آيد. دولت هاى عاقل دولت هايى هستند كه از دانشمندان به خوبى استفاده مى كنند. به خصوص اين نوع دانشمندان چون اينها قدرت تحليل شان خيلى بالا است. مثل پزشكى و فنى نيست. اين دانش مى تواند خيلى به سرعت بگويد كه جامعه دچار بحران مشروعيت است و اين مفهوم وقتى اشاعه پيدا بكند دولت ها ديگر هيچ كارى نمى توانند بكنند. بنابراين دولت ها، اگر دولت هاى عاقلى باشند، از جامعه شناسان براى بهبود وضعيت خود استفاده مى كنند. اين يك امكان است كه دولتى مثل دولت جمهورى اسلامى كه دارد بحث توسعه را دنبال مى كند و نيروى اصلى توسعه است، براى اين كه توسعه را سروسامان دهد بايد از اقتصاددانان، جامعه شناسان، روانشناسان، علماى علوم سياسى و علماى ديگر علوم استفاده بهينه بكند. اين يك امكان است. بعد هم، بحث ديگر ما بحث جامعه جهانى است. ما ايده هامان را هم بايد به جامعه جهانى منتقل كنيم و هم جامعه جهانى بايد بخشى را به عنوان جامعه شناسى ايرانى در خود جاى بدهد. قهر بين جامعه شناسى ايرانى و جامعه شناسى جهانى به نظرم قهر بدى است. حالا در حوزه سياسى ممكن است وجود داشته باشد، من به آن كارى ندارم ولى به نظرم در حوزه علمى اين كار خوبى نيست. هم جامعه شناسان جهانى به ما خيانت مى كنند و هم ما داريم به جامعه شناسى جهانى خيانت مى كنيم. شايد حل اين مشكل برعهده انجمن جامعه شناسى است. شايد وظيفه استادان و بزرگان جامعه شناسى ايران است كه بايد اين كار را انجام دهند. اينجا امكانات خوبى است كه مى تواند جامعه شناسى را از اين وضع مفهوم گرايى انتزاعى سطحى نگرانه نجات بدهد و آن را وارد حوزه عمل بكند.
شما مركز هدايت و فرماندهى چنين جريانى را دانشگاه مى دانيد؟
من به دانشگاه و جامعه شناسان اعتقاد دارم.
اين عنوان جامعه شناسان به افراد بيرون از دانشگاه هم اطلاق مى شود؟
بله، بخشى از اين جامعه شناسان به طور رسمى در دانشگاه حضور دارند. بخشى نيز در بيرون از دانشگاه متعلق به حوزه روشنفكرى، حوزه سياسى و حوزه مطبوعاتند. اينها بايد كارى جدى انجام دهند. انجمن هاى حرفه اى شايد بتوانند فراتر از دانشگاه اين كار را انجام دهند. آنها بايد به دفاع از اين علم بپردازند تا بتوانند از آن استفاده كنند. وقتى استفاده كنيم، مثل ورزشكارى هستيم كه با انجام تمرينات ورزشى، هم خسته مى شود و هم قوت مى گيرد. اين يك فرايند دو وجهى است. حضور جامعه شناس در حوزه سياسى و حوزه اجتماعى هم او را خسته مى كند و هم به او منفعت مى رساند و از اين طريق اين علم قوى مى شود.
احساس مى كنم در بين اين كلياتى كه شما مورد اشاره قرار مى دهيد، گسست وجود دارد. جامعه شناسى كه بيرون از دانشگاه است يا با دانشگاه ارتباط ندارد، يا دانشگاهيان اجازه ورود او به فضاى خود را نمى دهند.
نه، شما اصلاً اين طور نگاه نكنيد. دانش اجتماعى ما دانش اجتماعى شناورى است. بخشى از اين دانش متعلق به دانشگاه است، بخش بيرون آن هم نيروهاى محققان، مترجمان، مؤلفان، اينها الزاماً افرادى نيستند كه با هم بى ارتباط باشند. مترجمان كتاب هايى را ترجمه مى كنند و مؤلفانى از آن استفاده مى كنند. محققان كارى را انجام مى  دهند كه مورد داورى منتقدان اجتماعى قرار مى گيرند. ما در حوزه علوم اجتماعى كتاب هايى را مشاهده مى كنيم كه ترجمه شده اند و استادان هرگز آن را ترجمه نكرده اند. اما اكنون آن ترجمه به عنوان متون اصلى محور تدريس قرار گرفته است. يا بحث هايى را كه استادان در دانشگاه مطرح مى كنند. نيروها و فضاهايى را به وجود آورده كه اينها الآن به حوزه روشنفكرى وارد شده و اين حوزه از آن ها استفاده مى كند. اين اتفاق به طور طبيعى به لحاظ اجتماعى صورت گرفته است.
قبول دارم، ولى آن مترجمى كه بيرون از دانشگاه قرار دارد و تاكنون چند اثر برجسته در حوزه جامعه شناسى ترجمه كرده، امكان دارد كه در دانشگاه حاضر شود و...
لازم نيست بيايد. براى چه بيايد. مگر ما بايد همه روشنفكران را وارد دانشگاه كنيم و...
نه، بحث من اين نيست كه اين فرد در دانشگاه حاضر شده و تدريس كند. منظورم پيوند ميان اين دو است.
بله، اين اتفاق از طريق نسل چهارمى كه من مى گويم رخ داده است.
اين ارتباط الآن وجود دارد؟
بله، نسل چهارم اين پيوند را ايجاد كرده است. نسل چهارم سعى كرده بين استادان خوب و روشنفكران خوب با مديران خوب يك نوع تعاملات پنهان ايجاد كند، نه توطئه آميز. به طور اتفاقى يك پيوند ايجاد كرده است. مترجمان علوم اجتماعى وارد دانشگاه شده اند. دانشگاهى هاى خوب وارد حوزه سياست شده اند. اين نسل چهارم نسل عجيب و غريبى است كه توانسته اين پيوندها را فراهم كند. اين است كه مى گويم اين يك ظرفيت بسيار خوب است. اين نسل، نسل چهارمى نيست كه در كنار نسل سوم در داخل دانشگاه توليد شده باشد. اين نسل، نسلى است كه داعيه ملى و اجتماعى دارد. به دانشگاه رفته و دارد اين پيوندها را ايجاد مى كند. من نسبت به اين نسل چهارم نگاه خوشبينانه اى دارم.
 



+ نوشته شده در  دوشنبه 3 تیر1387ساعت 23:11  توسط سید عبدالله حسینی نوری  | 

هر يك‌ از ما داراي‌ سرپناهي‌ هستيم. داخل‌ اين‌ سرپناه‌ بنا به‌ سليقه‌ و توانايي‌هامان‌ آراسته‌ شده‌ است‌ و داراي‌ شيوه‌هايي‌ براي‌ معاش‌ هستيم، و به‌ تناسب‌ آن‌ شيوه‌ هر روزبخشي‌ از اوقاتمان‌ را به‌ اعمال‌ و رفتاري‌ تكراري‌ در فضاهايي‌ خاص‌ سپري‌ مي‌كنيم. عمدتاً‌ مسيرهاي‌ مشخصي‌ را مي‌پيماييم‌ و در مكانهاي‌ مشخصتري‌ به‌ اعمال‌ روزمره‌ مبادرت‌ مي‌ورزيم. داراي‌ خويشان، دوستان‌ و همراهان‌ و امكاناتي‌ براي‌ زندگي‌ هستيم‌ و البته‌ وجود كساني‌ را كه‌ همراهي‌ و همدلي‌ چنداني‌ با ما ندارند را نيز تحمل‌ مي‌كنيم‌ و يا در ستيزه‌ با آنها به‌ سر مي‌بريم.

  اعمال‌ و رفتارمان‌ متكي‌ به‌ هنجارهاي‌ فردي‌ و اجتماعي‌ است، چه‌ هنجارهايي‌ كه‌ به‌ صورت‌ قانون‌ درآمده‌اند و چه‌ هنجارهايي‌ كه‌ در عرف‌ جامعه‌ مورد پذيرش‌ جمعي‌ واقع‌ شده‌اند. داراي‌ اهداف‌ و چشم‌اندازهاي‌ كوتاه‌ مدت‌ و بلند مدت‌ هستيم‌ و براي‌ رسيدن‌ به‌ آنها از نيروها و امكاناتي‌ مدد مي‌گيريم. داراي‌ باورها و اعتقاداتي‌ هستيم‌ و بر طبق‌ آنها رفتارهايمان‌ را تنظيم‌ مي‌كنيم.

  مجموعه‌ي‌ آنچه‌ به‌ طور خلاصه‌ برشمرده‌ شد همان‌ چيزي‌ را تشكيل‌ مي‌دهد كه‌ نگارنده‌ از آن‌ با عنوان‌ « فضاهاي‌ ساختاري» نام‌ مي‌برد. فضاهاي‌ ساختاري‌ ذهن‌ انسان‌ همانگونه‌ كه‌ اشاره‌ شد از عناصر مادي‌ و معنوي، جاندار و بي‌جان‌ تشكيل‌ شده‌ است. 

  مهمترين‌ ويژگي‌ « فضاهاي‌ ساختاري » محدود كردن‌ است، كه‌ در اين‌ نوشتار از آن‌ به‌ عنوان‌ «محدوده‌ سازي» نام‌ مي‌برم. براي‌ درك‌ عميق‌ ماهيت‌ ساختارها بايد به‌ ويژگي‌ «محدوده‌ سازي» آنها توجه‌ كرد. آنچه‌ كه‌ «محدوده‌ سازي» و يا «ساختارها» انجام‌ مي‌دهند عبارت‌ است‌ از پيشگيري‌ از بي‌نهايت‌ هرچ‌ و مرج‌ و بي‌ هدفي‌ و يا تناقض‌ و تضاد هدفها. پيشگيري‌ از بي‌نهايت‌ هرج‌ و مرج‌ علت‌ وجودي‌ تشكيل‌ دولتها نيز هست‌ كه‌ موضوع‌ بحث‌ نگارنده‌ نمي‌باشد. 

  حركتها در شرايط‌ مشخص‌ بودن‌ مسيرها و هدفها است‌ كه‌ به‌ مقصد مي‌رسند و يا نمي‌رسند، اما در شرايطي‌ كه‌ مسيرها و هدفها مشخص‌ نباشند و يا فراوان‌ و بي‌نهايت‌ باشند، به‌ نابودي‌ منتهي‌ مي‌شوند. بي‌نهايت‌ هرج‌ و مرج‌ و بي‌نظمي، نابودي‌ و اضمحلال‌ را به‌ دنبال‌ دارد و تنها در شرايط‌ نظم‌ يعني‌ مشخص‌ بودن‌ مسيرها و هدفها است‌ كه‌ خلق‌ و آفرينش‌ صورت‌ مي‌گيرد. از قضا ديگر عنصر اصلي‌ در ساختارها وجود نظم‌ و انضباط‌ است. در شرايط‌ مشخص‌ بودن‌ مسيرها و هدفها خلاقيت‌ صورت‌ مي‌گيرد. بناها يا همان‌ ساختارها حاصل‌ خلاقيت‌ هستند و هيچ‌ خلق‌ و آفرينشي‌ صورت‌ نمي‌گيرد مگر به‌ واسطه‌ي‌ وجود تفكر و حركتهاي‌ منظم.    نظم‌ در خلاقيت‌ به‌ معناي‌ آن‌ است‌ كه‌ هر جزء حاصل‌ و متاثر از جزء ديگر است. به‌ عبارتي‌ زاييده‌ي‌ جزئي‌ است‌ كه‌ مبنايي‌ براي‌ پديداري‌ و در افتادن‌ چشم‌اندازها و افقهاي‌ جديد شده‌ است. هر ساختارِ‌ خلاقانه، حاوي‌ پيوندهاي‌ شبكه‌يي‌ است‌ و يا دستكم‌ آنكه‌ امكان‌ برقراري‌ پيوندهاي‌ شبكه‌يي‌ به‌ صورت‌ بالقوه‌ در آن‌ وجود دارد. خلاقيت‌ به‌ اصالت‌ ساختارها منجر مي‌شود. اما فراوان‌ ساختارهاي‌ بدون‌ اصالت‌ نيز موجود است. اين‌ فراواني‌ سر به‌ بي‌نهايت‌ مي‌زند، چرا كه‌ همواره‌ بوده‌ و هست‌ و خواهد بود. ساختارهاي‌ بدون‌ اصل‌ و اصالت‌ نه‌ حاصل‌ زايندگي‌ و خلاقيت‌ كه‌ حاصل‌ سرهم‌ بندي‌ است، از اينجا و آنجا به‌ عاريت‌ گرفته‌ شده‌ است. پيوندها لزوماً‌ با يكديگر ارتباط‌ ندارند و يا نمي‌توانند ارتباط‌ برقرار كنند و چه‌ بسا به‌ نفي‌ و در هم‌ شكستن‌ يكديگر بپردازند. همين‌ عدم‌ امكان‌ ارتباط‌ و تحرك‌ مانع‌ از حركتهاي‌ عمودي(Vertical mobility)  مي‌شود و تحركها در حد افقي mobility)  (Horizontal  باقي‌ خواهند ماند. حركتهاي‌ افقي‌ فعل‌ پذيرند و تاثير پذير و از امكان‌ نقش‌ آفريني‌ تاثيرگذار محروم، مگر آنكه‌ به‌ انتحار دست‌ بزنند. 

  هستي‌ داراي‌ ساختار است‌ و انسانها به‌ عنوان‌ جزئي‌ محدود از هستي‌ موجوداتي‌ ساختارمند هستند. ساختارهاي‌ ذهني‌ و عيني‌ انسانها از اين‌ لحاظ‌ كه‌ همه‌ي‌ آمال‌ و آرزوهاي‌ انسانها را در بر مي‌گيرند از اهميت‌ فراوان‌ برخوردارند. به‌ عبارتي‌ حيات‌ انساها در ميان‌ همين‌ «فضاهاي‌ ساختاري» است‌ كه‌ به‌ انجام‌ مي‌رسد. در چنين‌ شرايطي‌ اهميت‌ تاثيرگذاري‌ و تاثيرپذيري‌ از ابعاد و زواياي‌ ساختارها به‌ خودي‌ خود آشكار است. 

  يك‌ تقسيم‌ بندي‌ مهمي‌ كه‌ مي‌توان‌ درباره‌ي‌ ساختارها مطرح‌ كرد، دروني‌ و بيروني‌ بودن‌ آنها است. ساختارها از دروني‌ تا بيروني‌ در امتداد هستند، به‌ عبارتي‌ در دو سر يك‌ طيف‌ قرار دارند. مي‌توان‌ دروني‌ترين‌ ساختارها را وجود هر انسان‌ براي‌ خود او دانست و بيروني‌ترين‌ ساختارها را ساختارهايي‌ دانست‌ كه‌ امكان‌ تجربه‌ي‌ حسي‌ و رويارويي‌ در قبال‌ آن‌ براي‌ فرد مهيا نيست‌ و تنها تصويرها و روايتهايي‌ از آن‌ ساختارها در دسترس‌ دارد.

  نكته‌ي‌ بسيار مهم‌ در ساختارهاي‌ بيروني‌ عدم‌ وجود « تعامل» است. شخص‌ مي‌تواند تصوير سازيهاي‌ مطلوبش‌ را بر مبناي‌ توصيف‌ و درك‌ يك‌ جانبه‌اش‌ از روايتهاي‌ شنيداري‌ و تصويري‌ به‌ پيش‌ يبرد. در اين‌ پيشروي، همزمان‌ چيزي‌ كه‌ نگارنده‌ از آن‌ با عنوان‌ «ساختارهاي‌ توهمي» ياد مي‌كند در ذهن‌ و ضمير شكل‌ مي‌گيرد. شگل‌گيري‌ ساختارهاي‌ توهمي‌ يك‌ از وجوه‌ گريز ناپذير كاركرد ذهني‌ انسان‌ است. همين‌ ساختارهاي‌ توهمي‌ هستند كه‌ انسانها را به‌ حركت‌ و تكاپو و نفي‌ و تاييد كردنها وادار مي‌كنند. شايد اگر ساختارهاي‌ توهمي‌ نبودند انسانها هيچگاه‌ زحمت‌ حركت‌ و تلاش‌ را به‌ خود نمي‌دادند و از جاي‌ خود نمي‌جنبيدند. توهمهاي‌ ساختاري‌ حس‌ اميدواري، همراه‌ با درك‌ زيبايي‌ و حركت‌ براي‌ رسيدن‌ به‌ مطلوب، در فرد ايجاد مي‌كنند. مشاهده‌هاي‌ بصري‌ و ذهني‌ در ايجاد چنين‌ دركي‌ بسيار موثر هستند. 

  اينكه‌ انسانها در پيرامون‌ خود چه‌ چيزي‌ را مشاهده‌ كنند و اين‌ مشاهدات‌ تا چه‌ مدت‌ دوام‌ داشته‌ باشد در شكل‌گيري‌ ويژگيهاي‌ ساختارهاي‌ توهمي‌ بسيار مهم‌ است. اما اينكه‌ حركتها به‌ درانداختن‌ چه‌ نوع‌ فضاهاي‌ ساختاري‌ - مادي‌ يا معنوي‌ - منجر شوند و يا اينكه‌ برعكس‌ فضاهاي‌ ساختاري‌ چه‌ نوع‌ از توهمهاي‌ ساختاري‌ - مادي‌ يا معنوي‌ - در ذهن‌ ايجاد كنند تحت‌ تاثير مستقيم‌ يكديگر هستند.

 

 شهرها، نماد «فضاهاي‌ ساختاري» مادي‌   

   تمدن‌ بشر با شهرنشيني‌ آغاز شده‌ است. پديداري‌ مشاغلي‌ به‌ جز كشاورزي، دامداري‌ و صيادي‌ كه‌ قشر صنعتگر و پيشه‌ور را به‌ وجود آورد به‌ پيدايي‌ شهرها انجاميد.  

  در بحث‌ مدرنيسم‌ نيز بر شهر و شهرنشنيي‌ تكيه‌ي‌ بسيار شده‌ است. در گزارش‌هاي‌ سالانه‌ي‌ توسعه‌ي‌ انساني‌ سازمان‌ ملل‌ متحدUNDP)  ) براي‌ سنجش‌ نابرابري، يكي‌ از سنجه‌ها، سنجش‌ رشد شهرنشيني‌ است‌ كه‌ مشتمل‌ بر نرخ‌ رشد سالانه‌ي‌ جمعيت‌ شهري‌ و قدر نسبي‌ جمعيت‌هاي‌ شهرهاي‌ داراي‌ بيش‌ از يك‌ ميليون‌ نفر جمعيت‌ مي‌باشد. 

  اميل‌ دوركهايم‌ در كتاب‌ تقسيم‌ كار در جامعهThe division of labor in society)  ) به‌ تاثير تغيير ساختاري‌ ناشي‌ از گسترش‌ تقسيم‌ كار بر همبستگي‌ اجتماعي‌ تاكيد مي‌كند. او جوامع‌ و اجتماعات‌ سنتي‌ را مبتني‌ بر همبستگي‌ مكانيكي‌ مي‌داند و جوامع‌ صنعتي‌ جديد را مبتني‌ بر همبستگي‌ ارگانيك.

 « گئورگ‌ زيمل» از جامعه‌ شناسان‌ نامدار آلمان‌ است. « وبر » تحت‌ تاثير انديشه‌هايش‌ قرار داشت. دوركهايم‌ و تونيس‌ كارهاي‌ او را جدي‌ مي‌گرفتند. وي‌ بر جامعه‌ شناسان‌ آمريكايي‌ به‌ ويژه‌ جامعه‌شناسان‌ وابسته‌ به‌ مكتب‌ جامعه‌ شناسي‌ شيكاگو از جمله‌ رابرت‌ پارك‌ تاثير فراوان‌ گذاشته‌ است.

  زيمل‌ به‌ فضاي‌ زندگي‌ مدرن‌ و به‌ ويژه‌ شهر علاقه‌ داشت‌ و معتقد بود جامعه‌ي‌ مدرن‌ در اصل‌ در مادرشهر شكل‌ گرفته‌ است‌ و به‌ عميق‌ترين‌ شكل‌ در آن‌ تكامل‌ يافته‌ است.    اگر چه‌ « وبر » و « فوستل‌ دوكولانژ » درباره‌ي‌ شهر مطالبي‌ نوشته‌اند اما مي‌توان‌ زيمل‌ را نخستين‌ جامعه‌شناس‌ زندگي‌ شهري‌ مدرن‌ به‌ حساب‌ آورد. او تمام‌ سالهاي‌ عمرش‌ را به‌ جز چهار سال‌ در شهر تجاري‌ و پوياي‌ برلين‌ گذراند.  

  زيمل‌ در مقاله‌يي‌ با عنوان‌ « مادرشهر و زندگي‌ رواني» Metropolis and  Mental life)  ) تاثير فرهنگ‌ مدرن‌ در روانشناسي‌ اجتماعي‌ شهرنشينان‌ را ارزيابي‌ مي‌كند. به‌ نوشته‌ي‌ پيتر كيويستو «آنچه‌ را كه‌ برخي‌ سردي‌ يا بي‌اعتنايي‌ شهرنشينان‌ مي‌انگاشتند، او وسيله‌يي‌ ضروري‌ براي‌ حفاظت‌ در مقابل‌ تهديد شدن‌ فرديت‌ مي‌دانست.» (1)

 رابرت‌ پارك‌ شخصيت‌ محوري‌ مكتب‌ جامعه‌شناسي‌ شيكاگو است. پارك‌ در درك‌ خود از شهر به‌ عنوان‌ مركز مدرنيته‌ با زيمل‌ هم‌عقيده‌ است. وي‌ در اين‌ باره‌ جمله‌ي‌ جالبي‌ دارد:  « جهان‌ ممكن‌ است‌ ميان‌ دو طبقه‌ تقسيم‌ شود، كساني‌ كه‌ به‌ شهر رسيده‌اند و كساني‌ كه‌ هنوز نرسيده‌اند.» (2) 
  وي‌ در ادامه‌ مي‌گويد: « در شهر همه‌ي‌ بلند پروازيهاي‌ پنهاني‌ و همه‌ي‌ آرزوهاي‌ ابراز شده‌ فرصتي‌ براي‌ تجلي‌ پيدا مي‌كنند. شهر طبيعت‌ انسان‌ را در تمام‌ جلوه‌هاي‌ آن‌ شكوفا مي‌سازد، گسترش‌ مي‌دهد و تبليغ‌ مي‌كند.»

 (3) 

  مكتب‌ شيكاگو در زمينه‌ي‌ جامعه‌شناسي‌ شهري‌ پيشگام‌ است. اعضاي‌ اين‌ مكتب‌ مدلهاي‌ بوم‌ شناختي‌ خود را از زيست‌شناسي‌ اخذ كرده‌اند.  « لوئيس‌ ورث » مفهوم‌ « شهرنشيني‌ به‌ عنوان‌ يك‌ شيوه‌ي‌ زندگي » را مطرح‌ كرد. به‌ عقيده‌ي‌ وي، زندگي‌ شهري‌ در بردارنده‌ي‌ غيرشخصي‌ شدن‌ و فاصله‌ي‌ اجتماعي‌ است: «تاثيراتي‌ كه‌ شهرها بر زندگي‌ اجتماعي‌ انسان‌ مي‌گذارند زيادتر از آن‌ است‌ كه‌ نسبت‌ جمعيت‌ شهري‌ نشان‌ مي‌دهد، زيرا شهر نه‌ تنها به‌ طور فزاينده‌ سكونتگاه‌ و كارگاه‌ انسان‌ امروزي‌ است‌ بلكه‌ مركز نوآوري‌ و نظارت‌ بر زندگي‌ اقتصادي، سياسي‌ و فرهنگي‌ است‌ كه‌ دورترين‌ اجتماعات‌ جهان‌ را به‌ مدار خود كشيده‌ و نواحي‌ گوناگون، ملتها و فعاليتهاي‌ مختلف‌ را به‌ صورت‌ يك‌ جهان‌ هستي‌ در هم‌ بافته‌ است.» (4)

  « ديويد هاروي» و « مانوئل‌ كاستلز » بين‌الگوهاي‌ شهرنشيني‌ و جامعه‌ي‌ وسيع‌تر ارتباط‌ برقرار مي‌كنند و فرآيندهاي‌ شهري‌ را مستقل‌ در نظر نمي‌گيرند. به‌ نظر هاروي‌ و كاستلز شيوه‌هاي‌ زندگي‌ مردم‌ در شهرها و طرح‌ فيزيكي‌ محلات‌ مختلف‌ شهري‌ را مي‌توان‌ در زمره‌ي‌ ويژگيهاي‌ كلي‌ توسعه‌ي‌ سرمايه‌داري‌ صنعتي‌ محسوب‌ نمود.  به‌ تاكيد « هاروي » شهرنشيني‌ يكي‌ از جنبه‌هاي‌ محيط‌ مخلوقcreated environment)  ) است‌ و فضا دائماً‌ تجديد ساخت‌ پيدا مي‌كند.(5 )

  كاستلز در بياناتي‌ بسيار دقيق، بين‌ شكل‌ فضايي‌ يك‌ جامعه‌ با مكانيسمهاي‌ كلي‌ توسعه‌ي‌ آن‌ رابطه‌ برقرار مي‌كند. وي‌ مي‌گويد: « براي‌ شناخت‌ شهرها ما بايد فرايندهايي‌ را كه‌ به‌ وسيله‌ي‌ آنها شكلهاي‌ فضايي‌ ايجاد و دگرگون‌ مي‌شوند را درك‌ كنيم. طرحها و ويژگيهاي‌ معماري‌ شهرها و محلات، مبارزات‌ و ستيزه‌هاي‌ ميان‌ گروههاي‌ مختلف‌ را در جامعه‌ بيان‌ مي‌كنند. به‌ سخن‌ ديگر، محيطهاي‌ شهري‌ نمايانگر تجليات‌ نمادين‌ و فضايي‌ نيروهاي‌ اجتماعي‌ كلي‌ترند. براي‌ مثال‌ آسمانخراشها ممكن‌ است‌ به‌ اين‌ علت‌ ساخته‌ شوند كه‌ انتظار مي‌رود سودآور باشند اما اين‌ ساختمانهاي‌ عظيم‌ در عين‌ حال، نماد قدرت‌ و سلطه‌ي‌ پول‌ بر شهر از طريق‌ كاربرد تكنولوژي‌ و اعتماد به‌ نفس‌ هستند و كاتدرالهاي‌ دوره‌ي‌ سرمايه‌داري‌ انحصاري‌ رو به‌ رشد محسوب‌ مي‌شوند.» (6)

  اما شهر و جذابيت‌هايش، پويايي‌ و تحركش، رقابتها و فرصت‌طلبي‌هايش، وهم‌ و گمان‌ افكندنهايش‌ و البته‌ توانايي‌هايش‌ در تبديل‌ انرژيهاي‌ پراكنده‌ به‌ نظم‌ و زيبايي‌ و خلاقيت، تنها مورد توجه‌ انديشمندان‌ و تئوري‌ پردازان‌ قرار نگرفته‌ است. چهره‌هاي‌ سرشناس‌ ادبي‌ همچون‌ گوته، تي.اس. اليوت، بودلر، داستايفسكي، پوشكين‌ و گوگول‌ نيز زواياي‌ مختلف‌ زندگي‌ شهري‌ و پتانسيلهاي‌ نهفته‌ در آن‌ را در آثار ادبي‌ خود به‌ تصوير كشيده‌اند. 

  « نيكلاي‌ گوگول‌ » در داستان‌ بلوار نوسكي، اسطوره‌هاي‌ مردمي‌ بلور نوسكي‌ را به‌ هنر تبديل‌ مي‌كند.  بلوار نوسكي‌ يكي‌ از جاده‌هاي‌ اصلي‌ پترزبورگ‌ بود. در اوايل‌ قرن‌ نوزدهم‌ و در زمان‌ سلطنت‌ آلكساندر اين‌ خيابان‌ توسط‌ چندين‌ معمار نئوكلاسيك‌ برجسته‌ تقريباً‌ به‌ طور كامل‌ بازسازي‌ شد. همپاي‌ ظهور شكل‌ جديد آن‌ در اواخر دهه‌ي‌ 1820، بلوار نوسكي‌ به‌ گونه‌يي‌ آشكار از دو شعاع‌ ديگر خود ( بلوار وژنسنسكي‌ و خيابان‌ گوروخوايا ) متمايز شد و به‌ عنوان‌ يك‌ محيط‌ شهري‌ منحصر به‌ فرد درآمد.  

« مارشال‌ برمن» استاد سرشناس‌ دانشگاه‌ نيومكزيكو در كتاب‌ جالب‌ و خواندني‌ «تجربه‌ي‌ مدرنيته» با وصف‌ و تحليلي‌ درخشان‌ به‌ توصيف‌ بلوار نوسكي‌ مي‌پردازد:  «بناهاي‌ مجلل‌ در هر دو سمت‌ خيابان‌ صف‌ كشيده‌ بودند، بناهايي‌ كه‌ غالباً‌ در ميادين‌ و فضاهاي‌ عمومي‌ اضافي‌ خاص‌ خود ساخته‌ شده‌ بودند، كليساي‌ جامع‌ «بانوي‌ مااز غازان» به‌ سبك‌ نئوباروك، كاخ‌ ميخائيلوسكي‌ به‌ سبك‌ روكوكو، همانجا كه‌ تزار مجنون‌ پل‌ اول‌ به‌ دست‌ محافظان‌ خويش‌ خفه‌ شد تا راه‌ براي‌ به‌ تخت‌ نشستن‌ پسر وي‌ آلكساندر باز شود، تئاتر الكساندر به‌ سبك‌ نئوكلاسيك، كتابخانه‌ عمومي‌ كه‌ نسلهاي‌ متوالي‌ روشنفكران‌ فقير فاقد كتابخانه‌ شخصي‌ عاشسق‌اش‌ بودند، ساختمان‌ موسوم‌ به‌ گوستيني‌ دور، بوتيكهاي‌ باشكوه، بنايي‌ چهار گوش‌ با بازارچه‌هاي‌ مجهز به‌ سرپوش‌ شيشه‌اي‌  كه‌ به‌ تقليد از خيابان‌ ريولي‌ پاريس‌ يا ريجنت‌ استريت‌ لندن‌ ساخته‌ شده‌ بودند... از هر نقطه‌اي‌ از بلوار نوسكي‌ نوك‌ طلايي‌ برج‌ درياداري‌ قابل‌ مشاهده‌ بود، و به‌ هر ناظري‌ رخصت‌ مي‌داد تا به‌ نوعي‌ جهت‌گيري‌ بصري‌ و نوعي‌ حس‌ تعيين‌ مكان‌ در كل‌ شهر دست‌ يابد و همچنان‌ كه‌ پرتو متحرك‌ خورشيد اين‌ منار زرين‌ را روشن‌ مي‌ساخت، تخيل‌ فرد ناظر نيز شعله‌ور مي‌شد و فضاي‌ واقعي‌ شهر را به‌ منظره‌اي‌ رويايي‌ و جادويي‌ بدل‌ مي‌كرد.» (7) 

 « برمن» در ادامه‌ مي‌نويسد: « بلوار نوسكي‌ تنها جايي‌ در پترزبورگ‌ ( و احتمالاً‌ در كل‌ روسيه) بود كه‌ همه‌ طبقات‌ اجتماعي‌ موجود مي‌توانستند در آن‌ گرد هم‌ آيند، از اشراف‌زادگاني‌ كه‌ كاخها و خانه‌هايشان‌ در بخش‌ ابتدايي‌ خيابان، نزديك‌ برج‌ درياداري‌ و كاخ زمستاني، مايه‌ فخر و مباهات‌ بلوار نوسكي‌ بود تا صنعتگران‌ فقير، روسپيان، ولگردها و عياشاني‌ كه‌ در آلونك‌ها و ميخانه‌هاي‌ مفلوك‌ دور و بر ايستگاه‌ راه‌آهن‌ ميدان‌ زنانيسكي‌ در بخش‌ انتهايي‌ بلوار پلاس‌ بودند. بلوار نوسكي‌ همه‌ آنان‌ را گرد هم‌ جمع‌ مي‌كرد، جملگي‌ را در گردبادي‌ عظيم‌ مي‌چرخاند و سپس‌ رهايشان‌ مي‌كرد تا از تجارب‌ و برخوردهاي‌ خويش‌ به‌ نحوي‌ سر درآورند. اهالي‌ پترزبورگ‌ عاشق‌ بلوار نوسكي‌ و بي‌وقفه‌ سرگرم‌ خلق‌ اسطوره‌هايي‌ درباره‌ي‌ آن‌ بودند، زيرا اين‌ بلوار در قلب‌ كشوري‌ توسعه‌ نيافته، چشم‌ اندازي‌ به‌ سوي‌ همه‌ وعده‌هاي‌ تابناك‌ جهان‌ مدرن‌ را بر آنان‌ مي‌گشود.» (8)

  براي‌ پرهيز از طولاني‌ شدن‌ بيش‌ از حد نوشتار، فقط‌ به‌ چند سطر از توصيف‌ گوگول‌ از بلوار نوسكي‌ اشاره‌ مي‌كنم:  « هيچ‌ چيز نمي‌تواند جالب‌تر از بلوار نوسكي‌ باشد، حداقل‌ در سن‌ پترزبورگ‌ كه‌ اين‌ طور است. در واقع‌ اين‌ بلوار همه‌ چيز و همه‌ چيز است. درخشش‌اش‌ خيره‌ كننده‌ است. نگين‌ پايتخت‌ ماست. مطمئنم‌ كه‌ هيچ‌ يك‌ از كارمندان‌ اداري‌ پريده‌ رنگ‌ شهر ما حاضر نخواهند بود بلوار نوسكي‌ را با تمام‌ ثروت‌هاي‌ جهان‌ عوض‌ كنند.... و چه‌ بگويم‌ در مورد خانم‌ها! خانم‌ها حتي‌ از اين‌ هم‌ بيشتر شيفته‌ بلوار نوسكي‌ هستند. مي‌بخشيد اما اصلاً‌ كيست‌ كه‌ شيفته‌اش‌ نباشد؟ همين‌ كه‌ قدم‌ به‌ بلوار نوسكي‌ مي‌گذاريد در گردشگاه‌ بي‌ انتهايش‌ خودتان‌ را از ياد مي‌بريد...» (9)

 

« فضاهاي‌ ساختاريِ» مادي‌ و انتزاعي‌  

  تا بدينجا از هويت‌ ساختارمند انسانها گفته‌ شد و اينكه‌ مجموعه‌ي‌ مفاهيم‌ و ابعاد معنايي‌ اعم‌ از بايدها و نبايدها، امكانها و محروميت‌ها، طريقه‌ها و بن‌بست‌ها، شيوه‌ها و احترازها و... فضاهاي‌ ساختاري‌ هر موجود انساني‌ را تشكيل‌ مي‌دهند. گفته‌ شد كه‌ فضاهاي‌ ساختاري‌ در طيفي‌ به‌ هم‌ پيوسته‌ از دروني‌ترين‌ تا بروني‌ترين‌ قرار دارند. هر قدر فضاهاي‌ ساختاري‌ دروني‌تر باشند زوايا و افق‌ چشم‌اندازها تنگتر و كوتاهتر و محدودتر هستند و هر قدر فضاها بروني‌تر باشند، امكان‌ تعامل‌ و تجارب‌ با آنها كمتر و غيرممكن‌تر است. بروني‌ترين‌ چشم‌اندازها به‌ معناي‌ وسيعتر بودن‌ ابعاد و افقهاي‌ چشم‌اندازها نيست، چه‌ بسا كه‌ توهم‌زا باشند و توصيف‌ موجوديتها، مصادره‌ به‌ مطلوب‌ شوند. اگر چه‌ از ويژگي‌ و پتانسيل‌ حركت‌آفريني‌ و اميدبخشي‌ ساختارهاي‌ توهمي‌ نبايد غافل‌ شد.  

 آنچه‌ ساختارهاي‌ مادي‌ را از غيرمادي‌ و انتزاعي‌ جدا مي‌كند قابليت‌ «تكرارپذيري» و «عدم‌ تكرارپذيري» آنها است. آنچه‌ در اين‌ تقسيم‌ بندي‌ بايد توجه‌ داشت‌ اين‌ است‌ كه‌ كه‌ ساختارها را مستقل‌ از هدفهايي‌ كه‌ معطوف‌ بدان‌ هستند در نظر بگيريم. ساختارهاي‌ انتزاعي‌ از قابليت‌ تكرارپذيري‌ برخوردارند و در قالب‌ ابژه‌هاي‌ گوناگون‌ و متنوع‌ بازتوليد مي‌شوند و از همين‌ رو از آفرينش‌ حركتهاي‌ صعودي‌ و عمودي‌ در عمل‌ ناتوان‌ هستند. حركتهاي‌ برخاسته‌ از ساختارهاي‌ انتزاعي‌ جملگي‌ در سطح‌ و افقي‌ هستند و هيچ‌ آفرينشي‌ در جهت‌ تبديل‌ وجودهاي‌ متنوع‌ و بالقوه‌ به‌ موجوديت‌هاي‌ متنوع‌ و بالفعل‌ انجام‌ نمي‌گيرد. در ساختارهاي‌ انتزاعي، استقرار ثابت‌ و ساكن‌ است‌ و وجودهاي‌ متنوع‌ و پراكنده‌ در اركان‌ هستي‌ امكان‌ و فرصت‌ تجلي‌ و استقرار پيدا نمي‌كنند. در حالي‌ كه‌ ساختارهاي‌ مادي‌ از تكرار و بازتوليد به‌ دور هستند.  

  حركتها و آفرينش‌ها صعودي‌ و رو به‌ تكامل‌ هستند و به‌ واسطه‌ي‌ تكراري‌ نبودن‌ و بازتوليد نشدن، امكان‌ تحلي‌ موجوديت‌هاي‌ متنوع‌ فراهم‌ مي‌شود. ساختارهاي‌ مادي‌ به‌ واسطه‌ي‌ آنكه‌ امكان‌ درك‌ و دريافت‌ نسبتاً‌ يكساني‌ از ويژگيها و چيستي‌ خود براي‌ همه‌ي‌ نسلها فراهم‌ مي‌كنند امكان‌ تكامل‌ خود را نيز فراهم‌ مي‌كنند. در حالي‌ كه‌ ساختارهاي‌ انتزاعي‌ به‌ دليل‌ تفسير و تاويل‌ پذيري‌ نمي‌توانند از حركتهاي‌ افقي‌ فراتر روند و مدام‌ در يك‌ سطح‌ از نقطه‌يي‌ به‌ نقطه‌ي‌ ديگر مي‌لغزند. 

  در ساختارهاي‌ مادي، استقرارها مدام‌ تغيير مي‌كنند و در هر تغييري‌ اجزايي‌ جديد از هستي‌ و وجود، با قابليت‌ها و توانايي‌هاي‌ منحصر و مختص، امكان‌ ظهور و تجلي‌ پيدا مي‌كنند. در جوامع‌ مختلف‌ نيز بسته‌ به‌ آنكه‌ كنش‌ اكثريت‌ اعضاي‌ آن‌ جامعه‌ به‌ طور عمده‌ از چه‌ نوع‌ فضاهاي‌ ساختاري‌ نيرو و مدد مي‌گيرد، حركتها و استقرارها شكل‌ ويژه‌ي‌ خود را مي‌يابند. اين‌ نيرو و مددگيري‌ آن‌ اندازه‌ عميق‌ و پيچيده‌ است‌ كه‌ در ساختارهاي‌ بيروني‌ جوامع‌ كاملاً‌ قابل‌ مشاهده‌ است. شهرها و معماري‌ ساختمانها نمونه‌ي‌ قابل‌ توجهي‌ از آنچه‌ گفته‌ شد مي‌باشند.    معماري‌ ساختمانها، مصالح‌ و تجهيزات‌ و امكانات‌ به‌ كار رفته‌ در آنها، نماي‌ بيروني‌ و دروني‌ آنها، نورپردازي‌ به‌ كار رفته‌ در آنهاكه‌ در حال‌ حاضر در ايران‌ چندان‌ مورد توجه‌ نيست، در صورتي‌ كه‌ در جوامع‌ پيشرفته‌ نورپرداري‌ شهرها و ميادين‌ و ساختمانها علاوه‌ بر صنعت، به‌ يك‌ هنر تبديل‌ شده‌ است. فضاي‌ فروشگاهها و اجناس‌ به‌ نمايش‌ گذاشته‌ شده‌ در بوتيكها، تعداد اماكن‌ فرهنگي‌ از جمله‌ كتابخانه‌ها و كتابفروشيها، سالنهاي‌ تاتر و فيلم، گالريها، موزه‌ها،... پاركها و فضاي‌ سبز شهر، سنگفرش‌ خيابانها، آراستگي‌ و تميزي‌ خيابانها، و اماكن‌ عمومي‌ و جاده‌ها و... جملگي‌ مي‌توانند بيانگر و توصيف‌ كننده‌ي‌ فضاهاي‌ ساختاري‌ مادي‌ و يا انتزاعي‌ جوامع‌ و آفرينش‌هاي‌ توهمي‌ حاصل‌ از اين‌ سازه‌ها باشند. بسيار مهم‌ است‌ كه‌ ساختارهاي‌ توهمي‌ چه‌ هدفهايي‌ را نشانه‌ گرفته‌ باشند و حركتها را به‌ كدامين‌ سو، ساماندهي‌ كنند و پتانسيلها را به‌ كار بيندازند. 

  شهرهاي‌ آلوده، خيابانهاي‌ مملو از زباله، جويهاي‌ سرشار از حيوانات‌ موذي، فضاي‌ سبز بدون‌ سبزه‌ و گياه، معماريهاي‌ فرسوده‌ و نابه‌هنجار، سالنهاي‌ مخروبه‌ي‌ تاتر و سينما و محلاتي‌ كه‌ به‌ پاتوقهاي‌ ثابت‌ خلافكاران‌ و بزهكاران‌ اجتماعي‌ تبديل‌ شده‌اند نمي‌توانند الهامبخش‌ حركتهاي‌ روبه‌ رشد براي‌ دستيابي‌ به‌ زيباييهاي‌ زندگي‌ باشند.    تمدنها از شهر و شهرنشيني‌ آغاز شده‌اند و به‌ شهرو شهرنشيي‌ نيز ختم‌ مي‌شوند. در اين‌ ختم‌ شدن‌ هيچ‌ پاياني‌ نهفته‌ نيست، امكاني‌ است‌ براي‌ تداوم‌هاي‌ متوالي‌ و بي‌پايان.

-------------------------------

پانوشت

1 - پيتركيويستو/انديشه‌هاي‌ بنيادي‌ در جامعه‌ شناسي/ترجمه‌ي‌ منوچهر صبوري/نشر ني/ص‌ 178

2 - پيشين/ص182

3 - پيشين/ ص182

 4) Wirth, Louis 1938: urbanism as a way of life,

 American journal of sociology; 44

5) Harvey, David 1985: consciousness and the urban Experience:

 Studies in the history and theory of capitalist urbanization (oxford: basil Blackwell)

6) Castells, Manuel1983: The city and the grass Roots:

A cross- cultural theory of urban social movements (London: Edward Arnold)

 

7 - مارشال‌برمن/تجربه‌ي‌ مدرنيته/ترجمه‌ي‌ مراد فرهادپور/انتشارات‌ طرح‌ نو/ص‌ 236

8 -  يشين/ ص237-238

9  يادداشت‌هاي‌ يك‌ ديوانه/نيكلاي‌ گوگول/ ترجمه‌ي‌ خشايار ديهيمي/ ص‌ 51/ نشرني

+ نوشته شده در  دوشنبه 3 تیر1387ساعت 23:8  توسط سید عبدالله حسینی نوری  |